
یارمحمد زهی از خاش
آری دیگر زمان نبرد است










دیگر جای درنگ نیست برای مردان که بمانند در پس پرده و اینگونه خون برادرانشان و ذلت قومشان به نظاره بنشینند ، آری دیگر زمان نبرد است و جنگ و اگر کنون نجنگیم دیگر تکراری نیست آزادی را که بند است و بند . آیا کنون زمان آن نرسیده که از پس پرده برون آییم و دست در دست این غیور مردان نهیم ، آیا جای مردان در میدان جنگ نیست زمانیکه خون برادرانشان بر زمین می ریزنند ، مادرانشان داغدار می کنند و پدرانشان اینگونه بی شرمانه بر زمین می کشند و حتی ...
آری زبان را یارای گفتن نیست و اکنون باید خاموش ماند و داغمان بر دل نگاه داشت تا زمانی که چون آتشفشانی از خشم بر پیکر این بی شرفان طغیان کنیم پیکر ناپاکشان بسوزانیم.
و ای زالو صفتان بدانید که این آخرین اتحاد بلوچستان را نه تنها هیچ قدرتی نمی تواند در هم شکند که در هم می شکند ظلم این طاغوتیان را که اینگونه زالو صفتانه می مکند ذره ذره خون مردمانمان را .
خدای یار و یاورتان باد ای دلاور مردان که جانتان در کف نهادید و اینگونه غیورانه به صف این ضحاکان تاختید وهزاران تنشان به جهنم ابدی فرستادید و دست ظلمشان را از سر مردم بی دفاع کوتاه کردید.
اشک مادرانمان بدرقه راهتان .
از کدامین دردم فریاد کشم که از بلندی فریاد

قلب پاره پاره ام بند بند تنم جدا خواهد شد.
از درد مردم بی خانمانم در چابهار ،آن نجیبانی
که نه تنها در سرزمینشان خانه ای برایشان نیست
که اجازت بادیه نشینی و زندگی در کپر هم ندارند (کپر:کلبه ایست که مردم فقیر از چوب درخت خرما بنا می نهند تاشاید سرپناهی برای فرار از
گرمای بالای چهل درجۀ چابهار باشد)
ویا از سوزاندن مادر که در کلبه ای فقیرانه اما با صفای خویش هر شب فرزندانش را در آغوش محبت خویش می کشید تا شاید اندکی از گرمای وحشتناک شبانه بکاهد و خواب را به چشم فرزندانش هدیه کند.
یا از هتک حرمت خانۀ خدا و ضرب و شتم بنده هایش که نمی توانستند ویرانه آن کلبه ای که با عشق در آن با خدایشان راز و نیاز می کردند ببینند ویا از سلطان غم های اخیر که قلب هر سنگدلی می سوزاند واشک در چشمان هر نابینایی روان می دارد خواهر دوازده ساله ام رویا که اینچنین مظلومانه قلب کوچکش را دندان کینه توزی سگان
افسارگسیخته و درنده خویان کفتار صفت پیر خرفت معلول بی رحمانه درید واین بلبل کوچک
درمیان دو دست برادرش بی صدا جان سپرد
تا انتهای جنایت در این مرز وبوم نمایان شود
و اما بعد..
مگر ندانستید که هر خواهر بلوچ هزاران برادر دارد
مگر ندانستید که هر مادر بلوچ هزاران پسر دارد.
مگر ندانستید که انتقام قطره قطره خون عزیزانمان
گرفته خواهد شد
پاره های تن مان در دستانمان پرپر شوند وجنایتکاران با نیشخندی به نظاره بنشینند !
به اشک لرزان فرزندان مادرم سوگند..
قسم به تن سوخته اش ..
به خون خواهرم رویا سوگند..
قسم به خانۀ خدا ..
به خدا سوگند که دیگر در امان نخواهید بود که نتوان بودن چرا که دیگر راهمان برگشتنی نیست و درسفر آخرت همسفرتان خواهیم بود نه خودمان وخودتان که بند بند وجودمان با تکه پاره های تن کثیفتان چرا که قصد آن داریم تا دروازه جهنم
ابدی بدرقۀ تان کنیم
تسلیت به فرزندان مادرم در چابهار..
بستگان خواهر کوچکم رویا در زاهدان ..
بدانید که جا یشان همان بهشت جاویدی است که انبیاء وعده داده اند پس باشد دیدارتان در بهشت.
اشک را دیگرتوان ایستایی نیست











اشک را دیگرتوان ایستایی نیست و بغض لحظه لحظه می نمایاند خویشتن زبان گشودن نتوانم که ظلم این دژخیمان قلب در حنجره می تپاند
وشوق مبارزه لحظه لحظه قدم هایمان استوارتر می کند.
اکنون به انتظار آنی نشسته ایم که در لجن زار ذهنتان هم نمی گنجد.
آری انتظار روزی می کشیم که خونمان را چون اشک غلطان دیدۀ
مادرانمان بر صحرای خشکیدۀ ظلمتان بیافشانیم تا درخت تنومند آزادی
را توانی دو چندان باشد.
اما نیک بدانید که با خدایمان عهدی بستیم وسوگندی یاد کردیم....
سوگند به اشک کودکان محروم که کماکان غرق اشک و حسرتند
سوگند به عهد خون فشان یارانمان
بر نگاه آخر شهیدانمان سوگند
بر خروش خون عاشقانمان سوگند
به خدا سوگند که تا هزاران تنتان به جهنم ابدی رهسپار نکنیم قطره
خونمان دریغ چرا که بر آنیم بودتان نبود ، و بنای ظلمتان سرنگون سازیم و فردای آزادی را به نظاره بنشینیم.
باشد که کاخ ظلمتان را توان استقامت بر باد رخش ارتش یلان را نباشد.
آزادی این واژه غریب ،امیدی بر بال خیال مردم ایران،

آن حقیقتی که بر تفکرمان خیالش گنجانیده اند،همسان برگیست
بر دست باد و انتظار باد باید کشیدن تا که روزی بر وفق مرادمان وزیدنش گیرد.
اما اینگونه نتوان بی تفاوت ماندن و به تقدیری که بر باورمان باوراندند تن سپردن.
چرا که تقدیرمان با خونمان می نگارند و می دانند که
تنهاباخون آزادیخواهان خون آشام ظلمشان را اندک تقلاییست بر زنده ماندن.
آری نمی توان بی تفاوت بود و مرگ عزیزانمان یک به یک به
نظاره نشست تا زمانی که نه تنها آزاده ای ظهور که تمامی
آزادگان بر طناب دار بوسه زنند .
وآن زمان دیگر تاریکیست فرمانروای مطلق و مسلط بر خورشید آزادی.
اما اینگونه نخواهد ماند وخورشید آزادی را طلوعی است بر
ظلم آشکار این طاغوتیان.
اکنون این موج آزادی که از خون عاشقان برخاسته نه تنها صد
ظلمشان ویران که پیکرۀ ایران ازبلوچستان و اهوازتا کردستان
وتبریز را از وجود نانجیبشان پاک خواهد کرد.
و ای پاسداران خمینی صفت
باشد روزی که جای جای ایران چو بلوچستان قتلگاهتان باشد.
گردی ازراهی نمی خیزد سواران را چه شد؟
مرده اند از بیم یاران نام داران را چه شد؟
جز صدای جغد ها چیزی نمی آید به گوش
قمریان آخر کجا رفتند ساران را چه شد ؟
هر کجا روح زمستان است و تاراج خزان
روح تابستان و عطر نوبهاران را چه شد ؟
لشکر توران به قلب سرزمین ما رسید
رستم و بودلف کو اسفندیاران را چه شد ؟
چگونه میتوان گفتن ظلمی که بلوچستان راست؟
چگونه میتوان دیدن برادرانمان اینگونه بر دار ؟
چگونه میتوان ماندن وز پس پرده نگریستن را ؟
چندی نگذشته که حکم اعدام هزارتن صادر و سیصد شان درعرض سه ماه
گذشته ناکرده گناه به دارآویخته شدند . تا کنون دست تعدی این دیوصفتان
اینگونه رسوا رخ ننمایانده بود که اکنون بلوچستان را داغدارنمود.
چه کسی پاسخگو خواهد بود این جنایت را که هزار مادر گریاند ،هزار
خواهر بی برادر وپدر بی پسر نمود .
