مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 6 بهمن ماه سال 1387

 

 

بلوچستان درگذرزمان قسمت سوم

به آنجا رسیده بودیم که پس از کشته شدن مهراب خان پسران وی آقایان محمد علی خان ولطفعلی خان ازمنطقه رودباروبشکرد به جمع آوری لشکرمیپردازند وخود را به بنپورمیرسانند.
ودست به تهیه وتدارک جنگ میزنند ودر نظر دارند تکلیف مردم لاشاررا یکسره بکنند. وطرف مقابل هم خود را برای یک درگیری نا برابر آماده میکند سران طوایف لاشار که دررائس آنها شهبیک سردازهی وحسین آزباغی ودادکریم جاوه شیری قرار دارند پس ازبقتل رساندن مهرابخان شیرانزهی وگرفتن انتقام خون میرمرادبک درشهر پیپ بشورومصلحت می نشینند. که بجای میر مرادبک ملک شهپسند را به حکومتی وسرپرستی خود بر گزینند ویا دنبال میراحمد خان پسرمیرغلامشاه که پسرعموی میرمرادبک میباشد ودر(شهربم) سکونت دارد قاصدی بفرستند واز او دعوت بکنند تا به لاشار بیاید وبجای پسرعمویش به نشیند.

خلاصه سران طوایف چند روزی بشورمشورت می نشینند کدام یک را باید به سر پرستی خود انتخاب بکنند که در نتیجه اکثریت رائی میدهند وصلاح میدانند که اول از میراحمد خان دعوت بشود چون او را ذیخق واز نسل سرداران تاریخی وسنتی خود میدانند که قرنها بعنوان سرپرست طایفه لاشار با خوشنامی ومردمداری درمنطقه حکومت کرده اند. جریان را با ملک شهپسند در میان میگذارند واز تصمیم خود او را اگاه میکنند او میگوید همراهی من بخاطر سرپرستی شما نبوده وبلکه من وارثه سعید خان شیرانزهی را دشمن خود میدانم وهیچ گونه ادعای برای حکومتی لاشار وجای دیگر ندارم .

حالا بشنوید چرا میر احمد خان در بم سکونت داشته وی فرزند میرغلامشاه است که با دختر یکی از خوانین بهزادی بم ازدواج میکند میرغلامشاه در سن جوانی فوت میکند وهمسرش همراه پسر کوچکش میر احمد خان منطقه لاشار را ترک میکند وبه بم میرود.
ودر کنار خانواده اش زندگی میکند میر احمد خان بزرگ میشود ودرهمانجا با دختریکی از فامیل مادریش ازدواج میکند وبکارزندگی خود میپردازد فقط میداند که او از طایفه میران لاشار است وپسرعمویش میرمرادبک حاکم انجا است بهر صورت سران طایفه چند نفر را بعنوان قاصد به بم میپرستند واز وی دعوت میکنند که به لاشار بیاید وبجای پسرعمویش سرپرستی طایفه را بعهده بگیرد.

احمد خان که از قتل پسرعمویش باخبرشده وبسیار نگران میشود فوری همراه عیال واطفال خود بطرف لاشار براه می افتد وخود را به پیپ میرساند وقلعه پیپ را در اختیارش میگذارند. وی هم مطلع میشود که محمد علی خان پسر وجانشین مهراب خان مشغول تدارک لشکری بزرگ است که بطرف لاشار حمله نماید ودرنظر دارد پس ازتصرف قلعه پیپ خود را بشهر گه برساند وقلعه انجا را که تا هنوز در تصرف سالار بوده تحویل بگیرد. میر احمد خان هم بتهیه وتدارک جنگ می پردازد وبرج باروهای قلعه را تعمیر مینمایند وخود را برای در گیری اماده میسازد. هنوز یکماهی از امدن احمد خان نگذشته بوده که خبر حرکت محمد علی خان باتفاق برادرش لطفعلی خان با لشکری انبوه ازبنپور بطرف لاشارمیرسد وبدستور احمدخان بلا فاصله بتمام اهالی روستاها ی مسیر راه اعلام میشود که خانه زندگی خود را ترک نموده وبمناطق کوهستانی بروند دهات مسیرراه از سکنه خالی میشوند.

واحمد خان خود را در قلعه پیپ برای در گیری اماده میکند وزن فرزندان خود و ملک شهپسند را هم بمناطق کوهستانی میپرستند تا در صورت شکست واز دست دادن قلعه در مناطق امنی باشند وهم تصمیم میگیرند عده ای بسرپرستی ملک شهپسند تنگ معروف سرحه را ببندند که تنها راه عبوراز منطقه لاشار بطرف گه میباشد. تنگ سرحه درگذشته وحال بمنزله دروازه حوزه مکران است ودر طول زمان تنگ سرحه اخرین سنگر لاشاری ها بوده وهرزمانیکه توان مقابله رادر مقابل دشمن در دهات از دست میدهند برای ضربه زدن نهائی راه مهاجم را در این تنگه می بندند منجمله راه لشکریان خونریزمغول را که پس از غارت نمودن دهات مرکزی لاشاروبقصد عبور بطرف مکران وارد این تنگه میشوند ودر همین تنگه ودر نقطه ای در وسط تنگه که تا هنوزمعروف به مغول بند است با سواران مغول مواجه میشوند وچنان از خود مقاومت نشان میدهند که سپاهیان مغول پس از دادن تلفات سنگینی ناچار بطرف بنپور عقب نشینی میکنند چون لاشاری ها بر دوطرف ارتفاعات مسلط بودند وجلو راه را سنگ چنین میکنند وهم با پرتاب تخته سنگها وتیر کمان بر لشکریان مغول ضرباتی کشنده وارد میکنند که ناچار بعقب نشینی میشوند وان نقطه تا هنوزهم بنام مغلول بند معروف ومشهوراست.

بهر صورت این بارهم لاشاریها در نظر دارند با لشکر محمد علی خان در صورت شکست واز دست دادن قلعه پیپ همان معامله را بکنند که با مغولها کردند. افراد لاشاری دردو جبهه مستقر میشوند دفاع از قلعه پیپ را میراحمد خان همراه با دادکریم جاوشیری وافراد مسلح چند طوایف دیگربعهده میگیرند وبخصوص در این بسیج عمومی طایفه باشنده ورئیسی ساکن دهات لاشار از جان ومال خود مایه میگذارند. بلکه عموم مردم لاشارازهرقشرطبقه ای در کنار میر احمد خان خود رابرای هر گونه فداکاری اماده می سازند . وهمچنین بستن راه تنگ سرحه را ملک شهپسند وشهبیک سردار زهی وحسین ازباغی بعهده میگیرند وبخصوص افراد شجاع وسلحشوردوطایفه بنام ( سرحه ای و اوگینکی ) که در اطراف سرحه سکونت دارند نقش اصلی رادر بستن این گذرگاه ایفا میکنند وبا این ترتیب خود را برای مقابله ای جانانه با محمد علی خان اماده میسازند .

محاصره قلعه پیپ توسط محمد علی خان:
طولی نمیکشد لشکر محمد علی خان وارد منطقه لاشارمیشودوقلعه پیپ را محاصره میکنند . جنگ اغاز میشود از موقعیت قلعه پیپ بگوئیم که در یک زمین صاف وهمواری بنا شده ودر چهار طرف ان چهار برج مراقبت بنا شده وهیچ تپه وکوهی در نزدیکی وجود ندارد که بر قلعه مسلط باشد وقنات پیپ هم از داخل قلعه میگذرد وساکنین قلعه از نظر اب کاملا تامین هستند . ودر صورتی این قلعه سقوط میکند که مدافعین ان از نظر مواد غذائی ومهمات در مضیقه باشند
ولی امکان سقوط ان با تفنگ پتیله ای وشمشیرمیسر نیست بهرجهت دو روز ازمحاصره میگذرد وکاری ازپیش نمیرود چون افراد محمد علی خان درزمین صافی قراردارند. ومدافعین داخل قلعه که در برج باروها موضعه گرفته اند ولشکر محمد علی خان قادر به پیش روی نیست چون بلا فاصله هدف قرار میگیرند تعدادی از افراد محمد علی خان در مدت دو روز جنگ کشته وزخمی میشوند وبه مدافعین قلعه صدمه ای وارد نمیشود.

سرانجام محمد علی خان به این نتیجه میرسد که از ادامه محاصره قلعه دست بردارد وازراه تنگ فنوج خود را بگه برساند وقلعه انجا راکه بعد از قتل میرمرادبک تا هنوزدرتصرف سالار بوده تحویل بگیرد در روز سوم به لشکرش دستور میدهد بطرف هریدوک عقب نشینی بکنند تا ازانجا خود را به فنوج رسانده وبطرف گه حرکت بنما یند. وهم دستور میدهد دهات مسیر راه را به اتش بکشند وهیچ موجود زنده ای را باقینگذارند. لشکر محمد علی خان مغول وار دهات زیادی را به اتش میکشند وبخصوص در این سه ابادی اثری از موجود زنده ای باقی نمیگذارند مثل ابادی های کوپچ وگشان وگردهان.  در این سه ابادی پیر مرد وپیر زنانی که قادر بترک خانه خود نبوده اند بقتل میرسانند واین سه ابادی را با خاکستربدل میکنند وبند شعری در این مورد.

( کوپچو گشا نو گردهان = هچی نهشته به نشا ن )

محمد علی خان که از تصرف قلعه پیپ نا امید میشود وهم خبر دارد که راه او را درتنگ سرحه بسته اند صلاح میداند از طریق فنوج خود را بگه برساند لشکر محمد علی خان پس از غارت دهات لاشار وارد فنوج میشود وبلا فاصله از راه تنگه فنوج بطرف گه حرکت میکند. و قبلا گفته بودیم فنوج وتوابع ان در زمان مهراب خان تصرف میشود ودر این زمان برادر محمد علی خان بنام لطفعلی خان بر این مناطق حکومت میکند. محمد علی خان خود را بگه میرساند وبرای اولین باردر تاریخ بلوچستان قدم شیرانزهی به داخل قلعه گه می افتد وان را تصرف می نماید. واز ان طرف هم میراحمد خان وملک شهپسند هم مواضع خود را محکم میکنند که مبادا محمد علی خان دو باره از راه تنگ سرحه برگشته وبا انها درگیر بشود چون خبر دارند محمد علی خان از قتل پدرومادروعمویش بسیار نگران وخشمگین است وبا وجودیکه میداند تا اینجا تلفات طرفین مساوی است چون از طرف مقابل هم میر مرادبک همسر وبرادرش کشته شده اند ولی نامبرده خود را دست بالا وحاکم بنپور پهره ورودبارمیداند ودر نظر دارد نسل میران لاشار را ازمیان بردارد.

محاصره قلعه گه توسط سران طایفه بلیده ای:

پس از کشته شدن میرمرادبک همسروبرادرش وتصرف قلعه گه بدست سالاراگی که بدستور وخواسته مهراب خان انجام گرفته بود سران طایفه بلیده ای ساکن گه وقصرقند که حکومتی گه را ارث خود میدانستند وبیشتر ازان جهت ناراخت بودند که همسر بلیده ای میرمرادبک هم بقتل رسیده وان را توهینی بزرگ ونا بخشودنی بخود میدانستند به این خاطر بجمع اوری لشکر میپردازند ودر نظر دارند قلعه گه را از تصرف سالارخارج بنمایند.
ولی پیش از محاصره قلعه گه محمد علی خان وارد قلعه میشود واعلام حکومتی میکند سران بلیده ای که امادگی خود را گرفته بودند شهر گه را محاصره نموده وبر تمام راههای ورودی وخروجی مسلط میشوند. وبه محمد علی خان اخطار میکنند که این قلعه متعلق بما است ودشمن شما لاشارها هستند وما با شما سر حسابی نداریم فقط میر مرادبک داماد ما بوده وبمیل خود ما قلعه گه را به ایشان واگذارنموده بودیم. بصلاح شما میباشد قلعه ما را ترک نموده وبا دشمن اصلی خود تسویه حساب بنمائید در غیر این صورت محاصره را تا انجا ادامه میدهیم تا نا چار بترک قلعه وخروج از شهر گه بشوید.

بلاخره پس از یکماه محاصره محمد علی خان متوجه میشود که بزودی از نظر اذوقه در مضیقه خواهند شده ودرهمین شرایط بزرگان وریش سفیدانی از اهالی گه دست بمیانجیگری میزنند وبه محمد علی خان مراجعه میکنند به وی پیشنهاد میکنند که بهتر است از تصرف قلعه گه صرفنظر بکنید . وبا دشمن اصلی خود که لاشاری ها هستند روبرو بشوید این قلعه در طول تاریخ متعلق به بلیده ای ها بوده سر انجام پس از بحث ومذاکره طولانی عاقبت محمد علی قانع میشود که از گه حارج بشود میگوید من به احترام شما از گه خارج میشوم ولی بیک شرط .

دران شبی که من از شهر خارج میشوم نباید صدای انسان وحتی حیوانی بگوش من برسد نه صدای سگی بلند بشود ونه عرعر الاغی قسم میخورد که اگر هنگام خروج من از شهرصدائی بگوش من برسد از شهرخارج نمیشوم وشهر گه را بخاکستر تبدیل میکنم بزرگان گه هم تعهد میکنند که ما تمام اهالی همراه مال واخشام خود در ان شب از شهر خارج میشویم وبا این پیشنهاد محمد علی خان قانع میشود. وچند شب بعد شهر گه (نیکشهر ) به شهر ارواح تبدیل میشود وجریان تخلیه شهر را به اطلاع میرسانند محمد علی خان هم بقول خود وفا میکند وبه ناچاردر ان شب قلعه گه را رها میکند وبطرف فنوج بر میگردد. پس از مدتی استراحت برادرش لطفعلی خان که قبلا بر فنوج وپشته حکومت میکردند در انجا می ماند ومحمد علی خان بطرف بنپور بر میگردد. ضمنا در گذشته به مناطق خوزه کتیچ محتراباد ومدمچ واسفند میگفتند پشته. بهر صورت محمد علی خان در صدد تجدید قوااست تا در فرصت مناسب دوباره به لاشارحمله بکند وانتقام بگیرد . ومردم لاشار هم احساس خطر میکنند ومیدانند محمد علی خان بیکارنخواهد نشست ودوباره بطرف لاشار بر میگردد امادگی خود را حفظ میکنند. ومیراحمد خان هم پس از برگشتن محمد علی خان بطرف بنپور بزرگان قوم وسران طوایف را در پیپ جمع میکند وضمن تشکر از مردانگی انها که توانستند خون میر مرادبک را بگیرد وابروی طایفه را بخرند در مقابل فدا کاری انها سه رشته از ابادترین وپراب ترین قنوات منطقه لاشار را که بمیران لاشار تعلق داشته بنام (بن رود وگورخلج وشهریری ) به اقایان شهبیک سردارزهی و حسین ازباغی ودادکریم جاوشیری واگذار میکند. که بین خود وهمراهان تقسیم بنمایند وهم اکنون هم این ابادیها متعلق به ورثه نامبردگان میباشد که داد مردانگی دادند وانتقام خون سردار خود را گرفتند.

تصرف قلعه بن پور توسط قاجار:

چند سالی از این ماجرا میگذرد محمد علی خان بر بنپور رودبار با قدرت حکومت میکند وفکر ذکرش متوجه سرکوبی مردم لاشار است که سر کله میاری پیدا میشود. بنام اقاخان مخلاتی که بنیانگذار فرقه اسماعیلیه در ایران میباشد وبا فتوای روحانیون شیعه فرقه او را کافر وواجب قتل میدانند. اقاخان تحت تعقیب قرارمیگیرد خود رابه بلوچستان میرساند واز محمد علی خان تقاضای پناهندگی میکند ودر بنپور ماندگار میشود . دولت قاجارازجریان با خبر میشود که اقاخان در بنپوراست ومحمد علی خان از وی نگهداری میکند واحتمال میدادند که با تحریکات وی وبکمک محمد علی خان برای دولت قاجارگرفتاری درست بکند. از طرف دولت وقت لشکری بزرگ مجهز بتوپ وتفنگ به فرماندهی شخصی بنام حبیب الله خان شاهسون بطرف بن پوراعزام میشود .
بهر جهت محمد علی خان تا حدودی غافلگیر میشود ولشکر قاجار وارد بنپور میشود وقلعه را محاصره نموده وان را بتوپ می بندند . محمد علی خان در روز دوم ناچار میشود از قلعه حارج شده ودر بیرون ان بمصاف میپردازد جنگی وحشتناک نا برابر بوقوع می پیوندد که سر انجام در چهارمین روز نبرد مهمات جنگی افراد محمد علی خان که تنها به تفنگ فتیله ای وشمشیر مسلح بودند بپایان میرسد. و لشکر قاجارکه بتفنگهای گلوله زنی وتوپ مجهز بودند میتوانند ضربات مهلکی بر لشکر محمد علی خان وارد بکنند وبا وجود مقاومت بی نظیری که افراد محمد علی خان ازخود نشان میدهند سرانجام پس ازچهار روز مقاومت توان خود را از دست میدهند لشکر محمد علی خان متفرق میشود وخود ایشان همراه تعدادی ازافراد وفادارطایفه ناروئی بطرف فنوج عقب نشینی میکند واقاخان هم بطرف هند متواری میشود .

محمد علی خان وارد فنوج میشود وقلعه بن پوربرای اولین بار در تاریخ بلوچستان بتصرف دولت قاجار در میاید . در دومین روز نبرد احمد خان لاشاری همراه صدها جماز سوار بکمک لشکر قاجار میشتابد وبا افراد محمد علی خان درگیر میشوند چون احمد خان لاشاری محمد علی خان را دشمن خونی خود میداند که به پیرزن وپیرمردان اهالی لاشار رحم نکرده وابادی های انها را بخاکستر تبدیل نموده واز این فرصت پیش امده استقبال میکند. که زمان تلافی فرا رسیده که میتواند با کمک لشکر قاجار انتقام بگیرد بهرجهت محمد علی خان پس ازشکست و رسیدن بفنوج بلا فاصله قاصدی بطرف بنپورمی فرستد واز دولت قاجارتقاضای عفو میکند وتسلیمی خود را اعلام میدارند. چون میداند در مقابل قوای دولتی وهمراهی میر احمد خان توان مقابله را ندارد .

ودر نامه می نویسد فقط بمن امان بدهید که من برای همیشه از بلوچستان خارج میشوم ودر رودبار جیرفت بکارزندگی خود می پردازم ونامه اومورد توجه قرار میگیرد وبه او امان میدهند که هر کجا میخواهید زندگی بکنید بلوچستان یا رودبار. محمد علی خان خیلی زود همراه عیال خود وتعدادکثیری از طوایفه ناروئی بطرف رودبار میرود وبکار کشاورزی می پردازد چون نامبرده از طرف مادرش که دختر سعید خان مالکی حاکم رودباربوده املاک فراوانی بوی ارث میرسد وافراد ناروئی که همراه ایشان بمنطقه رودبار رفته بودند انها هم بکار کشاورزی ودامداری می پردازند وناروئیهای که هم اکنون در حوزه رودبار ساکن هستند بازماندگان همان همراهان محمد علی خان شیرانزهی میباشند.

پس از تسلیم شدن محمد علی خان حبیب الله شاسون فردی بنام ابراهیم خان بمی را که از طایفه بهزادی بوده بحکومتی بنپور منصوب وخود همراه بیش از دوهزار اسیربطرف مرکزبرمیگردد وابراهیم خان که بعنوان حکمران بنپور ومکران تعین میشود در قلعه نیمه ویران بنپور اقامت میکند وسریع بتعمیر ان می پردازد . وهم اولین کاری که میکند میراحمد خان لاشاری را که از طرف مادرش فامیل ایشان بوده بحکومتی لاشار وبنت وگه منصوب میکند ومیر احمد خان هم با خوشخالی بطرف لاشار بر میگردد چون دیگر خطری متوجه او وطایفه اش از طرف محمد علی خان وجود ندارد وهم مورد توجه دولت قرار گرفته . محمد علیخان دررودباربه کار کشاورزی میپردازد واحمد خان درمناطق مذکوربحکمرانی چند سالی بر این منوال میگذرد وتا حدودی امنیت در بلوچستان بر قرار میشود.

چون این بار دولت ایران با سلاحهای مدرن ان زمان مجهز شده بود وبتوپ بستن قلعه بنپور بقول معروف در بلوچستان مثل توپ صدا میکند ومردم خود را در برابرقدرتی بر تر می بینند وتسلیم میشود وشکست محمد علی خان تاثیر منفی بجا میگذارد . وهم در این زمان اختلاف قبیله ای به اوج خود رسیده بود وباعث انهم غرور وجاه طلبی شیرانزهی های مهاجری بود که از سیستان بعنوان پناهنده وارد بنپور شده بود ند وبعرض خوانندگان رسید که به چه نحوی صاحب قلعه بنپور شدند وحکومت شیرانزهی را پایه گذاری نمودند ومهراب خان شیرانزهی بود که اول دستور قتل مهراب خان بارانزهی راداد . ومتعاقب ان دستور قتل میرمرادبک لاشاری را میدهد که نامبرده یکی از قدرتنمد ترین سرداران منطقه بودند که طایفه ای تاریخی و وفادار از وی حمایت میکردند وانها بودند که بتلافی خون سردار خود مهراب خان شیرانزهی را که به ابر قدرت منطقه بدل شده بود بقتل میرسانند. وبازحمله محمد علی خان پسر وجانشین مهراب خان به منطقه لاشارجهت گرفتن انتقام که با غارت وسوختن دهات منطقه همراه بوده ازان پس رشته وحدت قبایلی در حوزه بنپورمکران ازهم گسیخته میشود. ومناسب ترین زمان برای حکومت قاجار ها در بلوچستان فراهم میشود ودر نتیجه محمد علی خان که از همراهی وهمکاری سایر طوایف محروم بودند درمقابل لشکر قاجار شکست میخورد وبرای همیشه از بلوچستان خارج میشود.

بازگشت مجد د شیرانزهی به قدرت:

واینک بحوادثی می پردازیم که به بازگشت مجد د شیرانزهی بقدرت منجر میشود. جریان از این قرار است چند سالی از رفتن محمد علی خان به رودبار میگذرد ملک شهپسند که در روستای گردهان ساکن بوده گردهان روستای است روبروی هریدوک ودر منطقه لاشار واقع شده ملک شهپسند تصمیم میگیرد که به رودبار برود واز محمد علی خان که فامیل او میباشد عذر خواهی بکند که در جریان قتل مهراب خان مشارکت داشته وبا لاشاری ها همکاری نموده.
ملک همراه تعداد اندکی خود را به رودباروبمنزل محمد عل خان میرساند وبنعوان پتر( عذر خواهی )ودر اولین جلسه ملک میگوید من همراه رحم وکفن امده ام واز شما عذر میخواهم که من هنگام قتل مهراب خان همراه بودم محمد علی خان هم میگوید هر چه بوده گذشته ومن از این ببعد با شما سر حسابی ندارم وما با هم دیگر قوم خویشیم.

ولی من یک خواسته دارم که اگر ان را بر اورده بکنی فکر میکنم بنفع خانواده ما وشما خواهد بود. ملک میگوید هر چه از دست من ساخته باشد انجام میدهم محمد علی خان میگوید خواسته من این است که خواهر خود را بعقد من در بیاورید ملک هم پس از مدتی تفکر میگوید خواهرمن شوهری بهتر از تو گیرش نمیاید. ومن شما را داماد میکنم چند روز بعد قول قرار گذاشته میشود که ملک خواهرش را از گردهان بفنوج بیاورد ومحمد علی خان هم از رودبار به انجا برود ملک با خوشخالی بر میگردد ودر زمان معین عروسی در فنوج برگذار میشود.

محمد علی خان خیلی زودهمراه همسردومش بنام بی بی مریم خواهرملک عازم رودبارمیشود. چند سالی میگذرد محمد علی خان از بی بی مریم صاحب دوپسرمیشود بنام چاکرخان وحسین خان واز زن اولیش که از اقوام مادریش بوده تنها صاحب یک دختر میشود ودختر هم به عقد یکی از فامیل رودباریش در میاید وانها هم دارای یک پسر میشوند بنام میرزا خان که بعدا میشود ضرغام السلطنه ودر خانواده مالکی چنین سرداری بزرگ تا ان زمان پا بعرصه وجود نگذاشته بود ضرغام هم خود را بلوچ ونوه محمد علی خان شیرانزهی میداند وسالها با قدرت بر رودبار جیرفت حکومت میکند. خلاصه مطلب این است که محمد علی خان از خواهر شهپسند صاحب دوپسر میشود وطوایفه ناروئی از تولد این دو پسر خوشخال میشوند ومیدانند جای مهراب خان بزرگ ومحمد علیخان خالی نمیماند. ولی پس از مدت زمانی که تا هنوز چاکر خان وحسینخان بسن رشد نرسیده بودند بی بی مریم از چشم محمد علی خان می افتد وبه او توجهی نمیکند .
وی هم ناچار میشود بنزد برا درش ملک شهپسند بر گرد ودر کنار او در روستای گردهان زندگی بکند فرزندان نوجوان زمانی نزد پدر وزمانی نزد مادردر رفت امد هستند ولی سران قوم ناروئی توجه خاصی به این دو برادر دارند وانها را بسیار عزیز وگرامی میدارند وبارها به محمد علی خان گوشزد میکنند که تنها جانشینان شما ومهراب بزرگ همین دو اولاد هستند . ولی محمد علی خان میگوید از پشت اینها بوی خون میاید یعنی انها را خواهر زاده ملک شهپسند میداند که در قتل پدر ومادرش همراه بوده کینه محمد علی خان تا این حد است که به فرزندان خود هم بچشم دشمن نگاه میکند.
ولی سران ناروئی کمبود فرزندان لایق محمد علی خان را با محبتهای بی حساب خود جبران میکنند واز انها مراقبت مواظبت مینمایند بهر جهت دو فرزند محمد علی خان تازه بسن جوانی رسیده بودند که محمد علی خان در رودبار فوت میکند . وچاکر خان حسین خان که از طرف مادر در فنوج ومسکوتان صاحب ملک زندگی شده بودند برای همیشه رفت امد خود را به رودبار قطع میکنند ودر فنوج ساکن میشوند وبا درامد املاک فنوج مسکوتان ودر امد املاک رودبار که به انها ارث رسیده بود زندگی ابرومندی را شروع میکنند.

چاکر خان قنات مهروبه ای بنام شهر که بزرگترین ابادی فنوج بوده به نصفه کاری بر میدارد وان قنات را اباد میکند. واکنون هم بنام قنات شهر معروف است واز ان پس نصف ابادی شهر به چاکرخان ونصف دیگرش به اهالی فنوج تعلق میگیرد وقنات دیگری را هم در طرف غرب فنوج بنام زوار اباد میکند ولی حسین خان جوان همیشه در نزد طایفه ناروئی بسر میبرد وهوای حکومتی بنپور را دارد . که بتواند بجای پدر وجدش مهراب خان بزرگ حکومت بکند وبکار کشاورزی علاقه ای ندارد.
فکر ذکرش جنگ گرفتن انتقام از لاشاری ها میباشد ولی در این زمان میراحمد خان با قدرت واقتدار بر مناطق بزرگی حکومت میکند واولاد محمد علی خان هنوزدرهیچ کجای بلوچستان عنوان سرداری ندارند . ومنطقه ای دراختیارانها نیست وتنها طایفه مالدار ناروئی با دل جان ازدوبرادر حمایت میکنند وزمانیکه چاکر خان وحسین خان در فنوج ساکن میشوند با میانجیگری دائی خود ملک شهپسند بین انها ومیر احمد خان صلح بر قرار میشود.
ومیراحمد خان میگوید هرچه بوده تمام شده چون دیگر نه ما خونی طلب کاریم ونه اولاد مهراب خان .میراحمد خان حسینخان را مورد توجه قرار میدهد وبارها او را همراه خود جهت اخذ مالیات بحوزه گه و دشت کاروان میبرد وبه او کمک مالی میکند. ودر همین سفر ها بود که حسین خان در گه با خواهر میرغلام محمد بلیده ای ازدواج میکند وحاصل این ازدواج فرزندی است بنام سعید خان که بعدا بخاتم بلوچستان معروف میشود وبه انجا هم میرسیم ولی فعلا از حسین خان جوان کینه توزمیگوئیم که در صدد فرصت است تا از نسل میران لاشار انتقام بگیرد.
وزمان بقدرت رسیدن حسین خان فرا میرسد وشرح ان رویداد را در قسمت اول بیان کردیم که با امدن فرمانفرما ببنپور ودر یک امتخان شمشیرزنی حسین خان موفق میشود گردن گاوی را باشمشیر جدا بکند واین کار باعث شد که فرمانفرما این دو برادر یعنی چاکرخان وحسین خان را بحکومتی سرباز منصوب میکند واز انجا بود که مجدا شیرانزهی مطرح وبه بحکومتی برمیگردد.

وفات میراحمد خان در شهر پیپ:

وحالا از میراحمد خان بگوئیم نامبرده حدود دو دهه با قدرت بر مناطق مذکور حکومت میکند وسرانجام در شهر پیپ زندگی را بدرود میگوید. وسران طوایف هم بلا فاصله فرزند او را بنام میر غلامشاه بجای وی انتخاب میکنند. مدتی میگذرد وی از طرف حکومت بنپوربنام زین العابدین جهت اشنائی به انجا دعوت میشود. وی هم بلا فاصله همراه تعداد زیادی جماز سواروپیاده عازم بنپور میشود ودر این مسافرت بود که بزرگان قوم که وی را همراهی میکردند متوجه میشوند سردار جوان انها از نظر فکری متعادل نیست . وکارهای بچه گانه ای از وی سرمیزند مثلا هروقت گوسفندی میکشند فوری جلو میرود ودل قلوه را بر میدارد وخود ش کباب میکند ویااینکه زمانی بدهات بنپور میرسد افراد پیاده که میخواستند از جوی آب بگذرند اسب خود را بطرف انها میراند وتعدادی را بداخل جوی اب میاندازد. وشروع بخنده میکند واز کار خود لذت میبرد.
سران وبزرگان طایفه ازاین حرکت بچگانه او تعجب میکنند ومتوجه میشوند سردار ما از نظر روحی متعادل نیست بهر جهت ملاقات انجام میشود همراهان متوجه میشوند او در این ملاقات ومذاکره نتوانسته خودی نشان بدهد پس از مدتی بطرف لاشار بر میگردند سران طوایف که همراه وی بودند در بین راه تصمیم میگیرند وی را ازحکومتی بر کنار بکنند . وبمحض اینکه به دروازه قلعه پیپ میرسند تعدادی جلو میروند به او میگویند تو دیگر حاکم ما نیستی واجازه نمیدهیم وارد قلعه بشوی و هم اکنون زن بچهای شما را از قلعه بیرون میکنیم وبا احترام تو را به ابادی گشان میرسانیم که ان ابادی ملک موروثی شما است . میر غلام شاه بدون نشان دادن عکس العملی تسلیم تصمیم سران قوم میشود همان روز همراه عیال واولاد خود برای همیشه در ابادی گشان ساکن میشودوزندگی سختی را میگذراند وبقول امروزیها با یک کودتای مخملی میرغلام شاه از حکومتی بر کنار میشود.

مردم لاشارمیرهوتی را انتخاب می کنند:

سران طایفه قلعه را در اختیار میگیرند وبشور مصلحت می نشینند وباز هم ملک شهپسند را مطرح میکنند که او فردی است لایق ولی نظر اکثریت این است که به بنت بروند ومیرهوتی را که پسرعموی میر احمد خان است از او بخواهند به لاشار بیاید وسرپرستی طایفه را بعهده بگیرد . پس از چند روز شورمصلحت کلیه سران طوایف دست جمعی به طرف بنت میروند واز وی میخواهند که همراه انها بیاید ودر لاشار حکومت بکند. میرهوتی در جواب میگوید من از کاری که شما کرده اید راضی نیستم چون میر احمد خان پسر عموی من میباشد ومیر غلام شاه پسروی بود و میگوید میر احمد خان حق بزرگی بر گردن من دارد وایشان بود که حکومتی بنت را بمن واگذارنمودند.