می پندارید بلوچستان را مردی نیست که حق مظلوم مردمانش از شما خوناشامان بستاند ؟
می پندارید رعب و وحشت را در دلمان راهی است ؟
می پندارید این عمل ننگینتان را پاسخی نخواهد بود؟
به خدا سوگند پاسخی است بس سنگین تر از آن که می پندارید.
به خدا سوگند که دیگر در بلوچستان هیچ جنایت کاری آسوده نخواهد خفت.
قسم به ذات الله که بلوچستان را آنچنان سرخگون از خونتان سازیم که جهانیان را به نظاره نشستنی باشد .
ای هموطنان....
تا کی توان خاموشی است ایرانیان را که گروه گروه اقوامش بردار،معلمانش
قطعه قطعه ودانشجویانش دربند کنند.
گفتید برخیزید که برخیزیم اکنون بلوچستان برخواسته و همچنان در نبرد دیگرجای درنگ نیست برخیزید ای دلیرمردان ایرانی وکاخ ظلم این طاغوتیان به زیر سم اسبانتان ویران کنید و آیندیتان به دست پرتوان خویش رقم زنید.
وبدانید که تنها راه، کشتن این دژخیمان است و بس.
پس اسلحه بردارید و هر مزدور پاسداری که دیدید بی درنگ
خونش بریزید.
مگذارید که مقاومتش متمرکز در یک جبهه باشد وهمزمان خنجر
برپیکر نیمه جانش فرو کنید که دیگر توان زیستن نباشدش.
بپا خیزید و بهار آزادی برای وطنتان به ارمغان آورید
باشد آن روزی که دست ظلمشان بر سیطرۀ ایران پاک نباشد.
کنون پابوسان بیت آخوند معلول زبان گشوده ، زوزه کشان دم
می جنبانند، ابراز وجود میکنند مگر نمیدانند جلب توجه تنها سایۀ
مرگ بر سرشان افراشته تر و به جهنم نزدیکترشان،
چه شتابانید بر مردن ،
تکلیف آنهمه مال و منالی که بی رحمانه ازقطره قطره
خون بیمارانمان اندوختید چه خواهد شد
فکر جان نیستید فکرنتیجه سالها غارتتان باشید،
سگ کشی درمرام
دلاورمردان نبوده که تا اکنون نفس دارید
بخدا سوگند که خواب برچشمانتان آنچنان حرام میکنیم ای
شهریاریها ونکونامها تا که روز موعود فرا رسد
آری روزی که
اربابانتان در دادگاه عدالت بلوچستان به دار آویخته تا اندک جوابی
به چپاول وغارت وجنایتی که به بلوچستان روا داشتند باشد.
وآنموقع که اربابانتان به دار آویختیم دیگر کشتن شما سگ صفتان
سبب بطلان وقت دلاور مردان بلوچ نخواهد شد و خونتان راحت
به خاک کشیدنش توان بود.
باشد که دست چپاولگرتان بر بلوچستان نباشد.
![]() |
مردان سپید پوش
در روزگاری که خفقان را اینچنین بیداد است دیگر چگونه
درد را توانی در ماندنش برای نعره ای غروب، در بدو طلوعش
همگان خموشند از بیمشان چرا که عزت قربانی است بر حفظ
جا نشان.
تنها آنان اند که چون تندرغرششان، چرا که جان را ارزشی
نیست بر عزت، آنانی که جان داده و همچنان است محیاتر بر تقدیم.
سفید پوشان که خونشان را دوای غفلت قومشان پندارند و اتمام خفقان
و ظلم غریب دیارشان
جان برکفان لشکرحق، تنها بازماندگان مردانگی، دلاور مردان جنبش مقاومت، آخرین امید غریب مردمان شب گشنه خواب که
شرفشان به کس نفروخته اند.
اینبار دیگر امیدمان نا امیدی نیست و حقمان ستاندنی.
خدا یاورتان باد که آسان جان برای جان و شرف و ناموسمان
می سپارید و باکی زمرگ ندارید.
اشک مادران بدرقۀ راه فرزندانشان که دررکاب مردانگی با
اهریمن ضحاک صفت زمان در نبردند.

واکنون
واکنون پای بی حرمتیتان چنان از گلیمتان درازتر که کلام خدا به زیر
چکمه هاتان اینگونه لگدمال و پاره پاره میکنید و نامتان مسلمان می نهید
ای بی شرفان، می پندارید غیرت دارید که دست بر روی زنان و دختران
بلند می کنید مگر توان رویارویی با دلاورمردان بلوچ ندارید .کلام خدا به
کمرتان زند که اینگونه بی شرمانه به آن لگد می زنید.
بدانید این اشتباهتان پاسخی بس سنگین خواهد داشت.
به خدا سوگند از خونتان نخواهیم گذشت وبند بندتان آنچنان جدا خواهیم
کرد که دیگرتوان ماندن خون در رگانتان نباشد چنان تکه تکه های تنتان
ماران سمی بیت رهبری به آسمان بفرستیم که باران نامردی بر بلوچستان
ببارد و از رحمتش سایه ظلمت تا ابد از سر بلوچستان رخت بربندد.چه
زود عاقبت کاوه های ماربردوش و شیبک های جلاد دیروز از خاطر
نکونام ها و شهریاری های امروز رفته که اینگونه گستاخانه به حریم
خانه که هیچ به کلام خدا بی اهانتی می کنید .
شاید می پندارید کس نمی داند از یکسو سنگ اسلام به سینه میزنیدواز
سوی دیگر آنرا بازیچه ای برای چپاول و زورگوی قرار داده اید و تفرقه
بین مسلمین (شیعه و سنی) سرلوحه کار خویش قرار دادید .
سنگ علی به سینه میزنید ای بی شرفان و قرآنی که در سینه اش جاوید
به زیرچکمه پاره پاره.
به خدا سوگند اگر علی می بود لحظه ای برای جهاد درنگ و ذولفقارش
غلاف نمی کرد و خونتان چنان می ریخت که جوی خون نامردان سراسر ایران بپیماید و ازعمان به خزر سرازیر.
و آنانی که مردانگی علی سرمشقتان است اینگونه خموشید؟
اما بدانید که دلاورمردان بلوچ فریب این شیادان نمی خورند وهمچنان از
کشتن این سگهای هار ابایی ندارند.
ای بی خردان مگر از تکه تکه های تن پاسداران سپاهی پایگاه میرحسینی
در آن اتوبوس فروزان چند روزی گذشته که اینگونه فراموش کرده اید و
چون سگهای هار پاچه هر مسلمانی می گیرید.
به خدا سوگند تا قطره ای خون در رگانمان باشد
باشد که از خونتان ریزیم تا که حریمی امن برای ایران فردا به ارمغان
آورد.
آن مردان تنها کیستند؟
آنان که اینگونه عاشقانه دل در گرو رهائی وادی عشاق نهادند و با خون خویش اینگونه بی پروا درخت آزادی را سیراب میکنند و اینگونه با شهامت به صف ضحاکان زمان تاخته تا دست ناپاکشان را از پیکره پاک بلوچستان بریده و به این وادیه نشینان عاشق اجازت عشق بازی با خاکشان را تقدیم کنند.
آنان که اینبار با خورشیدی تابان آمده اند تا سایه پلید دژخیمان را از ظلمت خاکشان بزدایند.
آری آنان آخرین امید بلوچستانند ،آخرین اتحاد و آخرین مبارزین که از پیکره همین خاک برخاسته اند و همه چیزشان را فدای دین،شرف،و ملتشان کرده اند و جانشان را بر کف دست گذاشته و منتظر گلوله های دشمنند،چرا که مردن برای سرزمینشان افتخارشان است و بدین خاطر است که از وجود تک تکشان پیکره یک لشکر به لرزه می افتد و با صدای الله اکبرشان سوی رگبار دشمن که همه چیزش را به شیطان فروخته آسمان را نشان میرود.
آری ،آنان لشکر حقند که این بار تنها برای آزادی سرزمینشان گرد هم آمده اند و با رشادتهایشان پیام امید و رهائی از چنگال این مستکبران را نه تنها به بلوچستان بلکه بر جای جای ایران به ارمغان آورده اند.