ومیگوید در حال حاضر من در نزدیکی بنت مشغول اباد کردن قناتی میباشم وبکار کشاورزی هم علاقه دارم ولی سران قوم میگویند ما بی اعتباری نکردیم جریان مسافرت بنپور ونحوه رفتار بچگانه میرغلامشاه را بیان میکنند واو را فردی بی دانش میدانند که لیاقت حکومتی ما مردم لاشار را نداشته .
ومیگویند اگر ما مردم لاشار مردمانی بی اعتبار بودیم میتوانستیم ملک شهپسند را بجای میرمرادبک بر میگزید یم ولی ما همان کسانی بودیم که دنبال میر احمد خان به بم رفتیم واو را اوردیم سرپرست خود نمودیم. وقتی که متوجه شدیم پسر او ارزش حکومتی ما را ندارد او را بر کنار کردیم ودنبال شما امده ایم. که از نسل همان ها هستید بلاخره پس از چند روز بحث مذاکره سرانجام میرهوتی همراه عیال واولاد خود به اتفاق سران قوم وارد پیپ میشود وقلعه را تحویل میگیرد .

دیری نمیگذرد حکومت وقت بنپورکه فردی است بنام زین العابدین ازرفتار مردم لاشار خشمگین میشود که چرا بدون اجازه او میرغلامشاه را از حکومتی برکنار کردند. وباز بدون اجازه او فرد دیگری را بجای او انتخاب نموده اند قاصدی از بنپور میرسد وبه میرهوتی ابلاغ میشود که جهت اشنائی به بنپور بیایند نامبرده هم همراه تعدادی از سران طایفه عازم بنپور میشود وبمحض ورود ببنپورودادن جا ومنزلی برای استراحت سربازی میاید وبه میرهوتی میگوید مرا دنبال شما فرستاده اند که بقلعه بیائید منتظر شما هستند.
ایشان هم بلا فاصله بطرف قلعه میرود وبمحض ورود وبدون هیچ سئوال جوابی او را دسگیر نموده زندانی میکنند . وبازهمان سرباز میاید وبه همراهان میرهوتی میگوید سردار شما دستگیرزندانی شده . ومیتوانید به محل خود بر گردید ودولت برای شما بزودی سرپرستی تعین میکند.
همراهان میرهوتی سخت نگران میشوند وبه چند نفر از کدخدایان بنپور متوصل میشوند که میانجیگری نموده میر هوتی را ازاد بکنند وما حاضر به پرداخت جریمه هستیم .
ولی میانجیگری بجای نمیرسد زین العابدین میگوید باید مردم منطقه بدانند تصمیم گیرنده دولت میباشد نه هر کسی بمیل خود سرپرست انتخاب بکند. همراهان میر با نا امیدی وناراحتی بمحل بر میگردند . وباز یک نفر از روحانیون منطقه را ببنپور میپرستند وپیشنهاد دادن جریمه سنگینی میدهند ولی باز هم روحانی دست خالی برمیگردد سران طایفه بیشتر از این بابت نگرانند که ما باعث شدیم او را از بنت اوردیم وبسرپرستی خود انتخاب کردیم.

سران قوم در صدد راه نجاتی میگردند چند ماهی از زندانی میرهوتی میگذرد به دونفر ماموریت میدهند ببنپور بروند واز حال واحوال میر جویا بشوند ان دونفر بعنوان سوداگر وارد بنپور میشوند . وبا بزرگان وریش سفیدان انجا که سالها باهم اشنا بوده اند از حال میر هوتی جویا میشوند. کدخدای دهمیرمیگوید ما از حال میر هیچ اطلاعی نداریم ولی من خبر دارم یکنفربنام دلمراد گویا ابا واجدادش ازاهالی لاشارمیباشد وسالها است که بنپور امده اند ودر این جا کار گری میکنند واکنون دلمراد در قلعه رفت امد دارد وکمک اشپزمیاشد وکارش این است که از چاه اب بکشد وظرفها را بشوید.
فقط شاید او از حال میر خبری داشته باشد ان دونفریک شب محرمانه بمنزل دلمراد میروند میگویند ما از لاشار امده ایم واز شما میخوایم که از حال روز میر بما خبری بدهید او میگوید میر در قلعه زندانی وکند زنجیر بپا وگردن او بسته اند ومیگوید بیشتر اوقات من برایش غذا میبرم ودلم بحالش میسوزد .
چون من از پدر خود شنیده ام که ما از منطقه لاشار میباشیم وقتی ان دونفر از گفتهای او اطمینان پیدا میکنند که انسان صادقی میباشد میگویند شما که یک لاشاری هستید ودلت بحال میر میسوزد ایا راهی برای نجات او وجود دارد میگوید بنظر من نمیرسد انها میگویند نمیشود یک شبی او را با طناب از دیوار قلعه اویزان بکنید وما در وقت معینی خود را بپای قلعه رسانده او را با خود ببریم دلمراد پس از لحظه ای فکر میگوید چرا این کاری شدنی است.

چون طناب به اندازه کافی دور بر چاه ریخته ومن هم گاهی داخل قلعه میخوابم که صبح زود بکشیدن اب بپردازم دلمراد میگوید فردا شب بمنزل من بیائید تا اخرین اطلاعات خود را در اختیار شما بگذارم و ان دونفر شب بعد با دلمراد تماس میگیرند او میگوید من بخاطر نجات میر حاضرم خود را بکشتن بدهم چون بسیار دلم بحالش میسوزد . میگوید من موقعیت قلعه را برسی کردم میشود از طرف جنوب که دیوار قلعه کوتاه تر است من میتوانم میر را با کند زنجیراویزان بکنم وشما هم فوری او را بر داشته با خود ببرید.
قرار میگذارند که در فرصتی مناسب بطور محرمانه یک شب خود را به اطراف رودخانه بنپور رسانده وبا شما تماس میگیریم وبدین طریق قرار مدارگذاشته میشود ان دونفر به لاشار بر میگردند وجریان را برای سران قوم تعریف میکنند . وراه نجات را بیان میکنند طولی نمیکشد حدود یکصد نفر جمازمسلح به سرپرستی فردی بنام عباس ازباغی فرزند حسین که پدرش هم در قتل مهراب خان جزیکی از سرگردگان معروف بوده.

وحالا عباس جوان میخواهد راه پدرش را ادامه بدهدو برگی دیگر به افتخارات طایفه خود بیفزایند عباس بعنوان سرپرست گروه نجات همراه افراد داوطلب شبانه خود رابه بنپوررسانده ودرضلع جنوبی رودخانه داخل جنگلهای که روبروی قلعه میبا شد ومخفی میشوند .

روز بعد یکی از همان دونفر با دلمراد تماس میگیرد که ما امده ایم دلمراد میگوید من هم امادگی خود را گرفته ام وزن بچهای خود را نزد اقوامش که در روستای پیشک اباد هستند فرستاده ام .
قرار میگذارند نیمهای شب حدود سی نفر مسلح پیاده وبا احتیاط خود را بپای دیوار جنوبی قلعه برسانند که من هم دست بکار میشوم میگوید من از تصمیم شما میر را اگاه کرده ام او گفته من راضی هستم مرا از دیوار قلعه بپائین پرت بکنید تا کشته شوم و ازاین زندگی خلاص بشوم .
شب بعد افراد خود را با احتیاط کامل بپای د یواروهمان نقطه که قرار گذاشته بودند میرسانند دلمراد هم با دلهره ونگرانی نیمهای شب بلند میشود ومیر هوتی که پاهایش بکند زنجیر بودند در بیرون زندان روی حصیری خوابیده چون تابستان بوده وشبها او را از زندان ببیرون میاوردند میر هوتی هم در ان شب خواب نمیرود .
ودر همان شب سرپرست طایفه بیجارزهی ِیا( دینار زهی) که اسم او را فرموش کرده ام گویا مدتی پیش او را هم بجرمی دستگیرو زندانی کرده بودند وبا میر هم اطاق بوده ولی به دست پای او کند زنجیری نمیگذارند .
در ان شب متوجه میشود که میر بخواب نمیرود علت را می پرسد که ایا بیماری او جریان را برای اوتعریف میکند ومیگوید بهتر است با هم امشب از زندان فرار بکنیم او هم امادگی خود را اعلام میکند زمانیکه دلمراد از وجود افراد در پای قلعه باخبر میشود نزد میر هوتی میاید وبا کمک بجارزهی میر هوتی را بوسیله طناب اویزان میکنند وهنوز بزمین نرسیده فردی بنام ملاحسن که یکی از خاصان میر بوده او را بدوش خود میگیرد میگوید من بتنهائی قادرم ارباب خود را با کند زنجیر بدوش بگیرم واو را بمحل انتظار برسانم.
وباز دلمراد طناب را بکنگره ای می بندد اول بجارزهی پائین میاید وبعد خودش هم پائین میاید وبه اتفاق افرادی که میرهوتی را با خود میبردند با عجله بطرف محل انتظارپیش میروند . خیلی زود خود را با ان سوی رودخانه میرسانند وعباس بلافاصله کنده را با کارد بزرگی که همراه داشته میشکند وزنجیر را از گردن میر بر میدارند .

وبیجارزهی هم از هماجا خداحافظی میکند وبطرف پهره که محل سکونت طایفه وی دران حوالی است رهسپار میشود ضمنا نوهای اقای بیجارزهی مدعی هستند که جد ما در نجات میرهوتی اززندان قاجارها نقشی داشته وگویا تا کنون هم روابط حسنه ای بین ورثه میرهوتیخان با ورثه اقای بیجارزهی برقراراست بنظرم طایفه بیجازهی ودینارزهی دراصل یکی میباشد که ساکن در اطراف پهره میباشند.
افراد لاشاری فوری میر هوتی را بر شتری سوار نموده بطرف لاشار حرکت میکنند مقداری راه میروند توقف میکنند و عده خود را به سه دسته تقسیم میکنند که هر دسته ای بسمتی مخالف حرکت میکنند چون میدانند فردا صبح انها را دنبال خواهند کرد واین تصمیم را بخاطر سر گردانی مامورین میگیرد تا ندادند که میر با کدام دسته همراه است و با خود قرار میگذارند ونقطه ای را تعین میکنند که فردا در انجا منتظرهم باشند تا به اتفاق وارد پیپ بشوند . وبا این نقشه وتصمیم با سرعت بطرف لاشارحرکت میکنند وازان طرف هم صبح مامورین از خواب بیدار میشوند متوجه میشوند از میرهوتی وبجارزهی ودلمراد خبری نیست فوری زین العابدین خان دستور میدهد حدود یکصد سوار همراه ردگیر فراریان را تعقیب بکنند. به همان جای میرسند که کنده زنجیر افتاده بودند وروی ردانها براه می افتند ولی زود متوجه میشوند که عده به سه دسته تقسیم شد وهر عده ای بسمتی میروند مدتی هیران میشوند که رد کدام عده را بگیرند. که میر هوتی همراه ان است ولی تصمیم میگیرند بهتر است خود را به راه اصلی اسپکه برسانند وچون در ریگستان معروف اسپکه نه ابی وجود دارد ونه ابادی واولین ابادی هم اسپکه میباشد که در صدو بیست کیلومتری بنپور واقع شده واین مسافت کلا ریگزاراست که در گذشته بارها اتفاق افتاده قافلها وانسانهای زیادی در این ریگزارهنگام طوفان شن راه را گم کرده واز تشنگی تلف شده اند. بهر جهت عده دولتی از ترس گم شدن در ریگستان ردها را رها نموده خود را براه اصلی بنپور اسپکه میرسانند نزدیک غروب وارد اسپکه میشوند وبه پرس جو میپردازند . مردم هم اظهار بی اطلاعی میکنند وافراد میرهوتی هم همان شب خود را به پیپ میرسانند
وروز بعد میرهوتی زن بچهای خود را بطرف بنت میپرستد چون میداند تعقیب او شروع خواهد شد. وخود ش بلا فاصله بطرف منطق کوهستانی سرکوه میرود ودر انجا در نقطه ای بنام ( گت شگیم ) موضعه میگرند وبتهیه تدارک مواد غذائی ومهمات می پردازند واز طرف دیگر سوا ران دولتی از اسپکه بر میگردند وجریان را بفرمانده خود گزارش میکنند.

زین العابدین هم فوری قاصدی بطرف سرباز میپرستد واز سردار حسین خان شیرانزهی میخواهد که با افراد خود هر چه زودترخود را به بنپور برسانید تا میرهوتی را تعقیب بنمایم. سردار حسین خان هم که منتظر چنین روزی بود که بتواند از دشمن دیرینه خود انتقام بگیرد با خوشخالی بطرف بنپورحرکت میکند وپس از تهیه وتدارک جنگ زین العابدین خان بفردی بنام یاورکاظم خان ماموریت میدهد که همراه سردارحسین خان به تعقیب میرهوتی به پردازند او را کشته ویا دستگیر بنمایند قوای دولتی همراه سرداراز بنپور بطرف منطقه لاشار بحرکت در میاید .
پایان قسمت سوم

در ضمن یاد اور میشوم رویدا د ها ی را که مطالعه فرمودید پیش از دستگیری سردار حسین خان اتفاق افتاده چون در قمت اول بود که شرخ حوادث از ریف خارج میشود وعلت انرا هم در قسمت دوم توضیح دادم ودر نظر است ازاین ببعد شرح رخدادها را بطور مرتب ومسلسل وار د نبا ل نموده تا پایان حکومت شیرانزهی وروی کار امدن حکومت بارانزهی در بلوچستان.

درخاتمه با بیان وقلم نا توان خود به ملت سرافراز بلوچستان یاد اور ومتذکر میشوم که دشمن کینه توز در صدد قطع ریشه اصلی بلوچ است وان ریشه زبان مادری است چون همه ملتهای دنیا بر این باورند نابودی زبان در حقیقت مرگ یک قوم ویک ملت است حفظ ونگهداری زبان مادری بعهده پدران ومادرانی است که در دا خل ویا خارج از بلوچستان زندگی میکنند . ونباید بجای صحبت بزبان بلوچی با زبان بیگانه با فرزندان خود گفتگو بنما یند تا شاهد مرگ زبان مادری خود نباشیم وبا دست خود تیشه بریشه خود نزنیم ودشمن را به اهدافش نزدیکتر بنما ئیم بر کسی پوشیده نیست . که رژیم ضد انسانی در بلوچستان با کودکان ما در مدارس چگونه رفتار مینما یند وبا چه تحقیر وتوهینی مواجه هستند وسعی دارند در مرحله نخست زبان ولباس ومذهب خود را از دست بدهند. ومتائسفانه شنیده میشود در خانوادهای روشنفکرما هم هستند کسانیکه با کودکان خود بزبان مادری صحبت نمیکنند وانها را از دانستن زبان شیرین بلوچی محروم مینمایند واز نسل جوان تحصیل کرده چنین کاری بعید وبدورازانتظاراست البته من این را در حد شایعه میدانم چون امکان ندارد بلوچ متعصب با دانش از فرهنگ خود بخصوص از زبان مادری فاصله بگیرد .

بهر جهت من بعنوان یک بلوچ بی سواد ازتمام نویسندگان وروشنفکران انتظاردارم به این مسئله حیاتی توجه نموده ومرتب ومستمربه ان بپردازند وهشدار بدهند تا جلواین فاجعه ملی گرفته بشود تا نقشه شوم دشمن غدارنقش براب گردد قبول این مسئولیت ملی وتاریخی بعهده نسل جوان و تحصیل کرده ما میبا شد و بدانند واگاه باشند که تاریخ نگهداری این اما نت گرانبها را به بعهده انها گذاشته تا سالمتر پربار تر بنسلهای اینده خود منتقل بنما یند ( زبان بلوچی ) –
به این بند شعر توجه بفرمائید
( شیر ما در برکسی باشد حرام = کو زبان مادری را گم کند )

موفق باشید عبدالکریم بلوچ 23-01-2009  

 

شنبه 21 دی 1387

 Baluchistan. by Commoner28th.

 

بلوچستان در گذر زمان قسمت دوم
عبد الکریم بلوچ

در قسمت اول به انجا رسیده بودیم که فردی بنام سالاراگی که ساکن منطقه رمشک بوده خود را به بنپور میرساند واز مهراب خان شیرانزهی که به ابر قدرت منطقه تبدیل شده بود تقاضای کمک میکند . تا از مخالفین خود انتقام بگیرد و به درخواست وی مهراب خان چندان توجهی نمیکند ولی پس از مدتها بنظرش میرسد که میشود بوسیله همین میار( پناهنده ) شاید زودتر وبی درد سر تر به هدفش بریسد وی در این زمان تمام فکر ذکرش متوجه تصرف منطقه لاشار وگه وبنت میبا شد.

در نظر دارد دامنه اقتدارش را بساحل دریای مکران برساند ودرمرحله نخست میرمرادبک لاشاری را که برمناطق مذکورحکومت میکند ازمیان بردارد. چون او را سد راه خود میداند وبا این هدف وبا سالار به مشورت می نشیند ومیتواند او را قانع وراضی به انجام ماموریت بنماید .

میرمراد بک در شهر گه (نیکشهر ) بقتل میرسد :

خلاصه مهراب خان سالار را مامور قتل میرمرادبک میکند وبه او میگوید اگر این ماموریت را برای من انجام بدهید انطوریکه دلت بخواهد بتو کمک میکنم که از مخالفین خود انتقام بگیرید ولی اول تو باید این کار را برای من انجام بدهید سالار حاضر به انجام ماموریت میشود. مهراب خان میگوید مرادبک از امدن شما نزد من خبر ندارد شما همراه افراد خود وتعدادی را من همراه شما میکنم وشما از طریق فنوج وبنت خود را بشهرگه برسانید وخود را میار او معرفی بنمائید که بدون شک بشما جواب رد نخواهد داد.

چون من از خصوصیات میران لاشار اگاهی دارم وبه شما سئو ظنی هم نخواهند برد و در یک فرصت مناسب او را بقتل برسان وسریع مرا در جریان بگذار اگر موفق شدی خود را بقلعه رساندی وان را تصرف کردی چه بهتر وگرنه تنها قتل میرمرابک کافی است وشما خود را بمن برسانید وبا این طرح و نقشه سالار همراه افراد خود وتعدادی از افراد مهرابخان که جمعا حدود سی نفرند از طریق فنوج خود را بگه میرساند واز میرمرادبک تقاضای پناهندگی میکند وجریان خود را به اطلاع او میرساند.

میرهم میگوید در فرصت مناسب بتو کمک میکنم ودر پائین قلعه گه ودر کنار مسجد برای سالار وهمراهانش جا ومنزلی تهیه میشود و میرمرادبک هرروزهنگام عصر از قلعه پائین میاید وبا مهمانان خود بگفتگو میپردازد وپس از خواندن نماز عصر ومغرب دوباره بطرف قلعه برمیگردد وبرنامه روزانه میر به این صورت تکرارمیشود .
وجهت نگهبانی میرهم بطور نوبتی تعدادی افراد مسلخ از طوایف مختلف لاشار بگه رفت امد میکنند ودر این زمان که سالار وارد گه شده بودند افراد شگیمی وچاهانی نگهبانی میر را بعهده داشته اند این دو طایفه به شهر گه بسیار نزدیک میبا شند.
یک ماهی از امدن سالار میگذرد روزی میرمرادبک به افراد خود میگوید با بودن سالار وهمراهانش شما میتوانید چند روزی به دیدن بچهای خود بروید وافراد مسلخ خود را به اطمینانی سالارمرخص میکند .
درست روز بعد که میرمراد بک طبق معمول از قلعه پائین میاید که با مهمانانش جلسه بکند ونماز عصر مغرب را در مسجد بخواند برگردد سالار به همراهانش میگوید دیگر از این فرصت بهتر گیر نمیاید زمانی که میر مراد بک وبرادر نوجوانش بنام میر حسین که مشغول نماز خواندن در مسجد بوده اند سالار وهمراهانش بطرف انها شلیک میکنند ودر جا هر دو برادر بقتل میرسند.
وبا صدای تفگ وهیاهو زن مرادبک که از طایفه بلیده های گه بوده از قلعه خارج میشود تابداند جریان چیست میاید داخل مسجد میشود وخود را بروی نعش شوهرش میاندازدکه سالاربطرف او هم شلیک میکند وبروی نعش شوهرش می افتد کشته میشود. وسالارهمراهانش سریع بطرف دروازه قلعه که باز بوده ونگهبانی نداشته وارد قلعه میشوند ودروازه را می بندند .

وسالار همان شب سواری از همراهانش را از طریق فنوج بطرف بنپور میفرستد که من میرمرادبک را بقتل رساندم وقلعه در تصرف من است. ولی باید هر چه زودتر خود را بگه برسانید که ممکن است ما از نظر اذوقه در مذیقه باشیم قاصد خود را ببنپور میرساند
مهراب خان سیریع بجمع اوری لشکر می پردازد تا خود را بگه برساند.

که یگانه ارزویش براورده شده چون دیگر از بنپورتاساحل دریای مکران تحت نفوذ وی درامده وقبلا هم مناطق دشتیاری تا جیرفت رودبارحکومتهای شان دست نشاند وفرمانبرداروی بوده اند .

وخیلی زود با لشکری بیش از هزاران نفر بطرف گه براه میافتد ودر نظر دارد از راه لاشار که نزدیک ترین راه بین گه وبنپوراست بگذرد. واز ان طرف هم وقتی طوایف لاشار از قتل سردار خود باخبر میشوند انها هم همراه افراد خود( درشهر پیپ ) جمع میشوند تا بطرف گه رفته وقلعه را محاصره نموده وانتقام بگیرند. افراد معروف وسر شناس در این زمان این اقایان هستند شهبیک سرپرست طایفه سردارزهی حسین سر پرست طایفه ازباغی ودادکریم سرپرست طایفه جاوشیری همراه با سران بعقیه طوایف لاشاربجمع اوری افراد مسلح می پردازند.
خیلی زود حدود چهار صد نفر مسلح به تفنگ فتیله ای وشمشیر درشهر پیپ جمع میشوند. ومنتظرند تا بقیه افراد مسلح طوایف خود را به پیپ رسانده وبطرف گه حرکت بکنند. وتا هنوز کلیه افراد مسلح جمع نشده بودند. که یکنفرازبلوچهای لاشاری ازراه میرسد ومیگوید شما منتظر چه هستید میخواهید بکجا بروید من از بنپور میایم بطور یقین فردا شب مهراب خان وارد اسپکه خواهد شد دشمن اصلی از راه لاشار بطرف گه در حرکت است سران قبایل وقتی متوجه موضوع میشوند تصمیم میگیرند همراه همین عده حاضر باید اول تکلیف خود را با مهرابخان یکسره بکنند.

که در نظر دارد لاشار را غارت نموده خود را بگه برساند سیریع بطرف اسپکه بر میگردند تا شب بعد خود را به اسپکه رسانده وبه لشکر مهرابخان شبیخون بزنند وبا این تصمیم براه میافتند خود را به ابادی هریدوک میرسانند که بین راه پیپ به اسپکه واقع شده.
ودر این زمان ملک شهپسند پسر ملک شاه عالم ونوه ملک جهان شاه که حکومت ملکها بدست سعید خان پدر مهراب خان منقرض شده بود در روستای گردهان ساکن بوده واقایان شهبک دادکریم وحسین که سرپرستی افراد را بعهده داشته اند.

نزد ملک شهپسند میایند ومیگویند خبر دارید که خواهر زاده ات میرمرادبک سردار ما در گه بدستور مهرابخان کشته شده وبما خبر رسیده امشب مهراب خان وارد اسپکه میشود ودر نظر دارد لاشار را غارت کرده بطرف گه بروند.
امده ایم از شما میخواهیم مایل هستیدامشب همراه ما باشید تا از دشمن مشترک انتقام بگیریم ملک شهپسند در جواب میگوید من از خدا چنین روزی را میخواستم که بتوانم از نسل سعید خان انتقام بگیرم وحالا که خواهر زاده من کشته شده ومهراب خان فردا میخواهد از جلو چشم من بگذرد واهالی اینجا را قتل عام کند من خاضرم همراه شما میایم خود را بکشتن میدهم .
شهپسند بلا فاصله همراه نامبردگان بطرف اسپکه براه می افتند هنگام عصر خود را به ابادی پامنت میرسانند.

وتنگ پامنت را می بندند وسنگر میگیرند پامنت در سه کلومتری اسپکه واقع شده ولی هدف وتصمیم نهائی انها این است که به لشکر مهرابخان شبیخون بزنند چون توان یک درگیری رویا روئی را با این افراد اندک در مقابل لشکرانبوه مهراب خان را ندارند. وهم از شمشیرمهراب خان بیمناکند.
خلاصه منتظرند فردی را که بعنوان مخبر به اسپکه فرستاده بودند بر گردد و ازورد لشکر مهرابخان به انها خبر بدهند پیش از غروب افتاب نفر میرسد ومیگوید لشکر مهراب خان وارد اسپکه گردید وتعدادی زیادی داخل رود خانه منزل کردند وتعدادی هم به سررود رفتند سررود همان جائی است که اکنون طایفه باشی زهی های اسپکه سکونت دارند .
وقتی خبر ورود مهرابخان به انها میرسد بشور مصلحت می نشینند وقرار میشود نیمه های شب دست به حمله بزنند زمان عمل فرا میرسد بطرف اسپکه براه میافتند ودر جائیکه معروف به چگردکان است یعنی مادر چاه قنات اسپکه در ان حدود واقع شده توقف میکنند.

مهراب خان در اسپکه بقتل میرسد:

تا اخرین دستورها را به همراهان بدهند وحدود یک کیلومتری بیشتر با محل توقف لشکرمهراب خان فاصله ندارد در این موقع ملک شهپسند به سخنرانی میپردازد ومیگوید اگر مهراب خان امشب کشته نشود فردای شومی در انتظار مردم لاشار خواهد بود.

وباید بهر قیمت که شده همین امشب خود را به مهراب خان برسانیم وکار او را یکسره بکنیم.
میگوید الان هوا تاریک است اگر کسی دو دل است ونمیخواهد کشته بشود میتواند از جمع جدا بشود وبدنبال کار خود برود. وگرنه باید از من پیروی بکند شهپسند درهمان تاریکی سه تکه سنگ بر میدارد میگوید این سه طلاق زن من هستند یا امشب کشته میشوم ویا خود را به مهراب خان میرسانم .
تمام همراهان هم با صدای بلند قسم ملک را تکرار میکنند که یا امشب کشته میشویم ویا مهراب خان را بقتل میرسانیم وتا مهراب کشته نشود دست از جنگ بر نمیداریم شهپسند از عزم همراهانش خوشخال میشود میگوید میدانم شما همان همراهان میر کمبر هستید که همراه 24 نفر نفر جلو راه مهراب خان خارانی را گرفت وداد مردی داد که تا روز قیامت نام او زینت بخش تاریخ بلوچستان است.
ودست تقدیر این بار هم شما مردم لاشار را در برابر مهرابی دیگر قرار داده ولی افسوس که میر کمبری در میان ما وشما نیست همه میگویند امشب میر کمبر ما شما هستید همراهان از گفتار اتشین ملک شهپند به هیجان میاید بطرف مقصد براه می افتند .

چند متری که بجلو میروند فتیله ها را روشن میکنند چون قرار چنین بوده که در مرحله نخست تفنگهای خود را بروی سیاهی افردیکه در داخل رودخانه خوابیده اند اتش بگشاید وبعد دست به شمشیر ببرند. افراد لاشاری با اختیاط پیش میروند واز قضا لشکر مهرابخان که از ریگستان اسپکه گذشته اند وبعلت خستگی مفرط نگهبا نی نمیگذارند واز طرفی خاطر جمع هستند کسی در لاشار نیست که بتواند راه بر مهراب خان بندد.
ولشکر مهرابخان همراه بخت خود بخواب میروند .ازقضا مهرابخان همسرش بنام بی بی جمال خاتون دخترسعید خان مالکی که حکمران منطقه رودبارکهنوج است با خود بر داشته بطرف گه میبرد .

مهرابخان با اطمینان کامل همراه عیال خود بطرف گه براه افتاده و خبر دارد کسی از میران لاشار در منطقه نیست واز طایفه هم چنین کاری را بعید میدانسته که با وی درگیر بشوند بهر جهت ان شب بی بی همراه محمد حسن خان برادر مهراب خان داخل رودخانه استراحت میکنند.

وخود مهراب خان بمنطقه سررود میرود ودر انجا برایش تختی اماده کرده بودند که بر روی ان استراحت بکند وزمانیکه افراد لاشاری با احتیاط در حال نزدیک شدن بوده اند گویا کلفت بی بی بیدار می شود واو را از خواب بیدار میکند ومیگوید بلند شویین ستاره ها بزمین افتاده اند. واین ستاره ها نور فتیلهای بوده که روشن کرده بودند بی بی که گیج خواب بوده میگوید دیوانه شده اید خواب می بینید بگیر بخواب مرا بیدار نکن طولی نمیکشد افراد لاشاری که در چند قدمی افرادیکه بخواب رفته بودند هریکی یک سیاهی را نشانه میگیرد همزمان دها فتیله ای بصدا در میایند وبا صدای تفنگ و فریاد هیا هولشکر مهرابخان خواب الود بلند میشوند .

ودرتاریکی شب عده ای بجان هم میافتند ودر حمله نخست تلفاتی سنگین بر افراد مهرابخان وارد میشود وجنگ تن بتن اغاز میشود ولی لاشاری ها نمیدانند که ایا مهراب خان در میان کشته ها است یانه دادکریم جاوشیری همراه عده ای خود را به سررود میرساند .

وبا لهجه نا روئی صدا میزند میگوید سردار کجائی ما شا لوکیها را فراری دادیم مهرابخان که گیج خواب بلند شده وبر وی تخت نشسته بوده میگوید بگو اسب مرا بیاورند .
دراین لحظه دادکریم جاوشیری خود را به مهرابخان میرساند وبا شمشیر سراز تنش جدا میکند. دادکریم شمشیزنی است که دران زمان میان طایفه لاشارنظیرومانندی نداشته وی با قتل مهراب خان سریع بداخل رود خانه میاید فریاد میزند من مهرابخان را کشتم زود عقب نشینی بکنید.
ملک شهپسند وافراد لاشاری با صدای دادکریم با احتیاط بطرف پامنت عقب نشینی میکنند ودر انجا راه را می بندند فکر میکنند با طلوع افتاب افراد مهرابخان بطرف لاشار حمله خواهند کرد. ودر همان شب بفردی ماموریت میدهند بداخل بازار اسپکه برود تا فردا صبح متوجه بشوند چه کسانی کشته شده اند ولشکرمهراب خان بطرف لاشارمیاید یانه .

افتاب طلوع میکند ناروئی ها که ستون فقرات لشکر مهراخان را تشکیل میدهند وتا این زمان طعم شکست را نچشیده بودند با نا باوری وروحیه ای شکست خورده تنها میتواند نعش مهراب خان را همراه با مجروحین برداشته سریع بطرف بنپور برمیگردند تصادفنا دران شب زن مهرابخان بی بی جمال خاتون وبرادرش محمد حسن خان هم کشته میشوند.
وازلاشارها هم تعدادی اندکی کشته و زخمی میشوند ولی از افراد مهرابخان دها نفر کشته زخمی بجا میماند.
اهالی اسپکه نعش بی بی ومحمد حسن خان وسایر کشته های بی صاحب را در قبرستان اسپکه دفن میکنند بهر صورت گویا دست انتقام طبیعت بود که مهرابخان وهمسربرادرش کشته بشوند چون ازان طرف هم بوسیله سالاردرشهرگه بد ستورمهرابخان میرمراد بک همسر وبرادرش کشته شده بودند. وتا اینجا تلفات بطور مساوی است خلاصه خبر قتل مهراب خان به رود بار میرسد که در این زمان محمد علی خان پسر وجانشین وی درانجا بوده وپسر دیگرش هم بنام لطفعلی خان که نوه الهوردیخان حاکم بشکرد است دراین زمان درکتیچ ساکن بوده دوبرادراز رودبار بشکرد بجمع اوری لشکر می پردازند.
وخیلی زود خود را ببنپور میرسانند وتصمیم دارند تکلیف مردم لاشار را یکسره بکنند گویا چند ماهی طول میکشد تا تدارک جنگ گرفته بشود محمد علی خان با امادگی وتدارک کامل ولشکری بزرگ از بنپور بطرف لاشار بحرکت درمیاید .