غریب دیار بلوچستان این دیار تاریک
غریب دیار بلوچستان این دیار تاریک ، کس را یارای دیدن نیست حقیقت را که فردایمان ویران است و فرزندانمان دربند .
فردایی آنچنان ننگین که بردگی می پذیریم و غیرت ، شرف و ناموسمان ارزان می فروشیم و آن زمان که غیرت مرد ، شرافت رنگ باخت و ناموس ارزانی شد دیگر مردی نتوان برخاستن را با این بی حرمتان که امروز این گونه ظاهر فریبانه همچون گرگی در لباس میشند و می اندیشید محرمند این نامحرمان و بر حریم پاکتان بی اندیشه اجازتشان می دهید به خدا سوگند اگرمی دانستید بستاندن شرف و ناموس تان در کمینند ساعتی به زندگی اجازتشان نمی دادید که به حریمتان دهیم .
امروز این ناجیبان همسان دوستی بی آزار انتظار فردایی که برایش می کوشند می کشند و ما همچنان درخواب .
قوم من رفته به خواب
هر چه زنم فریاد ندهد هیچ جواب
چه کنم یا رب چه کنم
با کدام لهجه بگویم سخنم
که بفهمند مرا
درد جانسوز مرا
بشکافند
این سینه پر سوز مرا
بنگاهند
غمی را که زند موج در دل من
از بی حسی و پر خوابی این قوم
آری قوم من رفته به خواب
بیائیم عاقبت بلوچستان به دست این نانجیبان نسپاریم که خیانتی است بس بزرگ نه به خودمان که فرزندانمان را .
بیائیم و تاریکی از بلوچستان بزدائیم و سرنوشتمان به دست خویش رقم زنیم و دست این نانجیبان از مظلوم دیار بلوچستان آنچنان کوتاه تا همگان بدانند غیرت در مردان بلوچ هنوز زنده است و فکر جنایت و خیانت به این قوم در سر هیچ نانجیبی خطور نکند.
باشد که هیچ نانجیبی در بلوچستان نماند.
و اکنون نوبت ماست که برخیزیم
و اکنون نوبت ماست که برخیزیم و آینده خود رقم زنیم و این حقیقت بدانیم که هیچ بیگانه ای در کوله بارش آزادی برای ملتی به ارمغان نخواهد آورد (ناپلئون بناپارت) که آینده هر ملت بدست خویش رقم خواهد خورد پس خود بهایش بپردازیم که اجنبی نخواهد پرداخت بهای آزادیمان
.
این طاغوتیان امروز برخاستنمان می خواهند تا فردا سقوطشان
.
به خدا سوگند که اگر ما ملت متحد شویم و یک پارچه به صفوف این ضحاکان بتازیم مقاومت نتوانند کردن که پوشالیند و هیچ و تنها بقای این بچه آخوندهای دزد بسته به تبلیغاتیست خرافه پرستانه و دروغ
.
آری همگان می دانند این حقیقت که قدرت یک حکومت در گرو ملتش است و بس و اکنون که ما ملت نمی خواهیمشان بروند و گورشان گم کنند پس چرا اصرار به ماندنشان است و رفتنشان نیست
.
آری طعم زورگوئی و غارت خوشایندشان است
.
اکنون با دست غارتگرشان آنچنان بر پیکره ایران آویزانند گوئی بسته به جانشان است ظلمشان
.
و اگر این حقیقت است جانشان می ستانیم و آزادی را تقدیم ایرانیان خواهیم کرد
.
اگر این می خواهیم برخیزیم و آینده خودمان بدست خویش رقم زنیم و مگذاریم که این زالو صفتان به ظلم خویش ادامه داده و فرزندانمان را نیز به استثمار بکشند
.
به امید آزادی که بس نزدیک است
.
بدانید ای اهریمنان عمر ظلمتان اندک است و حماقتتان بس بزرگ که خرمن خشم در بلوچستان افروختید براستی چه می پندارید ؟
با خون بیگناهی نتوان خفقان در بلوچستان حکمفرما کرد
.
به خدا سوگند اگر ذره ای از خون بلوچستان در رگمان باشد هیچ ابرقدرتی را یارای مقابله با ما نیست که شما ضعیف عنصران نامرد را باشد

.
اکنون پایه های ظلمتان آنچنان می لرزد که با نسیمی رو به سرنگونی است
.
هیهات که بلوچستان یکپارجه نیست که اگر بود دیگر شما نبودید و این حقیقی بس نزدیک است نبودتان که بلوچستان بس نزدیک اتحادش
.
بدانید از مزدوران پوشالی دیگر منتظر نمی مانیم ایرانیان را و در فراسوی مرزهای بلوچستان به آتش خواهیمتان کشیدو هزاران تنتان را هزار تکه خواهیم کرد و دیگر عطوفت و رحم بلوچ مبدل به خشونتی از جنس گلوله ای است که راه قلبتان می پیماید و تابه قلبتان ننشیند دیگر تاب ماندنش نیست و همسان تندرآزادی به سوی نور می تازد و روشنی به ارمغان خواهد آورد برای ظلمت دیرینه بلوچستان
.
آزادی این درفش پاره پاره همچون تندری است در برابر باد
.
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این اواو سگان شما نیز بگذرد
آنان که اسب داشتند غبارشان فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد

وحشت سرتاسر وجود مزدوران سپاه پاسدران رژیم آخوندی را فرا گرفته که اینگونه دلاور مردان بلوچستان تکه تکه های بدن سپاهیانشان را روانه جهنمی کردند که با رفتار کینه توزانه خودتان آتشش بر افروختید و حال بسوزیید در آتش خشم بلوچستان که این بار به هیچ مزدوری رحم نخواهد کرد و خواهد سوزاند
..
خواهد سوزاند خانه هایتان را که خشت خشتش از خون بیگناهان بنا نهادید و اکنون روز تقاص است
..
روز تقاص اشک مادران و ناله پدران که عزیزانشان را به دار آویختند
..
روز تقاص گریه خواهرانی که اینگونه در غم برادرانشان سیاه پوش کردید
..
تقاص فرزندانی که اینگونه یتیم کردید و زنانی که بیوه
..
آری دیگر هیج کدامتان در امان نخواهید بود که بلوچستان داغدار است و هیج مرحمی جز خون کثیفتان تسلایش نیست پس میریزیم خونتان را تا شاید اندکی از داغش بکاهیم
..
میریزیم خونتان را که تنها دوای دردمان است
..
می کشیمتان و میکشانیمتان بر خون
.
و آنچه که اینگونه هراسانتان کرد هیچ نبود
..
به بلوچستان سوگند که اندکی زخم دلمان را مرهم نبود . باشد که در جای جای ایران مزدورانتان و سرکردگانشان را آنچنان به خاک و خون بکشانیم که در تاریخ بنگارنند تاریخ نگاران و دیگر حتی اندیشه ظلم به مردمانمان به سر هیچ ظالمی خطور نکند چه برسد به جنایت. باشد که بنای ظلم و جورتان در زیر چکمه های غیور مردان بلوچ ویران شود
انتظار مرگ
و براستی این است حق نجیب مردمان بلوچ که به جرم اسارتشان به سویشان بی درنگ گلوله باران است و خون پاکشان مظلومانه بر زمین
کنون چگونه باید فریاد زد بی شرمیتان ، چگونه می توان نگاشت جنایتتان ، چگونه می توان گفت که بی حرمتیتان تنها به جرم بلوچ بودنمان است و بس
و اگر اینگونه سزاوار مرگیم بگذارید بمیریم و اگر مردانگی در وجودمان اندک سو سوئی زند که آتش خشممان برانگیزد ، پس باشد که بی حرمتیمان بینید و خشممان بشناسید و خون گرمتان لمس کنید
باشد که سردارانتان را به سوی دوزخ ابدی رهسپار کنیم که شاید تکه های پاره پاره تنشان اندکی از گرمایش بکاهد
باشد که خون گرمتان بریزیم چرا که حرمتمان بردید ، جوانانمان کشتید ، خونمان ریختید ای بی حرمتان و بی رحمانه بر افراشتید چوبه های دار را در زندان و صدها تنمان بر دار آویختید
آری ، خوب می دانیم چرا و خوب می دانید که سزایتان چیست و اگر کنون خموشیم جوابتان با گلوله باران است بر فرق سرتان که دیگر جایی برای رحم نمانده در دل .

و باشد ای سردارانی که راه تهدید پیش گرفته اید بدانید که با جانتان به بازی نشسته اید و عاقبتتان همچون شیبک است و کاوهو اگر کنون گریختید و جان کثیفتان در بردید که هیچ ، اما نه ، هر جا که بگریزید در امان نیستید چرا که اینگونه کردید با مردم بی گناه و مظلوم بلوچ
این بار دیگر نمی توانید بگریزید و هر کجا روید بدانید که مبارزان برای گرفتن جان بی ارزشتان به فراسوی مرزهای بلوچستان آمده اند و جای جای ایران کنون می پاشند خون داغتان بر زمین
پس منتظر باشید ای نکونامهای بد نام
" درد کویر"
مطلبی را که در ذیل خواهید خواند قسمت آغازین از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند. یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
درد کویر
پیشگفتار
در بیابان دیارمان آسوده و بی فکر، بی حسی عجیب، با نگاهی کور به سقوط هولناک خورشید شرافت و انهدام عزت همچون منطقی نابینا با دستهای سپید بی خیالی و نه سرخ، در هجوم طلوع تاریکی و فوران ظلم روزها را یکی پس از دیگری بی اندیشه و تفکر سپری می کردیم و نمی دانستیم، نمی دانستیم که در لابلای رویاها و آرزوهای دروغین حقیقتی تلخ بر قله تفتان پیرمان و دل کویر خشکمان آنگونه پر تلعلع رخ می نمایاند و نمی توان دیدش، چرا که توان دیدنمان نبود
آری همگان و همگان نگاهمان به زمین بود و آنچنان در خم و پیچ و نشیب و فرازی که به زندگیمان تحمیل شده بود به دنبال گم کرده راهمان به پایین و بالا سوق داده می شدیم که دیگر فرصت به نگاهی نمی رسید و او همچنان و همچنان تنها بود ،تنها و منتظر، منتظر به نگاهی که شاید ببیندش، که شاید یکی از ما ببیندش، که شاید یکی از همان مردمی که او از دردشان، آهشان، اشکشان و سکوتشان خلق شده بود ببیندش ...
اکنون دیگر خالق از مخلوق روی می گرداند، بی آنکه حتی وجود و هستی مخلوقش را بداند، آری خالق درد کویر ماییم و مخلوقمان حقیقت تلخ درد و رنج هزاران ستم کشیده است ، این بار خالق مخلوقش را حس نمی کند و نمی داند که در حیطه فقر راستینی که خلقش کرده است غوطه ور است و او همچون مردابی لبالب از سیاه آبی آلوده پر، نه تنها چشمانمان را بی رمق کرده و قدرت دیدنمان را گرفته که آزادی نفس کشیدنمان را نیز سلب کرده و تقلایی که برای گریز خویش می کنیم فرصت اندیشیدنمان را ستانده است
در یکی از همین روزهای زیبای جهل، پرتوی خرمن ندانیم را به آتش کشید تا بتوانم از میان شعله های آن به حقایق سنگینی که سالهاست پشت تفتانمان را خمانده و دل بیابان خشکمان را سوزانده با تشعشعات نوپای آتش درونم، که لحظه به لحظه فروزانتر می شود آرام آرام نمایانتر از پیش ببینم و عمق ظلم در بلوچستان را با ذره ذره وجودم حس کنم
باشد تا شاید بتوانم چندی از این حقایق را در این کتاب به شما عزیزان به گونه ای خلاصه شده بازگو کنم
گفتار اول
پیرمردی پنجاه و هفت ساله که با همسر مهربانتراز خویش به همراه چهار دختر و سه پسر و دو نو بیوه عروسش در شهر میرجاوه واقع در هفتادوپنج کیلومتری زاهدان در منزل کرایه کاهگلی خویش می زیست و در سنی که می بایست بیاساید به جای سه مرد برای سه خانواده، خویش و دو پسر جوانمرگش ( که در حادثه ای به ظاهر تصادفی در اتش بنزینی که قرار بود آن روز روزیشان باشد به خاطر شلیک ناجوانمردانه گلوله های دژخیمان سوخته بودند ) با حمل و نقل چندی صندوق نارنگی و اندی کارتن موز از آنسوی مرز تا نزدیکی میرجاوه که هر روز عرق جبینش را همانند اشک مادر فرزندانش روان می کرد به کسب روزی حلال مشغول بود تا شبانگاه، هنگامی که به خانه خویش بازمی گشت نگاه غریبانه نوه ها و فرزندانش به دست خالی او مانند روزهایی که مزدوران رژیم از روی شکم سیری و چاپلوسی اربابانشان مرز را می بستند ناامید نبیند ...
اکنون چندین روز است که مرز را بسته اند و پاهای ناتوان این پیرمرد که به سنگینی جعبه نارنگی به دوشش و پیاده روی طاقت فرسا زیر آفتاب سوزان کویری روزی چندین بار عادت کرده بود ، بیش از پیش درد را در کالبد و استخوانش حس می کرد ، چرا که می دانست دردناکتر از کارش ، نگاه نوه ها و فرزندان گرسنه و بیخبرش است که به انتظار او نشسته اند
آری بیخبر از آنکه مرزیست ، پیرمردیست و پاهای خسته ای که درد درونش غوغا می کند و خدای را ، خدای را به تماشا می کشاند تا به بنده اش بنگرد که در سه کوچه آن سوی منزل خویش با دوست بقالش به درد دل و هم صحبتی پرداخته تا شاید بتواند از بقالی کوچکش خوراکی بخور و نمیر برای چشم براهان وام بستاند اما اینبار زمان زیادی است که مرز را بسته اند و دیگر مرد بقال توان وام دادن به پیرمرد را ندارد و بر خلاف میل باطنی خویش ، جوابی رد به پیرمرد خسته دل می دهد تا باز نگاه گله آمیز پیرمرد به آسمان دوخته شود
راهی نیست ، باید رفت ، پیر مرد زیر لب آن را زمزمه می کرد ، از سمتی که مزدوری نبیند باید رفت ، هرچه زودتر باید رفت ، ناگهان در چشم او خشمی موج زد و با زبان ساده و دهاتی زیر لب زمزمه کرد :" روزی که خدا حلال نموده بنده اش به ما حرام می کند از جانمان چه میخواهید ، بیایید و بزنید و ببرید ، اگر می خواهید بکشیدمان ، نامسلمانان از گشنگی چرا ؟ "
و پیرمرد به سوی کارش به حرکت افتاد اغلب اوقات اینگونه حتی در روزهایی که مرز را کاملا می بستند هم از روی اجبار این کار را می کرد . پیرمرد به راه افتاد و در راه بازگشت در حالی که جعبه ای نارنگی بر دوشش داشت لنگان لنگان قدمی در پیش قدمی دیگر می نهاد و شکر خدای را در زیر لب زمزمه می کرد که تاکنون مزدوری ندیده اش و لحظه لحظه به شادمانی چشم به راهان نزدیک و نزدیکتر می شد تا اینکه صدای ناخراش ایست دژخیمی پیرمرد را سراسیمه نمود و با به یاد آوردن ضربات قنداق دفعه قبل که به چنگالشان افتاده بود شکی که دویدن و فرار از چنگشان را داشت ، به یقین مبدل کرد و در حالی که صندوق نارنگی بر دوشش بود شروع به گریختن نمود و مزدور به دنبالش افتاد.