پایان قسمت دوم:
ولی پیش از پرداختن به قسمت سوم ازخصوصیات و ره اورد طایفه شیرانی بمنطقه سخنی میگویم
1- تا پیش ازامدن طایفه شیرانزهی از سیستان کنونی وحکومت انها در بنپورکلمه ای ولقبی بنام خان وسرداردر این بخش از بلوچستان رایج نبوده وبزرگان قوم را بنام میر ویا ملک خطاب میکردند.
مثلا در منطقه لاشار وچانف اهوران بسران قوم میگفتند میر اولیا میر مرابک میرحسین ومیرهوتی وغیره.
ودر منطقه گه قصرقند هم بسران بلیده ای میر وشیخ خطاب میکردند مثل شیخ عبداله ومیر یارمحمد و در منطقه جاسک بیابان وبنت به بزرگان لقب رئیس میداند مثل رئیس سلیمان ورئیس علی وغیره وبحکمرانان بنپور هم ملک میگفتند .

2- همچنین پیش از امدن شیرانزهی برای بزرگان قوم واولاد انها رقص وپای کوبی مرسوم نبوده فقط انها تماشاچی بوده اند ولی از زمان شیرازهی ببعد رقص جنبه عمومی پیدا میکند ودیگر بزرگ کوچکی مطرخ نمیشود .

3- مهمتراز همه تا پیش از امدن شیرانزهی به این منطقه هیچگاه اختلافی بین سران قبایل همجوار مثل لاشاری مبارکی بلیده ای وملکها وبامری و بوجود نیامده .
اقوام قدیمی وتاریخی منطقه کاملا در صلخ صفا زندگی میکردند ودر مواقع ضرورت به حکومت بنپور که بعنوان حکومت مرکزی بوده با تمام توان خود کمک میکردند . چون همیشه در طول تاریخ هدف مهاجمان اول تصرف بن پور بوده ولی براثر اتحاد
واتفاقی که بین قبایل منطقه وجود داشته بارها مهاجمین با شکست وناکامی مواجه میشوند .

متائسفانه مهراب خان شیرانزهی اولین کسی بود که اول دستور قتل دامادش مهراب خان بارانزهی (شیخ مهراب ) را داد وبعد دستورقتل میرمرادبک را بطریقی که بیان گردید میدهند که خود هم به تلافی قتل نامبرده کشته میشود واز این زمان ببعد شیرازه وحدت قومی ازهم گسیخته میشود ودر نهایت باعث تسلط دولت قاجاربربلوچستان میگردد .

4- ازهمینجا هم اختلاف شیرانزهی ولاشاری پایه گذاری میشود واکنون نزدیک به دو قرن است اختلاف میان فرزندان ونوه نتیجهای انها بطورکلی برطرف نشده.
وبا وجودیکه بارها بین انها صلح برقرار شده ودها وصلت بین انها انجام گرفته همه با هم قوم خویش وفامیل نزدیک همدیگرمیبا شند ولی بنظرم تا کنون ان دوستی وبرادری لازم بوجود نیامده.

5- برای اولین بارهم در زمان سردار سعید خان دوم کشیدن تریاک رواج پیدا میکند وبزرگانی بتقلید از وی بسوی تریاک روی میاورند .

6- از زمان مهراب خان ببعد که از طرف مادرخود را ملک میداند دیگروصلتی بین اولاد او وطایفه ناروئی که خویشاوند واز یک خانواده هستند صورت نمیگیرد چون شیرانزهی خود را در بنپور مکران خان وسردار وناروئی را طایفه حساب میکند. ولی در سیستان قضیه برعکس میباشد ناروئی در رائس قرار دارد.
در پایان بعرض میرسانم که درحال حاضران تبعیض وتعصبات کهنه دارد از بین میرود وصلت در میان اولاد خوانین سابق وبقیه تیره طوایف بلوچستان صورت میگیرد ودرحال گسترمیباشد بهرجهت این بود ره اورد طایفه شیرانزهی از سیستان بحوزه بنپورومکران منتظرنظرات وپیشنهادات شما عزیزان میباشم.

 

 

بلوچستان درگذرزمان پاسخی به دوستان -عبد الکریم بلوچ

با تشکرازبزرگوا رانی که به مقالات من توجه میکنند وبخصوص ازان برادرانی که بشنید ن ودانستن وقایع زادگاه خود علاقمند ند واز اینکه مرا مورد لطف خود قرار داده اند بی نهایت سپاسگذارم.
تردیدی وجود ندارد کسانی به دانستن تاریخ زادگاه خود علاقه نشان میدهند که ریشه در تاریخ دارند چون عشق وانگیزه وطن خواهی درسرشت انسان اجین گشته وبه ان پیوند خورده است واین غریزه در وجود حیوانات ریز ودرشت هم متجلی است وبقول شاعر.

( من ان کبوترسبزم که در وطن خواهی = بهشت را نستانم بجای لانه خویش )
چرا ما نباید بدانیم برلانه وکاشانه ما چه گذشته مگریاد و رخدادهای تلخ شیرین برای نسلهای هر قوم ملتی اموزنده نیست وبقول معروف مگر گذشته چراغ راه ایندگان نمیباشد ونباید ملتها واقوام ازنقاط مثبت ومنفی اجداد خود اگاه وبیدارباشند وازان پند بگیرد. وبقول شاعر.
( هرکه نیاموخت از گذشت روزگار = هیچ نیاموزد زهیچ اموزگار)

بهر جهت همانطوریکه قول داده بودم گوشه ای ازتاریخ سراسرخونباربلوچستان را ورق میزنیم وبه حوادث زمان حکومت طایفه شیرانزهی وبارانزهی که اخرین حکمرانان بنپورو پهره بوده اند به ان می پردازیم .
می بخشید بعلت کسالت ادامه قسمت دوم با تاخیرروبرو شد وهمچنین در قسمت اول مقداری ازشرح رخدادها عقب جلو شد چون هنوزبه وقایع زمان مهراب خان بزرگ نپرداخته بودیم به رویدادهای زمان نوه ایشان سردار حسین خان روی اوردیم بخاطر این بود که جناب اقای سرابندی فرموده بودند که شیرانزهی ها در تصرف قلعه بنپورفرمانفرما را یاری میکنند.

ولی هما نطوریکه عرض کردم و تمام مردم بلوچستان ونوه نتیجهای اقایان شیرانزهی میدانند فرمانفرما در تصرف قلعه بنپوردخالتی نداشته وسه نسل از شیرانزهی پیش از فرمانفرما در بنپور حکومت میکنند یعنی سعید خان اول پایگذار حکومت شیرانزهی ومهرابخان بزرگ و محمد علی خان که تصرف قلعه بنپور در زمان حکومتی ایشان اتفاق می افتد.

فرمانفرما همزمان است با نوههای مهرابخان اقایان سردارچاکرخان وحسین خان وبخاطرمطرح شدن جریان فرمانفرما بود که مقالاتم ار ردیف خارج شد.

بهرصورت حوادث زمان مهرابخان بزرگ را پی میگیریم تا انقراض حکومت شیرانزهی وروی کار امدن حکومت بارانزهی.

ولی پیش ازپرداختن به بیان رخدادها به مقاله اقای علیرضا ارباب که بنظرم همان معلم تاریخ باشند نظری می اندازیم که نامبرده در مقالات اولیش در سایت پهره نوشته بودند از مسافرت فرمان فرما به نیمروز تقریبا دویست سال میگذرد ومیگویند من نسلها را حساب کردم متوجه شدم شکست حکومت ملکها در بنپورتقریبا مقارن با همان سالها رخ داده و نمیتوان به (محاسبات نگارنده اعتمادکرد ).

اولا خوشحالم که بشکست ملکها لا اقل اعتراضی نداشتید و لی بنظرم لازم بود جهت روشن شدن خوانندگان توضیح میدادید که شکست توسط قاجار ها بوده ویا محمد علی خان شیرانزهی که من توضیح دادم ونگفتم محاسبات خود را از چه منبعی واز کدام کتاب نویسنده آورده ام.

در زمان قاجارنسلها را حساب نموده وبه ان نوشته ها استناد میکنید چون بطوریقین منبع شما کتابی است که در اختیار دارید و نقل قول از بزرگان ومطلعین محلی نیست.

چون بنظرمن انچه مهم است وبرای هر بلوچی قابل اعتماد میباشد اظهارات ومشهودات بزرگان وریش سفیدان قوم بلوچ است که در متن رویدادهای زمان قاجار وپهلوی قرارداشته اند میتواند برای ما سند یت داشته باشد نه روایتهای بی اساس نویسندگان مغرض ومزدور درباری که به احتمال قریب بیقین قدم بخاک بلوچستان هم نگذاشته اند.

وتنها بجعل وتخریف وقایع پرداخته اند با این هدف که بلوچستان را از نظر تاریخی جزئی از ایران بدانند ومردم انرا رعیت ایران قلمداد بکنند من هم با اطمینان میگویم محاسبات شما هم کپی ازکتابهای همین گونه نویسندگان مغرض میباشد( ونمیشود به ان اعتماد کرد ) .

و مقاله بعدی خود را تحت نام (بلوچستان وقاجارها ) منتشر نمودید که بدون شک مستندات بعدی هم از همان کتابی است که نویسنده ان نمیتواند یک محقق واقعی وبی طرف باشد. چون بطور یقین نویسندگان گذشته وحال از نوکران دربار شاهان صفوی وقاجار وپهلوی بوده اند و اکنون هم بر همه ما مثل روز روشن است که دررژیم فعلی کتابی وحتی مجله روزنامه ای بدون اجازه وسانسور بچاپ نمیرسد. فقط کتابی حق چاپ دارد که باب طبع حکومت باشد که از اول تا اخران باید تعریف وتمجید ازرژیم ورهبر باشد وکلمه ای از واقعیتهای روزمنتشر نمیشود.

پس یقین بدانیم در گذشته هم نویسندگان مزدور فقط وفقط کتابها و نوشتارشان درمورد بلوچستان جنبه سیاسی داشته و دارد و نه نقل رخدادهای واقعی بلوچستان.

بنده هم بران شدم که اطلاعات خود را بر مبنای نقل قول ازشاهدان عینی زمان قاجارها که همزمان است با حکومت دو طایفه شیرانزهی وبارانزهی در بن پورو پهره چون همه میدانیم که بنپور در گذشته بمنزله مرکز ثقل بلوچستان بوده وحکمران ان قدرتمند ترین فرمانروای منطقه محصوب میشده وواضخ است با سقوط قلعه بنپوربدست دولت قاجارازان پس قاجارها میتواند تا حدودی بر بلوچستان مسلط بشوند. به این خاطرهرمطالبی را که بنام تاریخ بلوچستان درزمان قاجارها نوشته شده واگر با حوادث ورخدادها همخوانی نداشته باشد باستناد نقل قول ازبزرگان ودست اندرکاران زمان قاجاروپهلوی به ان پاسخ میدهم. چون بجرئت میتوان گفت اظهارات انها درست تر ومستند تراز نوشتار چاپلوسان حکومتی میباشد که مطالب را باب میل حکمرانان بصورت کتابی نوشته اند که متاءسفانه تعدادی از جوانان ما که بتاریخ علاقمندند نوشتهای نویسندگان درباری را در مورد بلوچستان درست تصورمیکنند.

جناب آقای ارباب که بنظر میرسد همان معلم تاریخ باشند در مقالاتش چنین میگویند.

1- بلوچستان در زمان ناصرالدوله که 11 سال حکمران کرمان وبلوچستان بوده یکی از دوره های حساس تاریخی بلوچستان بحساب میاید چون در این زمان
بعلت ظلم خوانین وگرفتن مالیاتهای سنگین از رعیت بسیاری از مردم مجبور به مهاجرت به سرزمینهای دیگرشدند این نوع اعتراض ضربه مهلکی بحکومت وخوانین محلی بود زیرا
وقتی رعیت نباشد مالیات دهنده ای نیز نخواهد بود.

ج - هرانسان عاقلی میداند وقتی رعیتی نباشد مالیات دهنده ای وجود ندارد ولی انچه را من از مطلعین وبزرگان قوم شنیده ام تا پیش از تسلط دولت قاجار بربلوچستان چیزی بنام مالیات وجود نداشته وکلمه مالیات نامی نا اشنا بوده وگرفتن مالیات در بلوچستان در زمان قاجارها رواج پیدا میکند وپیش ازان حکمرانان محلی در مناطق تحت نفوذ خود فقط درفصو ل مختلف سال یعنی در فصل سیفی که با برداشت برنج ذرت همراه بوده وفصل جوپاگ که فصل برداشت گندم وسایر حبوبات است وفصل هامین که با برداشت خرما همراه بوده از کشاورزان منطقه خود دهیک محصول را دریافت میکردند یعنی از هزارمن خرما وغیره صد من سهمیه خان منطقه بوده وهمه میدانند در مقابل این سهمه ها چه تعهدی بر گردن هر خان ورئیس قبیله ای بوده وهمچنین از دامداران هم در فصل بهار گوسفندی وروغنی دریافت میکردند ونامی ونشانی از مالیات تا پیش از حکومت قاجارها در بلوچستان رایج نبوده.
واز طرفی چنان روابط گرمی همراه باحسن نیت بین سران قوم ومردم منطقه وجود داشته که مردم با خیال راحت واسوده سر بر بالین میگذاشتند ولی با تسلط پیدا کردن دولت قاجاروفشار برمالیات دهندگان مهاجرتها وترک وطن اغاز میشود سرانجام سران قبایل به بخاطرجلوگیری از مهاجرتها و بیداد قاجارها بناچار دوطلب میشوند.
مالیات مناطق خود را در حد توان مردم جمع اوری نموده وبدولت بدهند وبرای هر منطقه ای مامورین حکومتی وهمین ناصرالدوله های مهربان مبلغی را بنام مالیات تعین وبر مردم تحمیل میکنند.

2- میگوئید در سال 1299 قمری بعلت اختلافی بین سردار حسین خان وحاجی مولاداد ودین مخمد خان که بر قصرقند وگه حکومت میکردند وبر اثر ظلم سردار حسین خان تعدادکثیری از مردم مجبور به مهاجرت به گوادر وکراچی شدند که ناصرالدوله ابوالفتخ خان ترک را مامور امنیت وبازگرداندن مردم بخانه وزندگی خود مینماید و ان عده که به کوه ها پناهنده شده بودند به منزل خود برگشتند .

ج – چنین ظلمی را مردم بلوچستان از سردار حسین خان بیاد ندارند که مردم بکوه بیابان پناه ببرند ویا از وطن خارج بشوند ونفرمودید ابوالفتخ خان با سردار درگیرمیشود ویا با پندو نصیحت جلو ظلم او را میگیرد ومیتواند امنیت را بمناطق مذکور برگرداند.

وبقول شما ان عده ای که بکوهها پناهنده شده بودند بمنزل خود بر گشتند وابوالفخ خان با سردار چه معامله ای کرد که توانست امنیت را بر گرداند چرا جنابعالی ویا نا شر کتاب در این مورد توضیح بیشتری نداده وفقط اکتفا میکند حاجی مولاداد ودین محمد خان با سرداراختلاف داشتند ومردم از ظلم حسین خان جلای وطن شدند وبعد ابوالفتخ خان امد امنیت را بر قرار نمود.

بهمین راحتی پس باید یقین داشت نویسنده مقاصد خاص خود را دنبال نموده وان ظلم قاجارها است که بپای سران وسرداران منطقه بنویسند که درنتیجه ما امروزان نوشتها را تاریخی ودرست تصورمیکنیم وبه ان استناد نموده. بنظرم نمیشود به نوشتار چنین نویسندگا نی نوکرصفت که حقایق راکاملا تحریف و وارانه ذکر نموده اند اعتماد کرد.

3- از سفر ناصر الدوله ورفتن او به باهه وچابهار میگوید که ناصر الدوله وضع مردم ان سامان را وحشتناک می بیند ومیگوید خوانین جدگال که دین محمد خان وقبیله اومیتازند وجریمه مینمایند در همین سفرناصرالدوله مالیات ناحیه باهه را از هزار تومان به سیصد تومان کاهش میدهد ومردم را ببرگشتن بخانه زندگیشان تشویق میکند.
و لی مردم باهه هیچ گونه اعتمادی به حسین خان ناروئی نداشتند وهیچ کس باز نگشت چون میترسیدند مبادا حسین خان همان هزار تومان را از انها بگیرد .