پیرمرد به امید آن می گریخت تا شاید مزدور خسته شود و بگذارد که او برود بعد از حدود صد متری دیگر مزدور تاب دویدن به دنبال پیرمرد را نداشت و نفس نفس زنان ، دست به زانویش گذاشت و پیرمرد را لحظه ای شادمان کرد اما او که این گریز پیرمرد را لگه ننگی به غرور شیطانی خویش می دید و تقلای او برای لقمه نان بدون دادن رشوه را شکست می پنداشت با قساوتی ناباورانه به سوی پیرمرد مسکین شلیک کرد تا پیرمرد بخاطر اصابت گلوله دژخیم به جعبه نارنگی و به زمین ریختن روزیش ناامید شود و از ترس آنکه دیگر بار شلیک دژخیم به خطا نرود مبهوط و متعجب بایستد و به سمت دژخیم بچرخد تا جانش را از چنگال بی رحم او برهاند پیرمرد که دید دیگر گلوله ای به سویش نمی آید به روی پاهای خسته اش که از فرط پیری و خستگی میلرزید زانو زد و دستانش را همانند زمانی که بر سر نماز به شهادت خواندن می نشست به روی زانوانش گذاشت تا دژخیم گمان مکند که پاهای آن دلاور دیروز، امروز از گلوله های او می لرزد مزدور به طرف او به حرکت افتاد و لحظه به لحظه به وی نزدیک و نزدیکتر شد تا که پیکر شمرش در مقابل چشمان کم سوی پیرمرد نمایان شد دژخیم در حالیکه نفرت تمام وجودش را گرفته بود و خشونت در چشمهایش موج میزد در مقابل او ایستاد و لوله تفنگ را به سمتش گرفت پیرمرد به چشمان او نگاهی کرد و لبخندی به انسانیت او که به لجن کشیده بودش زد و باز صدای شلیکهای پی در پی به دشمنی که سلاحش صندوق نارنگی بود عمق رذالت را تا حد اولای خویش پدیدار نمود و دامان شرافت را لکه دار کرد
پیرمرد ناباورانه سرش را به پایین آورد و جای اصابت گلوله را در بدن نحیف خویش دید، دستان لرزانش را ناخودآگاه به روی زخمهای گلوله های جگر سوز دژخیم نهاد و آنان را فشرد، آخرین تقلا برای زنده ماندن ،نه به خاطر این که میل به زنده ماندنش بود که برای چشم براهان، که منتظر او بودند
سه مزدور دیگر که صدای تیراندازی را شنیده بودند سوار بر ماشین به درگیری نزدیک شدند سکوتی مخوف صحرا را فرا گرفته بود مزدوران به پیرمرد ، پیرمرد به سینه شکافته اش و خدا به او می نگریست، ناگهان صدای دژخیم در گوش پیرمرد نجوا کرد : بندازینش پشت ماشین - تو سرش را بگیر که از دهنش داره خون میاد، لباسم نجس میشه - ...
پیرمرد دیگر صدایی نشنید و به سوی پروردگارش پر کشید.
گفتار دوم از کتاب" درد کویر"
گفتار دوم از کتاب" درد کویر"
مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار دوم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند. یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
گفتار دوم از کتاب" درد کویر"
رویا
دخترک دوازده ساله بلوچ ، رویا سارانی اهل زاهدان با جست و خیزهای کودکانه و رویاهای بچه گانه و دلی سرشار ازعشق و محبت ، نا آشنا با درد کویرش، در شبی ظلمانی به تاریکی عدم که نفیری منفورتر ازسکوتمان را در دل خویش پنهان کرده بود با قلبی پر نور به وسعت خورشید کویری وعشقی جان سوز به داغی ریگهایش به انتظار فردا ،چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد وهشتاد و شش لحظه ها را برای رسیدن اولین آزمون عمرش سپری می کرد او می خواست با قبولی در این آزمون به مادرش اثبات کند که ازصمیم قلب کوچکش به او عشق می ورزد
و فردا ، با طلوع خونینش بر بام آسمان، گویی صور اسرافیل را در قلب رویاها دمیده اند.
اینک لحظه آزمون و شاید هم آزمودن ،آری آزمودن عشق و نفرت در این مکاره بازار ناپاک دلان ...
رویا بی خبر از آنکه هیبتی شوم بر معصومیت رویاهایش سایه افکنده به جلسه آزمون رفت تا امتحانش را با موفقیت پشت سر بگذارد ،شورو حالی بس عجیب در دلش حکمفرما بود گویی چشمانی شوم به درهم شکستن رویاهای کودکی چشم دوخته است و او همچنان در رویای کودکانه اش غوطه ور به سوالات آزمون چشم دوخته و یکی پس از دیگری به آنها پاسخ می داد تا آخرین سوال و آخرین جواب
شادمان لحظه ها را سپری میکرد تا به مادرش برسد و به او بگوید که "بیخودی دلشوره داشتی مامان امتحانمو خوب دادم"
حدود ساعت شش و نیم مادر به الیاس برادر رویا گفت که به دنبال خواهرش برود ،الیاس هم که خیلی مشتاق بود تا بداند که آیا خواهر کوچکش امتحانش را با موفقیت پشت سر گذاشته است یا نه ، به سرعت خودش را به جلسه امتحان رسانید، حدود ده دقیقه ای منتظر ماند که ناگهان خواهرش را در حالی که لبخندی حاکی از موفقیت بر لب داشت دید که از درب سالن امتحانات به بیرون می آید ،وقتی خواهرش نزدیکتر شد به شوخی گفت: " بازم امتحانتو خراب کردی، آره ؟!... رویا جواب داد:" نخیرم من که مثل شما پسرا تنبل نیستم ..." لبخندی زد و سوار ماشین شد الیاس هم که از موفقیت خواهرش به وجد آمده بود به سرعت به سمت خانه به حرکت افتاد در راه برادر لحظه ای در برق چشمان پاک رویا خیره شد غافل از پیامی که راوی وداعی خونین بود
در راه بازگشتشان ناگهان مزدوران رژیم که متوجه سن کم الیاس شده بودند (الیاس هفده ساله بود) با روشن کردن آژیر به دنبال او افتادند ، الیاس شکه شده بود و چون نداشتن گواهینامه در سرزمینش را بسان جرمی سنگین می پنداشت وهمچنین رعب و وحشتی که بعنوان یک شهروند بلوچ از پلیس!!! داشت تنها به فکر فرار از چنگالشان و پناه بردن به خانه افتاد و به سمت خانه اش که در چند دقیقه ای آنجا قرار داشت گریخت و ماشین مزدوران همچنان به دنبال او
پدرش که از دلشوره ای عجیب رنج می برد نتوانسته بود در خانه بماند و در خارج منزل منتظر بچه هایش ایستاده بود که ناگهان پسرش را دید که به سرعت به سمت او می آید و مزدوران هم به دنبالش . رویا و الیاس به محض رسیدن به خانه و دیدن پدرشان پیاده شدند ، در آنطرف هم مزدور نیروی انتظامی ستوان کشتگراسلحه بدست پیاده شد.
سکوت در لحظه ای حکمفرمای حریم کودکانه رویا و همه رویاهای زخمی گیتی گشته بود ،قلب زمان دیگر نمی تپد ، گویا خورشید کویر در سوگ حادثه ای قریب در خود میسوخت و می گداخت. رویا که از دیدن کشتگر وحشت زده شده بود به سمت پدر شروع به دویدن کرد و الیاس در حالی که دستانش را از ترس بالا برده بود در جایش خشکش زد پدرنیز به سمت دخترکش می دوید تا با در آغوش گرفتنش به او بفهماند که جای هیچ گونه نگرانی نیست ، کشتگر که از بلوچ بودن آنان مطمئن شده بود بر لبان کبود رنگش زهرخندی پدیدار شد و با قساوتی ناباورانه به سمتشان شلیک کردو همچنان شلیک ، شلیکهای پی در پی ، تا جایی که گلوله در تفنگ بود شلیک کرد و باز هم شلیک ...
.
در یکسو زهرخند پر از نفرت سربازان که از عملکرد وحشیانه رئیسشان درحال وجد بودند ودهن باز ودندانهای زرد و به هم فشرده کشتگراز نفرت و خشم و در سوی دیگر جنایت کشتگر که در یک طرف سینه الیاس را هدف قرار داد و در سمتی دیگردندان کینه توزیش قلب پاک و کوچک رویایی که به سمت پدرش میدوید را درید ، تا دخترک در جلوی پاهای پدرش با صورت به زمین بخورد
مادر رویا باشنیدن صدای گلوله ها سراسیمه از خانه بیرون آمد ، مادربهت زده، با ظاهری آشفته و قلبی مالامال از هراس و نفسی در سینه حبس به سان شخصی مسحور ، رویایش را دید که در خون پاک خویش غلطیده است ، توان حرکت و رویارویی با حقیقت از وی سلب شده بود ، قدم لرزانش را پیش نهاد اما نگاه رویا دیگر او را نمی دید ، دیگر رویا در آغوشش نبود، قلب رویایش دیگر نمی تپید ، این بار رویایش با قلبی بی تپش وتنی بی تحرک زمین سرد و خون گرمش را در آغوش گرفته بود
آری چند گلوله، چند گلوله با هزاران کینه و نفرت، قلبی کوچک و مهربان ، کوچک و سرشار از عشق را بی تپش کرد و دستان بی رحم و جنایتکار دژخیم خامنه ای باری دیگر رویایی را برای همیشه از مادر جدا نمود و دستان لرزان مادر ، بی قرار و بی رمق قصد برچیدن آن گلبرگهای سپید که بر سوگ سیاه زمین پراکنده شده بود می کرد . گلبرگهای سپیدی که در دیده او به رخت عروسی رویای پرپر شده اش می مانست.
گفتار سوم از کتاب" درد کویر"
مطلبی را که در ذیل خواهید خواند گفتار سوم از کتاب" درد کویر" برگرفته شده از حقایقی دردناک که در بلوچستان بوقوع پیوسته است می باشد ، این کتاب هم اکنون در دست نگارش است اما بنا به ضرورت زمان و مشورت دوستان لازم دانستیم در حین نگارش در اختیار عموم قرار گیرد . از خوانندگان گرامی خواهشمندیم با ارسال شرح حالهایی از بیدادها و ظلمهایی که در بلوچستان روی داده است و نیز با پیشنهادات و انتقادات خویش ما را یاری نمایند. یارمحمدزهی - خاش
yarmohamadzehii@yahoo.com
گفتار سوم از کتاب درد کویر

درد کویررا چه می باید؟
سوزاین سرزمین را چه می باید؟
چشمان بی نور و مردم خموشش را چه؟
مرحمی، مرحمی می باید تا تسلی دردش ،
بارشی تا از سوزش بکاهد ،
تشعشعی تا چشمان خلقش را بگشاید و فریادی به بلندی تفتانش بر بالین خفتگان
نه دردی بر درد دیگر،
نه باران گلوله بر خلقش،
و نه چشم برق افریط پیر ونعره دشنه جلاد بر قلب فرزندانش.
باز دردی دیگرازقلب کویر، ویرانه سرای زاهدان ، قتلگاه مردم بلوچ.
باز قلب کویر در جولان جلادان ، جلادان مار بردوشی که به دنبال قربانی خویش در کوچه پس کوچه های زاهدان پرسه می زنند تا عطش مارهای بر دوششان را سیراب کنندآنانی که دیگر رنگ خون در کتمان سیرابشان نمیکند وتنها نعره ای گستاخانه از جنایتشان در پیش دیدگان خلق را برای سیرابیشان می طلبند افسار گسیخته به دنبال ارضای خویشند وتا گرمی خون بی گناهی را در پیش روی خلق خاموش حس نکنند نمی آرامندو امشب ، امشب قرعه مرگ به نام که خواهد بود.
دوم بهمن سال یکهزارو سیصد هشتاد وچهار، زاهدان خیابان خرمشهر مقابل نمایشگاه اتومبیل قصر.
سه نوجوان از طایفه نوتی زهی روح الله شانزده ساله کلاس دوم دبیرستان، عبدالله ، سال اولی بود و تازه دبیرستان را تجربه میکرد وی تنها پانزده سال داشت
و مسعود که تمام حواس و فکرش را معطوف کنکوری کرده بود که در پیش داشت .
آن شب آن سه به سمت بیمارستانی که عموزاده شان در آن بستری بود در حرکت بودنند تا روح الله به پرستاری عموزاده اش شب را در
بیمارستان سپری کند که ناگهان در جلوی ددان تشنه به خون خامنه ای نمایان شدند تا دژخیمان ، بی لحظه ای درنگ با قصاوتی بی انتها سوار بر پژوی سیاه رنگ به آنان بزنند و نقش بر زمینشان کنند مزدوران بعد از زمین خوردن آن سه به سرعت اسلحه به دست از ماشین پیاده شدند وبه سمت آنان دویدند ، از نفرتی که در چشمانشان میشد دید معلوم بود که از آن سربازان گمنام امام زمانند ومغز پوکشان را که یقین دارم بیشتر از روح و ذات چرکینشان نیازی به شستشو نداشته آنچنان با خرافات و نفرت و دروغ شستشو داده و دروازه های شرافت و انسانیت قلبشان را با قفلهای سنگین تعصب و نفرت مسدود کرده بودند که دیگر هیچ امیدی حتی کوچک به نفوذ شفقت و انسانیت به این قلب های متعصب و لبریز از باورهای تهی نبود ، تعصب بر باوری که چشمان انسانی آنان را کور کرده و خوی وحشی گری و درندگی آنان را تا اعماق قلب ناپاکشان رسوخ داده بود و انسانیتشان را تا ژرفای دره های رذالت نزول.
عبدالله که هنوز از ضربه ای که به علت زمین خوردن به سر او اصابت کرده بود گیج و منگ بود دستانش را به زمین گذاشت و سعی به بلند شدن نمود که ناگهان هیبت شوم دژخیم به روی او سایه افکند وبا قنداق تفنگ وحشیانه به صورت نوجوانی پانزده ساله کوبید تا وی قبل از برخاستن با فریاد (آخ) باز به زمین بخورد.
دژخیم ضربات را پی در پی به او وارد نمی کرد و به او اندکی فرصت می داد تا به خود آید و بعد ضربه بعدی را به سر و صورت خونین آن نوجوان مظلوم بلوچ می کوبید تا خوی درندگی خویش را کاملا ارضا کند، چند ثانیه ای گذشت و عبد الله لحظه ای به خود آمد و صورتش را به سمت زمین چرخانید و دندانهای شکسته و خونالودش را به زمین ریخت که ناگهان دوباره همه چیز جلوی چشمانش سیاه گشت آری ضربه ای دیگر بر پشت سرش سبب شد که با صورت به زمین بخورد تا گیج و مبهوت و متعجب بگوید که "چرا می زنی مگر من چکار کردم؟"و جوابهای نا معقول و نیش دارمملو از ناسزا بشنود.
مزدور آنقدر تا قنداق به سر عبدالله کوبید که وی لحظه ای از هوش رفت و او فرصت کرد که به همقطاران جانیش که در حال جنایت بودند بنگرد، بنگرد که روح الله چگونه درحالتی که بر روی زمین افتاده تقلا می کند که چگونه با وحشت دست وپا می زند و به عقب می رود تا جانش را از چنگال دژخیم افسار گسیخته که با سر نیزه به جانش افتاده بود برهاند اما نتوانست و دژخیم سر نیزه را در سینه نوجوان شانزده فرو کرد وبا دست دیگر زیر چانه او را گرفت و دشنه را از بالای سینه تا شکم وی کشید تا با شکاف خوردن سینه روح الله خون پاکش به روی صورت کریه دژخیم بپاشد و گرمای خونی پاک از عطش درنده خویی او اندکی بکاهد.مسعود با اینکه خود زیر ضربات پی در پی قنداق نیمه جان گشته بود هنوز نگران دوستانش بود وهر وقت به سمت آنها می نگریست دژخیم با نفرت بیشتری به او ضربه می زد اما همچنان او نگاهش را به یاران دوخته بود که دیگر دژخیم نتوانست خود را کنترل کند و با نفرتی بی انتها او را پی در پی هدف گلوله قرار داد .عبد الله که لحظه ای بی هوش شده بود از صدای شلیک دژخیم چشمانش را گشود تا انتظار دژخیمی را که در بالای سرش ایستاده بود به پایان رساند.آن مزدور پلید با نفرت و خشم به نوجوان پانزده ساله نگریست و با قصاوتی ناباورانه به بدن نحیف آن نوجوان شلیک کرد .
آن مزدوران بعد از تیرهای خلاصی اجساد به خون غلطیده آنان را در جلوی دیدگان مردم به روی زمین کشانیدند تا اهل زمین و آسمان را به تماشای تبلور جنایت و رذالت بنشانند .
![]() |
تقدیم به سرمچاران سرزمینم که تنها با سلاح غیرت و ایمانشان به مبارزه با این طاغوتیان برخاستند و پرچم شرافت و عزت را در بلوچستان به اهتزاز درآوردند
درون یک شب تار
سکوتی مبهم و اندوه فریاد
میان خوف و ترس این زمانه
نبردی گشت آغاز
نبردی نا برابر
نبردی پر دلاور
نبرد آهن و خون
نبرد گوله و جون
نبرد دیو و ایمان
نبرد مرد و شیطان
نبرد قلب عاشق با هزاران دشنه سرخ
نبرد شیشه و سنگ
نبرد عشق و نیرنگ
نبردی پاک با یاران بی باک
میان خوف و اندوه و تباهی
نبردی سرخ همچون اشک مادر
به روی گونه های این زمانه
نبردی همچو پرهای چکاوک
به سوی نور ایمان و شهادت
نبرد سرمچاران دلاور
از برای اهتزاز بیرق حق و سعادت
اعتیاد ، اسارت ،؛ آزادی ،انقلاب
و امشب چنان با خون خود می نویسم که دیگر تاب ماندنش در رگ نیست.