ج- چرا ناصرالدوله حسین خان را از حکومتی بر کنار نکرد تا مردم باهه به دلسوزی ایشان اعتماد بکنند؛ وبمنزل خود بر گردند وچرا دین محمد خان را تنبیه ننمود تا دست ازظلم بردارد.
ایا ناصرالدوله توان مقابله را با نامبردگان نداشته ویا بدستورخود ایشان این ظلم بیداد جهت اخذ مالیات صورت گرفته بنظر میرسد نویسنده از بیان واقعیت خود داری نموده وجریان را بر عکس ذکر نموده اگر ناصرالدوله حکمران است پس این ظالمان چکاره اند که بر مردم میتازند وانها را اواره جلای وطن میکنند؛ وچرا ناصرالدوله عکس العملی نشان نداد .
چطور او میتواند مالیات باهه را از هزار تومان به سیصد تومان کاهش بدهد ونمیتواند جلو ظلم نامبردگان را بگیرد پس یقین بدانیم اگر ظلمی هم صورت گرفته بدستور ناصرالدولها بوده باید قبول کردکه نوشتار نویسنده کتاب صحت ندارد که برادر بلوچ من به ان استناد میکند.
درضمن تا انجائیکه من خبر دارم حکومت دین محمد خان در باهه دشتیاری همزمان است با حکومت رضاشاه بنظرم مردم منطقه ازپیرجوان میدانند دین محمد خان حاکم دشتیاری با خواهر دوست محمد خان بارانزهی ازدواج میکند پسران دین محمد خان عبارتنند از.
اقایان میرعبدی خان؛ یوسف خان ومیرمولادادخان میباشند. که مردم منطقه بدرستی انها را دیده ومیشناسند واز طرفی هیچ یک از بزرگان قوم جدگال وفرزندان نامبردگان که در قید حیاتند واز تاریخ خود اطلاعی دارند وهم هیچ گونه نقل قولی از بزرگان شیرانزهی واز سایرمطلعین منطقه شنیده نشده که سردارحسین خان درمنطقه باهه دشتیاری حکومت کرده باشد.
وانهم مردم باهه از ظلم حسین خان به پاکستان مهاجرت بکنند وبطور یقین تا ان زمان کشوری بنام پاکستان هم وجود نداشته که به ان اشاره نمودید.

4- مینویسید طایفه یار احمد زهی توسط ابوالفتخ خان سرکوب میشوند و پس از تسلیمی به فهرج تبعید میشوند که باز ابوالفتخ خان در فرصت مناسب بر انها حمله کرده وتمامی مردم را با زن بچه اسیرمیکند.

ج- تا انجائیکه مردم منطقه سرحد وخود یارمحمد زهی ها میدانند وبا تماس ورفت امدی که من در زمان انقلاب با سردار خان محمد خان شهنوازی که رئیس قبیله یارمحمد زهی داشتم از وجود چنین درگیری وتبعدی که منجر به اسارت رفتن زن فرزندان طایفه یارمحمد زهی باشد ذکری بمیان نیامده وبنظرم هیچ یک از بزرگان این طایفه از چنین تبعید واسارتی اطلاع ندارند.
5 میگوئید در مقابل این خیانت بلوچها بسرکردگی سردار حسین خان قیام کردند وقلعه پهره را که ابوالفتخ خان در ان ساکن بود به محاصره خود در اوردند وقلعه بمپوررا که پادگان نیروهای دولتی بود تصرف کردند واین قیام بلوچها بسرعت در تمام بلوچستان گسترش یافت.

ج – تا انجائیکه مردم بلوچستان میدانند فقط سردار حسین خان جهت بیرون راندن انگلیس ها
قیام میکنند واز چنین قیامی گسترده مردم بلوچستان خبر ندارند چون اتفاقی که منجر به اسارت طایفه یار مخمد زهی در فهرج باشد هیچ اطلاعی در دست نیست ومیتواند یک درامه ساختگی وبا مقاصد خاصی به ان پرداخته شده باشد.

روایت ونقل قولی از سردار حسین خان او ارزو میکند واز خداوند میخواهد که برای یک روز هم که شده قدم من بداخل قلعه بنپور به یفتد وهمان لحظه ازرائیل جان مرا بگیرد.
پس قلعه بنپور بتصرف سردارحسین خان در نیامده وهیچگاه قدم بداخل قلعه بنپور نگذاشته .

وارزویش بر اورده نشده وتا انجائیکه مردم منطقه وبزرگان شیرانزهی خبر دارند گویا دراواخرحکومت فتخ علیشاه قاجار قلعه بنپوروپهره بسردارسعید خان فرزند وجانشین حسین خان واگذار میشود.
وتنها تعدادی اندکی نظامی در قلعه پهره باقی می ماند که حقوق وخرج مواجب انهارا سردار سعید خان تامین میکند وتحت فرمان او قرارمیگیرند ودر قلعه بنپورهم افراد سعید خان مستقر میشوند وخود سردار بیشتر وقت در قلعه گه(نیکشهر) بسرمیبرند .

ضمنا ابادی بنام سعید اباد که روبروی شمس اباد در طرف جنوب رودخانه بنپور واقع شده از یادگارسردار سعید خان است که نام وی بر ان نهاده شده ودر وسط ابادی ساختمانی خشت گلی ساخته میشود وی هر زمانیکه به بن پور میامده بجای رفتن بداخل قلعه در این مکان استراحت میکند وبعمران وابادانی سعید اباد می پردازد.

بهرجهت قلعه پهره هم که در اختیار ایشان بود و بقول معروف جهت خالی نبودن عریضه تعداد اندکی نظامی دران بعنوان کوتوال وفرمانبردارسرداردرقلعه حضورداشته اند.
که دراواخرعمرسردارسعید خان ودر زمان پیری وناتوانی ایشان قلعه پهره بتصرف بهرام خان بارانزهی در میاید که شرح ان بتفصیل بیان میشود.

6- وبازمیگویند ناصرالدوله در سال 1304 هجری اقایان زین العابدین خان وابراهیم خان رااز حکومت بلوچستان خلع و ابوالفتخ خان را بحکومت بلوچستان منصوب میکند که در زمان وی مردم بسرکردگی حسین خان قیام میکنند .

ج – البته من اقای ارباب را مقصر نمیدانم چون یقین دارم اطلاعات وی از کتابی است که نویسندگان درباری به ان پرداخته اند به این منظور و هدف که گناه حکمرانان ظالم قاجار را بگردن سران قبایل به یندازند وچهره زشت انها را به این وسیله بپوشانند وعقب ماندگی بلوچستان را بگردن سران وسردارن منطقه بیندازند ونباید از چنین نویسندگانی توقع بشتری داشت .

چون کتابها و نوشتهای همین نویسدگان درباری است که مردم ایران بر این باورند که اگر حمله اسکندر واعراب ومغولها نبود ما چنین چنان بودیم وحالا همین نویسندگان گناه حکمرانان ظالم را بگردن خود بلوچها میاندازند وشاهان خود را دادگر رعیت نوازمعرفی میکنند .

البته من نمیگوئیم که خان بلوچ ظلم نکرده ولی ظلم انها قطره ایست در مقابل دریا واگر تنها به ظلم فردی سفاک بنام حبیب الله خان شاهسون توجه کنیم که از طرف دولت قاجار مامور فتح بلوچستان شده بود وپس از شکست محمد علی خان شیرانزهی وتصرف قلعه بنپورکه برای اولین بار در تاریخ بلوچستان اتفاق می افتد.
نامبرده هنگام برگشتن از بلوچستان حدود دوهزار نفر انسان بی نوا را بعنوان اسیر از بنپور با خود میبرد تعدادی را بفروش میرساند وتعدادی را هم بین همراهانش بعنوان نوکر کلفت تقسیم میکند واز طرف دولت مرکزی تنبیه هم نمیشود که هیچ بلکه تشویق هم میشود ایا رفتار حکمرانان قاجار با مردم بلوچستان رفتار یک حکومت با رعیت خود بوده, ویا رفتاریک لشکر مهاجم با یک کشور ومردم بیگانه وتا هنوز هم مردم بلوچستان بیاد مهربانی ومحبت قاجارها هر فارس زبانی را گجرمیگویند واکنون هم این رفتار با مردم بلوچستان با شدت وبی رحمی بیشتری درزمان حکومت اخوند ها ادامه دارد.

و باز هم در زمان نادرشاه فردی بنام پیرمحمد خان که مامور تصرف بلوچستان بوده در شهرجالق سراوان مردم انجا را قتل عام میکند که شرح این دو رویداد را مورخین درباری هم ذکرنموده اند. ودر پایان مقالاتش ارباب عزیز مینویسند ناصر الدوله در نامه ای به ناصرالدین شاه مینویسند وبلوچستان را به بیماری تشبیخ میکنند که احتیاج بمعالجه دارد.
وارباب جان از قول خود ویا نویسنده کتاب میگویند ( بنا به گواه تاریخ سرحالترین سالمترین وابادترین وثروتمند ترین مردم در بین مناطق همجوار خود درروزگاری نه چندار دور..) پس یقین بدانید انچه را من بیان کرده ام بنا بگفته ونوشتهای خود شما مردم بلوچستان پیش از حکومت قاجار ها چنین بوده اند که ذکر نمودید وان زمان زمان حکمرانی خود بلوچها بوده است.
باور بکنید چون از زمان قاجارتا به امروزهمه میدانیم برما چه گذشته واحتیاجی بتوضیح بیشتر نیست نوشتهای شما در مورد ابادانی وسرحالی مردم بلوچستان کاملا درست وصحت دارد امیدوارم از این پس بنوشتار نویسندگان مزدورووابسته به دربارها نه شماکه فردی مطلع هستید بلکه هیچ بلوچی به ان توجه وباور نداشته باشند.

وحالا بمستندات من توجه بفرمائید که نقل قول از شاهدان عینی است که هنگام دستگیری سردار حسین شیرانزهی ودلاورخان بزرگزاده وبتوپ بستن دوازده تن از سران طایفه ناروئی در پهره حضور داشته اند.

البته من تاریخ این رویداد را به این دلیل ذکر نمیکنم چون منبع خبری من از ماه سال روز اطلاعی نداشتند وبنظرم تقصیر هم ندارند چون تا پیش از حکومت پهلوی در ایران شناسنامه ای مطرح نبوده وبخصوص در بلوچستان مردم سر کاری به تاریخ نداشته اند وبنظرم کمتر کسی از تاریخ تولد خود اگاهی داشته واگر در جائی ملائی وجود داشته فقط ماه سال قمری را بخاطر ماه مبارک رمضان ویا نوشتن قبض وقواله ای اگرماه وسالی را در خافظه داشته اند.

همه میدانیم که درزمان قاجار وپیش از ان در بلوچستان نویسندگانی بومی که بخواهند تاریخ حوادث ورخدادهای بلوچستان رادر کتابی ذکر بنمایند وجود نداشته تا ما امروز به ان استناد بکنیم وشاعران بلوچ هم که رویدادها را بصورت شعر دراورده اند از تاریخ رخ دادها ذکری بمیان نیاورده اند وباین خاطراست که من هم جریان دستگیری سرداروعلت انرا باستناد گفتهای حاضرین دران واقعه بیان میکنم.

چرا وبه چه خاطری سردار حسین خان دستگیر میشود

پس از حمله سردار به چابهار جهت بیرون راندن انگلیسیها که تحت نام کمپانی هند شرقی با اجازه ویا بی اجازه دولت قاجاربظاهرمشغول کشیدن سیم تلگرافی ازبندربمبئی هند به بوشهر بودند؛ وبا فتوای روحانیون منطقه که نباید اجازه داد پای انگلیسی های کافر ببلوچستان بیفتد.

ودر این زمان سردارحسین خان هم از دولت قاجار ناراضی بودند و به چابهار حمله میکند. تعدادی از نگهبانان کشته وتعدادی هم بطرف بوشهرازراه دریا فرار میکنند. وبر اثرفشاردولت انگلیس بود که دولت مرکزی به فرمانفرما دستورلشکر کشی ببلوچستان رامیدهد . تا سردار حسین خان کشته ویا دستگیر بشود؛ فرمانفرما وارد پهره میشود واز کلیه سران قبایل کمک میخواهد واز منطقه دلگان سرتیپ نواب خان بامری واز منطقه لاشار مهیم خان لاشاری واز سراوان دلاور خان بزرگزاده واز قصرقند مولاداد بلیده ای و تعدادی دیگراز سران قبایل خود را به پهره میرسانند وبه سردار حسین خان که دراین زمان حکمران منطقه سرباز است اخطارمیشود که بیاید تسلیم بشود ویا اماده درگیری باشد.
ولی پیش از رسیدن سردار به پهره فرمانفرما مهیم خان لاشاری را مورد توجه قرار میدهد. وبه وی درجه سرهنگی میدهد به این خاطر او را مورد توجه قرار میدهد که خبر دارد بین طایفه شیرانزهی ولاشاری پس از کشته شدن سران دو قبیله میرمراد بک لاشاری در شهر گه ومهراب خان شیرانزهی در اسپکه اختلاف خونی بوجود امده. وفرمانفرما میداند که مهیم خان میتواند نقش مهمی درسرکوبی سردار داشته باشد.
ونواب خان بامری هم سالها پیش بخاطر همراهی وهمکاری طایفه بامری مورد توجه قاجارها بوده وبه وی درجه سرتیپی داده بودند.

بهرجهت سردار ازاوضاع احوال با خبر میشود وصلاح خود را در تسلیمی میداند .از سرباز بطرف چانف میرود و از انجا همراه دامادش میرخیر محمد مبارکی که حاکم چانف اهوران است خود رابه پهره میرسانند .
وهمانطوریکه در قسمت اول بیان کردم وپس از بتوپ بستن دوازده نفر از سران ناروئی ودستگیری سردار همراه دلاور خان بزرگزاده فرمانفرما انها را با خود بعنوان اسیر بکرمان میبرد روایت است زمانیکه سردار را از زندان بیرون میاورند تا او را بطرف کرمان ببرند ودرهمین موقع فرمانفرما وی را می بیند که زنجیر بگردن وپاهای او بسته بودند ومیگوید حسین کور چطوری سردار در جواب این بند شعر را میخواند .

( من ندارم از رضای خق گله = عار ناید شیر را از سلسله ) = زنجیر
گویا چشمهای سردارمژه نداشته اند بهمین جهت فرمانفرما او را حسین کور خطاب میکند .
خلاصه پیش از رفتن فرمانفرما بطرف کرمان بخاطر دلجوئی میرخیرمحمد مبارکی که داماد سرداراست وبا وساطت مهیم خان لاشاری دستور میدهد فرمانی بنویسند که ازاین تاریخ ببعد منطقه چانف اهوران از دادن مالیات به دولت معاف میباشد.
فقط در هنگام ضرورت از نظر نظامی موظف هستند به دولت کمک بکنند وبنظرم این سند نزد ورثه مرحوم حاجی اسلام خان مبارکی موجود است. ومسلما تاریخی هم بران ذکر شده ضمنا دختر سردارکه همسرمیرخیرمحمد میباشد بنام جان بی بی است که حاصل این ازدواج سه فرزند بنامهای رستم خان وموسی خان وسرفراز خان میباشد.

حالا توجه بفرمائید اقایان نامبرده را معرفی میکنم میرخیرمحمد جد سردارعیسی خان مبارکی است ومهیم خان جد محمد خان لاشاری است ودلاورخان بزرگزاده پسرش مهراب خان وپسران مهراب خان اقایان مرحوم غلام محمد وقدوس خان نعمت اللهی هستند که مردم سراوان انها را دیده ومی شناسند وتا هنوزهم دوپسر از مهراب خان ونوهای ایشان در قید حیاتند.

ضمنا نوشتهای من نقل قول ازاقایان نامبرده میباشد.

1- اقای اخمد خان شیرانی بن مدت خان بن سردار حسین خان متوفای سال 1382 شمسی که در پهره بخاک سپرده میشود .

2- اقای چاکر خان شیرانی بن عبدلله خان برادر زاده سردارحسین خان متوفای سال 1368 ودر فنوج بخاک سپرده میشود .

3- اقای حاجی ایوب خان مبارکی بن موسی خان بن میر خیرمحمد متوفای سال 1373 در هیچان بخاک سپرده میشود.

4 - اقای نورالدین خان میرلاشاری بن محمد خان برادر زاده مهیم خان متوفای سال 1348در هریدوک بخاک سپرده میشود .

5 - اقای کریم خان میرلاشاری بن شهنواز خان بن مهیم خان متوفای سال 1374شمسی
وی درشهر تربت مرکز کیچ مکران بخاک سپرده میشود.

6- اقای میرزا خان ملک نژاد پنجمین نسل ملک شاه جهان که حکومت ملکها درزمان شاه جهان منقرض میشود میرزا خان متوفای سال 1370 شمسی ودر فنوج بخاک سپرده میشود.

7- اقای علم خان بارکزهی ( اسدی ) بن دوست محمد خان که میتوان گفت یکی از مطلعین بنام زمان قاجار وپهلوی بوده ا ند وی بنظرم در دهه دوم حکومت ملایان وفات میکند ودر سراوان بخاک سپرده میشود.

امیدوارم خورده گیران عزیز بر من ایراد مگیرند که چرا منابع اطلاعات من اقایانی هستند که لقب خانی دارند برای اینکه در گذشته ابا واجداد همینها بوده اند که در بلوچستان منشع کارهای خوب بد وخیرشردر مناطق خود بوده اند.
واز طرفی درجلسات پدران همین اقایان بطور مرتب ومستمر حوادث روزانه ورویدادهای گذشته تکرار میشده ودر جلسات همینها همیشه بساطه شعر شاعری وشاهنامه خوانی برقرار بوده. فرزندانی از انها که دارای هوش واستعداد وعلاقمند بتاریخ بوده اند بر اثر تکرار مکرر
رویدادها مطالب بیشماری در حافظه انها ثبت شده.
واین کاری استثنائی هم نیست که منحصر به طبقه خاصی باشد فراوانند شاعران ونقالان که از متن جامعه ما بر خواسته اند که دارای این لقب چند ش اور هم نیستند. وامروزهمه ما میدانیم کسی با داشتن پسوند خانی داری قرب منذلتی نیست و خان امروز کسی است که درد جامعه را بیشتردرک بکند وبه مداوای ان بکوشد درعمل باید ثابت بکند که میگویند( دوصد گفته جون نیم کردار نیست ) وتنها با شعار دادن ومنم منم گفتن نوشتن مقاله ای زیبا در انترنت ره بجائی نمیبریم .

پس یقین بدانید مطالبی را که من از زمان قاجارها بیان میکنم مستند ونقل قول از حاضرینی است که در رخداد ها حضور داشته اند مثل اقایان میرخیرمحمد مبارکی ومهیم خان لاشاری که شاهد عینی زمان دستگیری سردار حسین خان بوده اند.
ومشهودات انها به فرزندان ونوهای انها منتقل شده ومن هم از نوهای انها کسب اطلاع نموده ام وهم از نوه سردار حسین خان مرحوم احمد خان شیرانی نامبردگان هر کدام بنظرم گنجینهای از تاریخ گذشته وحال بلوچستان بود ه اند که متائسفانه از اطلاعات وسیع وجامع انها استفاده چندانی نمیشود فقط مختصر اطلاعات من از ان بزرگان است که میتوان گفت قطره ای از دریای اطلاعات انها است.

ونه نقل ازمندرجات کتابی مجهول وتحریف شده است که برادرم ارباب به ان استناد میکنند که بطور یقین نوسینده ان از چاپلوسان در باری بوده که بیشتر مقاصد خاص سیاسی را دنبال کرده اند.
ونه رخدادهای تاریخی واگر نویسنده بی طرفی میبود باید جریان بتوپ بستن دوازده تن از سران ناروئی واز دستگیری سردار ودلاورخان مطالبی مینوشتند وفقط انچه بوی دیکته شده به ان پرداخته اند که اقای ارباب نوشتهای وی را درست می پندارد . ضمنا چون منبع خبری من بدون ذکر تاریخ فقط میگفتند شاه زاده فرمانفرما ونمیدانم این فرمانفرا فیروزمیرزا است ویا پسرش ناصرالدوله که در پهره جنایت افریدند.

بهرجهت اگر کسانی بخواهند میشود تاریخ ورود کمپانی هند شرقی را پیدا نمود که در زمان کدام شاه قاجار بوده ومتعاقب ان لشکر کشی فرمانفرما است بدرستی مشخص میشود زمان لشکرکشی فرمانده ان فیروز میرزا بوده ویا فرزندش واین جنایت کاران پس از تسلیمی سردار دوازده انسان بی گناه را بخاطر ایجاد رعب وحشت وزهر چشم گرفتن از مردم منطقه به توپ می بندند.

عزیزان توجه بکنند نویسندگان درباری در چنین مواقعی کور وکر ولال میشوند واز این حوادث وحشتناک ذکری بمیان نمی اورند. توجه بکنیم این دیگرروایت ونقل قول نیست که بر ما مردم بلوچستان چه میگذرد رژیم منحوس ومزدورانش مبارزین بلوچ را قاچاقچی اشرارراهزن وغیره میدانند ومسلما جایگاه وعنوان مبارزین وقهرمانان بلوچستان در تاریخی که بدست عوامل رژیم نوشته خواهد شد همین القابی است که به انها داده اند وبثبت خواهند رساند .

جای تائسف است چرا بعضی ازجوانان ما از بیان مطالب تاریخی نگران میشوید ایا دستگیری سردار حسین خان برای نسلهای ما اموزنده نیست بزنجیر کشیدن این سردار شجاع وشمشیرزن نامی چرا به این راحتی اتفاق افتاد وچرا حاضر به درگیری نشد .
علت ان اختلافی بود که بین سران قبایل ما وجود داشته ودشمن زبون میتواند براحتی بمقصد خود برسد وایا همین کشتن وبستن فعلی رژیم نتیجه نفاق واختلافی نیست که تا هنوز بقوت خود باقی است همه میدانیم هستند افرادی نا اگاه و جاهل که بامزدوران سرکوبگر رژیم همکاری میکنند. وبازهم پیدا میشود جوانانی به اصطلاح روشنفکرکه از بیان رخدادهای تاریخی نگران میشوند. وحتی بعضی از عزیزان ازمطالعه رخدادها حالت چندش پیدا میکنند ما در کجای تاریخ قرار گرفته ایم میگویند ( از ما است که بر ما است).

ضمنا برای من هم اگر میخواستم ماه سال وتاریخی را جعل بکنم مشکلی نبود ولی اگر دوستان بکتابهای نویسندگان معاصر توجه بکنند متوجه جعلیات وهدف انها از نوشتارهای بی محتوا خواهید شد وبنظرم تا کنون این نویسندگان محترم درقید حیات میباشند.

مثل اقایان محمود زند مقدم که کتابی بنام (حکایت بلوچ) نوشته اند که مستندات خود رادرمورد دادشاه از سیمبان زابلی نقل میکند. ویا مینوسند وبا ماشین وانتی به راسک میرود ودر باغ مرحوم حاجی کریم بخش سعیدی کباب میخورد.
از این قبیل روایات بی مورد وبی مختوا واگر کتاب اقای ایرج افشار سیستانی بنام ( بلوچستان وتمدن دیرینه ان ) را مطالعه بکنید چیزی جز چند موارد مجهول بی معنی را نمیتوانید پیدا بکنید وبرای نمونه ایشان از ماجرای دادشاه که در قرن معاصر رویداده وهمه مردم منطقه از چون چند ان اگاهند.
مینویسند محمد خان لاشاری پسر مهیم خان است ودرگیری در سال 1338 اتفاق افتاده در صورتیکه مردم میدانند محمد خان برادر مهیم است ودر گیری در سال 1336 رخداده وقتی نویسند هم استانی ما از سا ل ووابستگی خبر ندارد پس بدانید تاریخ نویسان زمان قاجار وپیش از ان که قدم بداخل بلوچستان ننهاده اند. وروایاتی را بتصویرکشیده اند چگونه درست بدانیم اقای سیستانی درنوشتارخود سعی نموده بلوچشتان را پیش از انکه کشوری بنام ایران بر روی کره زمین وجود داشته باشد انرا تابع ومطیع دولتهای ایران میداند وبلوچستان را درعهد پادشاهان هخامنشی جزء ساتراپ چهار دهم میداند ومطالبی از این قبیل.

ولی تا انجائیکه مردم بلوچستان میدانند از زمان قاجار ها بود که بلوچستان گاهی مستقل وزمانی تابع وعلت را همه میدانند که با پیدا شدن سلاحهای مخرب ومهم تر از همه اختلاف وکشت کشتاری بود که در میان قبایل منطقه در این زمان رخ داده بود. وحدت ویک پارچگی زمان حکومت ملکها از بین رفته بود. واین دو عامل باعث شدکه ملت قهرمان بلوچستان تا حدودی زمین گیر وبناچار تسلیم میشود.

واگر بکتاب اقای مهندس منوچهر کار گر بنام ( دادشاه بلوچ) نگاهی بیندازید درست یک داستانی خیالی را نقل نموده که مثلا اختلاف علی خان نقدی بخاطر زن خوشگلی که دادشاه در فنوج عقد میکند رخ داده ومر کز حکومتی علی خان را نیکشهر ذکر میکند.
علی خان پدر دادشاه بنام کما لدین را در نیکشهر کتک میزند ودادشاه را به قطر می رود وبا شیخ عربی اشنا میکند .

عزیزان وقتی نویسندگان معاصر ما چنین فرط پلائی میگویند بخورد ما میدهند ویقینا یک قرن بعد همین مهملات سند وتاریخ حساب میشوند چون کسی از ماجرا ها اطلاعی ندارد .
پس بدانید نویسندگان گذشته درباری بخاطر رضایت شاهان خود چه مطالبی را جعل کرده اند که امثال فرمانفرما هارا دلسوزی برای ملت بلوچ معرفی میکنند. که چنین گزارشی را بعرض ملوکانه رسانده واز اوضاع نابسامان مردم بلوچستان نگران میشوند خوب دقت بکنید متوجه میشوید بیان این گونه دل سوزیها چیست.

ایجاد نفرت وکینه میان مردم وسران قبایل که در گذشته انها منبع ظلم بیداد بوده اند وخرابی بلوچستان از دست انها بوده وجود همین گونه کتابها ونویسندگان مغرضی است که امروز جوانان ما به ان استناد نموده وان نوشتها را درست تصور میکنند . ودر صورتیکه واقعیت غیر از این است سران قبایل وبزرگان قوم در مواقع ضرورت جان خود را فدای مردم خود نموده اند. نمونهای بسیاری را من در مقالاتم بیان میکنم که روابطه مردم با سران ومنتخبین خود تا چه حد حسنه وفداکاری طرفین تا چه درجه ای بوده هدف من تعریف وتمجید ازاعمال سرداران گذشته نیست .
چون همه میدانند که استخوان پوسیده اجداد برای کسی نان اب نمیشود بلکه بیان نقاط مثبت ومنفی انها است که ما باید بیاموزیم چون در قرن بیست یکم زندگی میکنیم و یک چوپان بلوچ میداند دنیا به عقب بر نمیگردد وزمان خان خانی تکرار نمیشود مگر امکان دارد مرده ها زنده بشوند ولی نباید ما هم بدانیم بر ما چه گذشته وملتهای زنده دنیا تاریخی دارند وبه ان افتخار میکنند.
وما هم وقتی خود را در ردیف ملتهای زنده دنیا میدانیم که با فرهنگی مشخص و دارای زبان ولباس واداب وسنتهای ویژه بخود میباشد و درمیان سایرملل دنیا درسرزمینی پهناوربنام بلوچستان زندگی میکنیم اگر دشمن کینه توز از تاریخ ما چیزی ننوشته ونخواهد نوشت ونباید ما هم بکتابها و نوشتار سراسرتخریف شده انها اکتفا نموده وبها بدهیم .

عزیزان بنظرم بر فرد فرد ما لازم است تاریخ شفاهی وترجمه اشعار بجا مانده خود را بصورت کتاب برای نسلهای اینده خود برشته تخریردربیاوریم. تا هویت ملی ما مخفوظ وماندگار باشد خوشبختانه این امکانات برای نسل جوان وتحصیل کرده ما فراهم است ومیتوانند رخدادها را بزبان مادری وفارسی وانگلیسی واردو بنویسند ومیتوان گفت بزرگترین خدمتی است برای نسل کنونی واینده ملت سرافراز بلوچستان.

چرا تاریخ نویسان درباری از حکومت هفتصد ساله ملکها شرح خالی بیان نکرده اند .
وشکست گنجعلی خان حاکم کرمان که در زمان حکومت ملک شمس الدین به بن پور حمله میکند برعکس ذکر نموده اند .درصورتیکه گنجعلی خان با شکستی مفتضخانه روبرو میشود وی حتی یک روز هم در بلوچستان حکومت نکرده. ولی بر در حمامی درکرمان بنام حمام گنجعلی خان نوشته شده گنجعلی خان حاکم کرمان وبلوچستان واین گونه نوشتها چه هدفی میتواند داشته باشد.
غیر از این است که بگویند در زمان شاه عباس گنجعلی حاکم بلوچستان بوده وسندی باشد برای حکمرانان فاشیست ایران. وثمرهمین گونه نوشتهای جعلی است که امروزبرادر بلوچ من اقای معلم تاریخ ویا ارباب نوشته های یک نویسنده درباری را مدرک زنده ودرستی تصور میکند خرابی بلوچستان را از وجود قاجارها نمیداند وخواندن ومطالعه نمودن همین گونه نوشته های زهر اگین است.

که برادران دیگر من اقایان سرباز اجوئی ودکالی سران قبایل را خانک خطاب میکنند ومتوجه نیستند اینگونه اهانتها شامل حال تمام مردم بلوچستان میشود ایا گذشتگان سرافراز ما مردمک بوده اند که خانکی بر انها حکومت بکند نه عزیزان انها مردمک نبوده اند که خانکی بزور قلدری برانها حکومت بکند برای نمونه ازسلطان نصیرخان معروف به نوری بشنوید که متائسفانه از شعرمعروف سلطان نصیر فقط یک دوسطری بیاد من مانده شاعرچنین میگوید.

( سلطان نصیری باری یت = شمشیر اسب سواریت)
( دشمن شرا بی خواریت = چه باطنان بیزاریت )
ویک بند شعر این است ( جنگی تا ایرانی مشد = سالی سی بریت ) مشهد

عزیزان حتی نویسنگان در باری هم اعتراف کرده اند بتلافی هجوم دولتهای مرکزی ایران بلوچها تا مشهد و ورامین را هم غارت کرده اند پس این سرداران گمنام وسلخشوربلوچستان خانک نبوده اند ونه همراهان شمشیرزن انها مرد مک .

چرا از شاهک ها نمیگوئیم واکنون از اخوندکها واین نشان روشنفکری است که بگذشتگان خود اهانت بکنیم شاید من متوجه نیستم وبرای ع-خاش وسرمچار هم دعا میکنم .