چنان میریزم اشک که دیگر جای ماندنش در چشم نیست.
چنان میگویم از آزادی که دیگر وقت ماندنش در بند نیست.
و اینبار از جوانان که ندانسته خود را به چنگال سیاستهای پلید این رژیم گرفتار کرده و نمیدانند که این دژخیمان دام اعتیاد را بر سر آنان گسترانیده اند و اینگونه آنان را اسیر و در بند نه خود بلکه خویش کرده اند و شرائط را از هر لحاظ برای گرایش به این مواد افیونی هموار کرده اند.
دیگر جای هیچگونه شبهه نیست که چرا جوانان ما بیکارند ، دیگر جای هیچگونه شبهه نیست که چرا سوداگران مرگ آزادتر از آنند که هستند.
دیگر جای هیچگونه شبهه نیست که چرا شرافت جرم است ، خدمت اجباری....
آری شرافت جرم است و این همان دلیلی است که رژیم را وادار به سرمایه گذاریهای بس کلان برای خرابی نه آبادانی ، ذلت نه حرمت ، خفقان نه فریاد، اعتیاد نه انقلاب کرده و آنان را بر آن داشته که به فکر توطئه ای برای سلب شرافت و غیرت ملت افتاده و بسوی فردائی عاری از شرافت گام بردارند.
چرا که این چنین ملت بیماری نه تنها هیچ گونه قدرتی برای مبارزه و گرفتن حق و شرافتشان ندارند بلکه اندک اندک آنچه از شرافت که برایشان مانده را هم از دست داده و روز به روز در فقر و ذلت غوطه ور شده تا جائیکه خود ، خانه ، زندگی و حتی ناموسشان را برای رفع نیازش به مزایده می گذارد و این حقیقتی است ملموس و آشکار
.
باید بدانیم که این رژیم و مزدورانش می خواهند پایه های مستحکم شرافت و غیرتمان را با این اسلحه شرف کش اعتیاد بلرزانند ؛ این مخوف ترین سلاحی است که این رژیم آخوندی برای بردگی و به استثمار کشیدنمان مورد استفاده قرار داده و این آسان ترین حربه برای به بند کشیدن هر انسان آزاده ، برای لگذ کردن شرفش ، شکستن غرورش و حتی تجاوز به ناموسش می باشد.
بیائیم دیگر به خود دروغ نگوئیم و امروز خود را از این دام رژیم و آن بلای خانمانسوزش برهانیم که فردا دیر است ، بخدا سوگند اگر می دانستیم که چه دُر گرانبهائی را به بهای ناچیز می فروشیم تن به هیچ افیونی نمیدادیم ، تا کی میتوان در بند توطئه های این دیو صفتان بود ؟آیا وقت رهائی نرسیده ؟، وقت آزاد شدن، وقت آزاده بودن، وقت آزاد مردن برای شرف ، غیرت ، دین و ناموسمان؟؟؟
آری آنان آزادگی ، غیرت و شرفمان را طلب دارند و اینک تیر گستاخی آنان به حدی از بیحرمتی خویش رسیده که اینبار شرف ، غیرت و ناموسمان را نشان است ولی اذن خدا این را نمی خواهد ؛ جوانان ما برخاسته اند یک تن در برابر هزار تن ، یک تیر در برابر هزار تیر ، یک اسلحه در برابر هزار اسلحه و یک مرد در برابر هزار نامرد و پیروز و اینک یاری شما را می طلبیم ، شما غیور مردان که اگر به دام اعتیاد گرفتار نباشید تنها یک نفر از شما سینه هزاران جلاد خون آشام را که به جرم شرافت ، غیرت و حق مسلممان سینه برادران را می درانند ، بدرانیم.
شما غیور مردان آزادیخواه که صبرتان از ظلم این دژخیمان زمان به لب رسیده و برای کاهش درد درون ، ندانسته در دام این نامردان گرفتارید.
خود را رها کنید و آزاده باشید و خاک و خود و آینده تان را خود رقم زده و سرزمینمان را از چنگال بی عدالتیها ، ظلم و بی هویتی نجات دهید و آزادگی را برای خود به ارمغان بیاورید.
باشد آن روز که در بند نباشیم
ای عشیره زندانی
ای مردم مظلوم بلوچ ، ای عشیره زندانی ، دیگر زمان اندیشیدن به پایان رسیده و شعله فروزان مبارزات بلوچستان ، این دیار غیور مردان هرروز بیش از پیش فروزان می شود و دژخیمان هر روز زبونتر و ضعیفتر و بی بنیه تر از دیروزشان
جوانان سلحشور این خطه با عزمی راسخ و ایمان به خدای منان بپاخاسته اند و در گاه نبرد با این اهرمن خویان هر روز حماسه ای نو می آفرینند و همچون سیلی خروشان سدها را یکی پس از دیگری در هم می کوبند
این اشک خواهرانی است بی برادر، بپاخاسته همچون سیلی خروشان
این آه مظلومانیست بی یاور که ستونهای استبدادشان را می لرزاند
این نعره ایست ازعمق کویری در بند که بند بندگیمان را می گسلاند
این ضجه مادرانیست بی پسر که با گلوله مبارزان ، سینه دژخیمان را می دراند
ای مردم در بند من گاه ، گاه نبرد است
بند بندگی را بدرید و دلاورانه حماسه آفرین شوید
بی مهابا به صف ضحاکان زمان بتازید و شبانگاه بندگی و بردگی فرزندانتان را با خروش عاشقانه خویش به آتش کشید و در این نبرد سرنگون ساز به خدایتان اعتماد کنید و نصرت او را بطلبید و به ذات پاکش قسم که نصرت خواهد کرد دلباختگان راهش را


جوانه آزادی

این است حماسه قهرمانانی که به دادخواهی از مردم تحت ستمشان به مبارزه با این طاغوتیان تنها با سلاح غیرت و ایمانشان برخاسته اند و پرچم شرافت وعزت را در بلوچستان به اهتزاز درآوردند و به فرعون زمان ، خامنه ای نشان دادند ، هستند مردانی که بندگی غیر خدا را نمی پذیرند و برای سرزمین ، دین و ناموسشان آسان جان می سپارند ، آنانی که بی باکانه به صف ضحاکان زمان تاختند و دلاورانه انبوه بیشمار آنان را به جهنم ابدی رهسپار کردند تا همگان بدانند که جوانان بلوچ بپا خاسته اند که تا آخرین قطره خونشان از غریب مردمانشان دفاع کنند.
اینک طلسم این شب شکسته شد و در بلوچستان هر صدا شعر طوفان است و هر مشت گره شده ، جوانه آزادی
" با دژخیمان اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و خمپاره
با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی "
آری ما دل در گرو دادگان وادی عشاقیم
ما به رهایی ملتمان دست از جان شستگانیم
لشکر خداییم که برای دین و ناموسمان می نبردیم
فرزندان بلوچستانیم که با طنین الله اکبر ستونهای لرزان استبداد سیاهتان را در هم خواهیم شکست
به خدا سوگند که فرزندان بلوچستان دیگر به شما اجازه نخواهند داد که به تاخت وتاز در این مرز و بوم ادامه داده و این گونه مفتضحانه به خاک و خون می کشانندتان
به خدا سوگند که این طغیان و خروش فرزندان بلوچستان را هیچ سدی جلودار نخواهد بود و قطار بی ترمز جور و جنایتتان در بلوچستان واژگون خواهد شد و تن ناپاکتان در آتش خشم بلوچستان خواهد سوخت
نصر من الله و فتح قریب.
چه بگویم
ز کدامین واژه
واژه امید
که خویشش ناامید است
و یا حقیقت
که حاشایی بیش نیست
و باد
و من
بار بر دوشمان
خسته ایم
خستگی دیروز و تنهایی امروز
و سکوت و سکوت
وباز هم سکوت ...
و تقلا
پشت دیوار استبداد
تقلا با پنجه های خونین
و آخرین رقص
رقص در خویشتن
رقص در خون خویشتن
و آخر فریاد آخر
که شاید گوشی بشنود
ویا تنی حس کند
همچون من
همچون منی که درد را در ذره ذره وجودم حس کردم
و رفتم .
در این دریای خون لاله زاران
در این دشت کویر سوگواران
در این جنگل سرای سربداران
چه راهی جز خروج سرمچاران
بپا خیزید ای مردان بی باک
دلاور مردمان خطه پاک
که اینک وقت جنگی بی امان است
حقوق و خون خلقم پایمال است
چه گویم از کدامین درد فریاد
ز خونابه ز این بیداد بیداد
بیا بنگر که حق مادر این بود
تعدی بر سر خواهر چنین بود
چه شد آن یال و کوپالت دلاور
صدای تیر و شلاقت دلاور
چه شد آن تیغ تیز مرگبارت
صدای بلبل خوشخوان یارت
بیا بر خیز و شمشیرت بغران
به تیغ تیزگردن را ببران
بتازان اسب عزت را که جنگ است
که اینک وقت بیداد تفنگ است
بپا خیزید ای مردان بی باک
دلاور مردمان خطه پاک
که اینک بلوچستان به جنگ است
نبردی پر خروش و بی درنگ است
من بلوچم
سرزمینم اینجاست
زادگاه پدرم
اهل این شهر به خون آلوده به جنون آلوده
اهل این اهلی در چنگ وحوش ز تقلا به خروش افتاده
اهل این کوه بلندم تفتان که عجیبانه به جوش افتاده
اهل جولنگه این قوم ددان که غریبانه به خون افتاده
من بلوچم
خشم در کالبدم ریشه دوانده
بغض خونین ز غم یارانم در گلویم مانده
یاورانم بر دار تنشان آویخته
یا که خون آنها در دیارم ریخته
یا که در بند شیاطین زمان در بندند به اصولی که اصول آنهاست
من بلوچم
اهل این دشت کویر
در شبانگاه بیابان مانده ام
نه به پیش و نه پسم راهی هست
نه دگر راهی هست
که دگر راهی هست
می توان باز در این دشت به خون آلوده به امیدی دل بست
سر سودا زده پر خون را به در بند رهایی زد و بشکست
و به امید رهایی دست در سینه این دیو سیه مود نهاد
و دل سنگش را همچو دلهای چکاوک به تن خاک سپرد
گه دگر بلبل خوشخوان ز غم مرگ برادر به سکوت تن مسپارد
که برادر تکه های خواهرش را ز زباله مکشاند و شبانگاه به قبری مسپارد
که دگر مادرمان اشک مبارد و مگوید
که چرا من بلوچم
من بلوچم
بر خلاف سهراب
قبله ام ناموسم
جانمازم خاکم
شرفم تیر و کمان
خون سجاده من
من وضو با فوران چشمه خون پلیدان گیرم
و نمازم را
سر تفتان بلند
وقتی خواهم خواند
که دگر مادرمان اشک مبارد و مگوید که چرا
من بلوچم
باز جنایتی دیگر خشم بلوچستان را بیش از پیش بر انگیخت و پاکبازی سلحشور، فرزندی دیگر از تفتان با افتخار بر طناب دار بوسه زد تا واژه شجاعت را به نام خویش پیوند زده و در تاریخ مبارزات بلوچستان جاودانه بماند.
مهرنهاد با شهادت خویش نشان داد که این جلادان هیچ حرمتی به مبارزات مدنی و مسالمت آمیز قاِِِئل نیستند و این دژخیمان همچنان به شعار ابلیس بزرگشان خمینی"مقصد ما مکتب ما" و اینکه"در دل سیاه شب جز نفیر خواب آدمهای خفته و برق چشم گرگهای بیدار در آن حلقوم هر فریادی را باید برید و شمع هر پرتوی را بایدکشت" وفادارند. بیایید به این شعار دژخیمان خاتمه داده و مگذاریم این افعی بدوشان گلوی فریادهای خلقمان را اینگونه بیرحمانه به تیغ جور ظلمت این شب تار بشکافند و آزادیخواهان بلوچ را یکی پس از دیگری به طناب دار بیاویزند
آری در این دیارظلمت و خفقان در این جولنگه سرکوب و جنایت آیا راهی جز مبازره مسلحانه باقیست؟!
آیا پاسخی شیواتر از گلوله آتشین برایشان هست؟!
ای خلق پاک به خدا سوگند که این مزدوران بی منطق تنها منطق بلبل(تیربارگرینوف) را می شناسند و تنها به چه چه او سراپا گوشند.
بلوچستان تشنه است،تشنه خون،خون میخواهد پس باید کشته شد و کشت،از این سینه چاکان بیت خامنه ای باید کشت.گر چه خونیست ناپاک اما درخت آزادی سیراب باید گردد
ای مزدوران بزدل بکشید از جوانانمان تا ایمانمان راسخترگردد برای مقاومت و عزممان محکمتر برای کشتنتان
ای مزدوران خامنه ای معلول این بار پای جنایتتان به خاکی ظالم کش رسیده است، خاکی که همچون باتلاقی لبالب از خون ناپاکتان، شما را خواهد بلعید تا همه مستکبران بدانند که بلوچستان،دیار غیورمردان مبارز به هیچ ظالمی رحم نخواهد کرد
ای مزدوران ،قدرت ما را در شراره آتش نگاهان پر از خشم و عداوت کودکان پا برهنه کوچه پس کوچه های خاکی بلوچستانمان بیابید و بهراسید ، بیشتر از پیش بهراسید.به خدا سوگند که بسی ضعیفید و ترسو و وحشتتان هم از آن است که ما نیک میدانیم
باشد که تا آخرین نفرتان در باتلاق بلوچستان،مدفون گردد.
به چه می اندیشید کفتاران پیر
به چه می اندیشید کفتاران پیر ز چه سان نعره ای وجودتان را نمی لرزاند ز واهی خیال پوچتان ترسیده ایم و از ترس جان ، خموشیم .اینگونه پوچ و بی ارزش است خیالتان؟
میپندارید اینگونه زود خون برادرانمان را به دست فراموشی باد زمان میسپاریم؟
میپندارید اشک مادرانمان را به پای هرزه علفهای مردم لال پرست میریزیم و یاسوگندی که به خون خواهرکوچکمان رویا خورده ایم را در زیر پای هراسمان به قلب خاک خواهیم سپرد.
فقط خدا میداند که چنین نیست که اگرکنون خموشیم در تلاش ز بیداری قوممان ..
آری خدا میداند آنی که هراسمان را از مرگ ستانده تا با شرف به آغوشش برویم تا حق غریب مردمان غریب دیارمان را اینبار با چنگ از حلقومتان بیرون کشیم که اینبار لیاقت گلوله گرم را قلب سردتان ندارد و آنقدر گلویتان بفشاریم تا دیگر نفس کثیفتان دیارپاکمان را بیش از این آلوده نسازد که دیگر خونتان هم بر سرزمینمان لایق نیست.
چه میپندارید .... به خدا سوگند که بغض خونینی هر روز گلویمان می فشارد ...
که قلبمان تنها به غریب دیارمان می تپد...
اما دیگر اشک نخواهیم ریخت در دامان مادرکه در گلویمان بغضمان با خون برادران و خواهرانمان خواهد آمیخت تا زمانی که فریادی سهمگین پیکر پوسیدۀ تان را در هم بکوبد....
به خدا سوگند که هراسی از مرگ نداریم که مشتاقیم به مردن چرا که با عزت مردن در خون بلوچ است ونه با ذلت زیستن..
باشد که سنگ قبرم از تفتانم باشد..
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که چرا هیچ کسی نیست که قهرمانان را بیدار کند ...
پس بگو ای بیدار که اگر من برم تو بروی او برود
چه کسی خواهد ماند ...
چه کسی خواهد ماند که بگوید حق را
بی هراس از لب مرگ بزند بوسه به آن وبگوید حق را
تو بگو ای بیدار چه کسی خواهد ماند
فرستنده آقای یارمحمد زهی


