که بی جهت برای فعالین سیاسی وخوشنام بلوچستان خط نشان میکشند که اگر این ساواکیها بقدرت برسند گردن هرچه ( ازادیخواه ومدرن را خواهند زد ) عزیزان اطمینان داشته باشید زمان به عقب بر نمیگردد . وساواکی نمیتواند گردن خروسی را بزند ولی یقین بدانید ان افرادی راکه مورد خطاب قرار دادید از زمان قدرت خانکهای ساواکی خبر دارند. نیازی بتوصیه ندارند ومن نشنیده ام گردن بلوچی دران زمان خراش برداشته باشد شما چند نفر را بمن معرفی بکنید.
ع. خاش میگوید من زیاد خنده ام گرفته بود چون اقای دکترطوقی هم خود را فراموش کرده بود وبر گشته بود به دویست سال پیش عزیزجان در وجود انسانها یک جوهر ذاتی وجود دارد که گاهی افرادی مثل دکتر طوقی خود را فراموش میکنند.
چرا برای اینکه من با مرحوم غلام محمد پدر دکتر اشنائی کاملی داشته ام روزی از وی سئوال کردم چرا فامیلی شما طوقی است گفتند چون جد ما طوقی نام داشته ولی ما در اصل از طایفه هوت میباشیم واکثر طایفه ما فامیلی شان هوتی است. پس عزیز جان باور بکنید( خون همل سردارتاریخ بلوچستان) دررگهای دکتر جاری است وبه این خاطراست گاهی خود را فراموش میکند.
شاعرمیگوید ( هوت اگر کمی ننت = مزارانی پشتو پد نت )

واقای دکالی مطالبی را بیان داشته اند که تا کنون هیچ مرده وزنده ای در بلوچستان نه دیده ونه شنیده. وان ( فرارامیر دوست مخمد خان بارکزهی ) به میرجاوه جهت کرایه کردن ماشینی از کویته تا خود را بتهران برساند. وتسلیم بشود میگویند اگر فرار نمیکرد واعدام نمیشد تا پایان عمر مثل دیگرخانکها ساواکی میشد .
واز راه بلوچ فروشی شکم چرانی میکرد بی انصافی هم حدی ومرزی دارد ایا در زمان رضا شاه ساواکی وجود داشته ایا فکرنمیکنید که مردم با شنیدن این اتهامات بی اساس موقعیت علمی واجتماعی شما را بزیر سئوال ببرند . که بسردارتاریخ معاصر بلوچستان چنین بی پروا اهانت میکنید خبر ندارید که بلوچستان در زمان ایشان چند قدمی با استقلال فاصله نداشت.
همانطریکه در خوزستان شیخ خزعل ودر کردستان قاضی محمد وهمه این مردان تاریخ درزمان رضاشاه بکمک انگلیس سرکوب و نابود شدند ایا شنیده اید که مردم خوزستان وکردستان به شیخ خزعل وقاضی محمد اهانتی بکنند.
دکالی عزیز شاعر میگوید ( بزرگش نداند اهل خرد = که نام بزرگان بزشتی برد ) بهترنیست بقول خودتان دمکراسی را تبیلغ بکنید تا این گونه اظهارات اهانت امیز وبدور ازخقیقت امیدوارم خداوند شما را براه درستی هدایت بکنند تا باعث سربلندی بلوچ وبلوچستان عزیز باشید امین—.
موفق پیروز باشید عبد الکریم بلوچ
09-01-2009  

 

 

بلوچستان درگذر زما ن  

عبدالکریم بلوچ

لازم دانستم ازمنقرض شدن حکومت هفتصد ساله ملکها در بن پور مطالبی بعرض برسانم. قریب به اتفاق بزرگان ومطلعین منطقه میدانند حکومت ملکها بدست سعید خان شیرانزهی که بعنوان پناهنده همراه ایل تبارش از سیستان وارد بن پور شده بود وملک جهان شاه اخرین دودمان ملکها وحکمران وقت بنپورازانها نگهداری میکند وسر انجام حکومت هفتصد ساله ملکها توسط همین پناهندگان منقرض میشود.

واینک بشرح ماجرا میپردازیم

وازنهوه بقدرت رسیدن تیره ای از طایفه ناروئی که ازنیمروز ویا سیستان کنونی به بنپورمهاجرت نمودند بسمع دوستانی که بوقایع تاریخی ورویداهای زادگاه خود بلوچستان قهرمان پرورعلا قمند ند میفردازم .

ولی در مرحله نخست بر ان شدم به اظهار نظر ونوشتاربرادر فاضل ودانشمند خود اقای سرابندی اشاره ای بکنم.

چندی پیش مقاله ای تخت عنوان - نیمروزوقلعه سکواه ( ارگ سه کوهه ) بقلم نامبرده در وبلا گ پهره مطالعه نمودم البته سوئتفاهم نباشد که من اطلاعات ومستندات ایشان را بزیرسوال میبرم بلکه هدف من بیان وقایع مستند تاریخی است که در منطقه مکران رخ داده وبازهم تصور نشود که من قصد خود نمائی دارم میخواهم خود را تاریخدان ونویسنده ای معرفی بکنم من فقط اطلاعات محدودی از منطقه مکران وقبایل ان حدود دارم ولی بنظرم هر فرد بلوچ باسواد وکم سوادی مثل من انچه را از گذشتگان خود میداند حداقل نسل جوان خود را اگاه سازد چون رویدادهای بزرگ کوچک هر قوم قبیله ای میتواند برای ایندگان اموزنده باشد انچه مهم است اطلاعات باید درست ومستند باشد نه داستان سرائی ونوشتار های قشنگ زیبا هدف باید نقل رخدادهای واقعی حال و گذشته بلوچستان باشد با هر بیان وقلم توانا و ناتوانی بگوید وبنویسد واز انتقاد وخورده گیران و منتقدان نهراسد چون بیداری ملتها در گفتن ونوشتن است بهرجهت ( میگویند همه چیز را همگان دانند ).

شاید یک ادم معمولی وبیسواد خاطراتی وسرگذشتی از قوم خود در حافظ داشته باشد که بیان کننده واقعیتهای تاریخی ان قوم وملت باشند.

وحال بچند مواردیکه اقای سرابندی بیان فرموده اند اشاره میکنم. (1 ) میگویند زمانیکه فرمانفرما در نیمروز مهمان علی خان بودند ملاقاتهای مرموزی.

با افراد مختلف انجام میدهند که شیرانزهی های دشت دوست مخمد و وابسته بطایفه ناروئی.

در این ملاقات بیشتر دیده میشدندکه بعد ها در تصرف قلعه بنپور

فرمانفرما را یاری میدهند. (2) میگویند شیرانزهی ها تا دوران تضعیف قاجارواوایل.

حکومت بهرام خان مسئول جمع اوری مالیات از جانب حکومت قاجار ها بوده اند.

(3) میفرمایند بهرام خان بارانزهی را مردم پهره بقدرت میرسانند . (4 ) میگویند نوشته های فوق خلاصه ای از تاریخ نوین بلوچستان.

( بلوچانی نوکین راج دپتراست ) که به استناد از مصا حبات با اقای مخمد رضا خان پردلی ومصاحباتی با طوایف سنجرانی وگرگیج ورخشانی واسماعیل زهی وهاشم زهی وناروئی وبه استناد نوشتهای افسران انگلیسی وسربازان رضاخان تنظیم گردیده است ومن الس با یقین این مطالب رابه شما خوانندگان عرضه میدارم).

البته انچه نامبرده در مورد علی خان وبرادرش تاج مخمد خان ومصاحباتی که با مرحوم سردار مخمد رضا خان پردلی وبا طوایف دیگر داشته اند اظهار نظری نمیکنم.

چون من از موقعیت گذشته نیمروز وسیستان کنونی وحتی از منطقه سرحد چندان اطلاعی ندارم نمیتوانم در درستی مطالب وی تردی داشته باشم ولی انچه را بنده وعموم مردم منطقه میدانند شیرانزهی در تصرف قلعه بنپور با فرمانفرما همکاری ننموده بلکه طرف مقابل دولت قاجاردر ان زمان شیرانزهی ها بوده اند که در بنپور حکومت میکردند ودرست عکس قضیه بیان شده تا انجائیکه من میدانم شاهزاده فرمان فرما که از طرف دولت مرکزی ودر زمان ناصرالدین شاه بعنوان حکمران کرمان وبلوچستان منصوب میشود دوبار ببلوچستان میایند که دفعه اول وارد بن پور میشود که تا ان زمان مرکز حکمرانی بلوچستان غربی بوده ودرهمین مسافرت بود که پس از دو دهه کنار رفتن شیرانزهی از قدرت دوباره سردارچاکرخان شیرانزهی فرزند مخمد علی خان را بحکومتی سرباز منصوب میکند ودر همین مسافرت بوده که با پیشنهاد ایشان مرکز از بن پور به پهره منتقل میشود وبدستور دولت مرکزی در پهره قلعه ای بنام قلعه ناصری ساخته میشود وسفر دوم ایشان هم زمانی است که سردار حسین خان مامورین انگلیسی را از بندر چابهار بیرون رانده وبر اثر فشار دولت انگلیس دولت مرکزی هم به شاهزاده فرمان فرما دستور میدهد که جهت تنبیه سردار حسین خان ببلوچستان لشکر کشی بکند واو را کشته ویا دستگیر بنمایند نامبرده وارد پهره میشود تمام سران قبایل را جهت همکاری دعوت میکند.

واز سردار حسین خان میخواهد که خود را بپهره برساند وتسلیم بشود وسردار هم وقتی اوضاع را خراب می بیند خود را بپهره میرساند وتسلیم میشود ولی فرمانفرما اوراهمراه با اقای دلاور خان بزرگزاده حاکم وقت سراوان دستگیر با خود بکرمان میبرد وزندانی مینمایند واقایان نعمت اللهی ساکن سراوان از نوه ونتیجهای دلاور خان میباشند که بموقع نهوه دستگیری سردار حسین خان ودلاورخان را بسمع عزیزان میرسانم.

خلاصه چون فرمانفرما با سردار حسین خان همزمان است وی نسل سوم سیعیدخان پایه گذار حکومت شیزانزهی دربن پورمیبا شد وتا انجائیکه من اطلاع دارم قلعه بنپور توسط فرمانفرما تصرف نشده وشاید زمان تصرف قلعه بنپور وی بدنیا هم نیامده .

چون بنپور در زمان مخمد علی خان پدر سردار حسین خان تصرف میشود ونامبرده پس از شکست در رود بار جیرفت ساکن میشود چند سال بعد از ساکن شدن در رودبار با دختر ملک شاه عالم که ساکن در روستای گردهان بوده اند ازدواج میکند . (گردهان روستائی است در منطقه لاشار) وحاصل این ازدواج دوپسر میباشد پسر بزرگ بنام سردار چاکر خان وپسر کوچکتربنام سردار حسین میباشد به این خاطر میگویم که فرمانفرما زمان تصرف قلعه بنپور بدنیا نیامده که با سردار چاکر خان وحسین خان پسران مخمد علی خان همزمان است واولین مسافرت فرمانفرما ببنپور جهت سرکشی بوده.

ودر همین سفر بود وپس از دودهه کنار رفتن شیرانزهی از قدرت فرمانفرما سردارچاکرخان برادر بزرگتررا بحکومتی سربازمنصوب میکند ودر نهایت هدف فرمانفرما این است اگر سردار چاکر خان بتواند منطقه نا ارام ومردم سرکش سلحشور سرباز را مطیع دولت نماید وحاضر به پرداخت مالیات بشوند بنفع دولت خواهد بود واگرشمشیرزنی مثل حسین خان هم کشته بشود چه بهترچون وجود چنین مردی را خطری برای حکومت قاجار میدانست.

جریان انتخاب پسران مخمد علی خان بحکومتی سربازبه این خاطر بوده روزی فرمانفرا دستور میدهد یک رائس گاو تنومندی را در میدان پائین قلعه بیاورند واز تمام سران قبا یل که جهت دیدن وی امده بودند میخواهد که در میدان خاضر بشوند از جمله دو پسر مخمد علی که در ان موقع در جای عنوان سرپرستی نداشتند برای دیدن شاهزاده همراه دیگر سران ببنپورامده بودند ودر ان روز هم خود را بمیدان میرسانند تا بدانند علت چیست فرمانفرما میاید وبا یکایک انها دستی میدهد میگوید من جهت سرگرمی وامتحان شما دستور داده ام این گاو را بیاورند تا بدانم در میان شما کسی هست که بتواند گردن این گاو را با شمشیر از تن جدا کند سران قبایل از پیشنهاد شاهزاده متخیر میشوند وکسی لب بسخن نمیگشاید وحاضر به پذیرفتن پیشنهاد نمیشوند پس از مدتی مکس سر انجام حسین خان جوان میگوید اگر بمن اجازه بدهید به اقبال شما سر این گاو را جدا میکنم شاهزاده میگوید بفرما جلو و خسین خان جلو میرود افسار گاو را میگیرد پائین میکشد بطوریکه پوزه گاو به دو دست گاو نزدیک میشود وافساررا محکم بدودست گاو می بندد بطوریکه گردن گاو بشکل منحنی در میاید در این وقت میگوید اجازه هستم شاهزاده میگوید معطل نباش.

خسین خان شمشیرش را از غلاف میکشد وبالا میبرد وبا یک ضربت سر ازتن گاو جدا میشود که مورد تحسین حاضرین از جمله شاهزاده قرار میگیرد ومیگوید شما دو برادر فردا صبح بقلعه بیائید وانها روز بعد وارد قلعه میشوند شاهزاده به منشی خود میگوید حکومتی سرباز را بنام سردار چاکر خان بنوسید ودو برادر خوشخال بمنزل خود برمیگردند وپس از مراجعت شاهزاده بطرف کرمان سران قبایل هم بمناطق خود بر میگردند از جمله سردار چاکر خان وحسین خان بمحل حکمرانی جدید خود همراه تعدادی زیادی از طایفه ناروئی که ازاین رویداد خوشخال شده بودند وارد قلعه سرباز میشوند.

ولی متوجه میشوند کسی بدیدن انها نمیاید وانها را مردم سرباز تحویل نمیگیرند دیری نمیگذرد فردی مغرور بنام غلام محمد سگاری برای سردار چاکر خان پیغام میدهد که نوکران شما حق ندارند از دپکور بپائین قدم بگذارند ومیگوید اگر سنگی بطرف مردم سرباز پرت بشود ان سنگ بسر من میخورد وبا این پیغام سردار چاکرخان با برادرش حسین خان وهمراهان مشورت میکند ومیگوید تا این سر به این بزرگی در سرباز وجود دارد کسی ماو شمارا حساب نمیکند.

خسین خان میگوید نگران مباش من این سر را از تن جدا میکنم خیلی زود تدارک جنگ با غلام محمد گرفته میشود حسین خان شبانه بطرف منطقه سگار حرکت میکند وبامداد خانهای غلام محمد وافرادش بمحاصره در میایند جنگ شمشیر اغاز میشود که در اندک زمانی غلام محمد همراه هیجده تن از اقوامش بقتل میرسد وسردار با پیروزی بطرف قلعه بر میگردد ومردم سرباز بعد از این واقعه متوجه میشوند با چه مردی روبرو هستند وسران وبزرگان منطقه یکی بعد ازدیگری به قلعه میایند وتسلیم میشوند وحکومتی سردار چاکر خان را بناچار میپذیرند ومنطقه امن امان میشود البته شعری مفصل هم از جنگ سردار وغلام محمد سگاری که از طایفه رند بوده اند سروده شده که متائسفانه فقط من یک بند انرا بیاد دارم ( سردارا گنا سربازا = رندی کشتگنت بیوارا ).

بهر جهت شاهزاده ملعون بمقصد پلید خود میرسد وان قتل هیجده بلوچ بیگناه وگرفتن مالیات از مردم سرباز بود واز طرفی پس از دودهه کنار رفتن شیرانزهی از قدرت دوباره مطرخ میشود

که بطور مفصل از نهوه بقدرت رسیدن وتا انقراض حکومت انهادر بنپورمی فردازیم .

وهمچنین اقای سرابندی میفرمایند بهرام خان را مردم پهره بحکومت میرسانند در صورتیکه همه مردم بلوچستان میدانند بهرام خان را سردار سعید خان شیرانزهی فرزند سردار حسین خان بقدرت میرساند نه مردم پهره وبنظرم اگر اقایان بارانزهی جانب انصاف را رعایت بکنند وبنظرم خواهند کرد به این امراعترا ف میکنند.

چون سردار سعید خان دوم که معروف به خاتم بلوچستان بوده حکومتی سرباز را

به بهرام خان بارانزهی واگذارمینماید که حکومتی وی هم مثل حکومتی شیرانزهی با مخالفت مردم سرباز روبرو میشود بخصوص طایفه رئیسی ساکن کشیکور سر به شور ش میزنند ودر این زمان فردی بنام مهران سرپرست طایفه مذکور میباشد وبهرام خان هم با هزاران خیله نیرنگ باب صلح مذاکره را با مهران میگشاید وبه او اطمینان میدهد که به قلعه بیاید تا تمام خواستهای او را اجابت بنماید مهران هم همراه هفت نفر از همراهانش وارد قلعه سرباز میشود که بهرام خان هم قبلا نقشه قتل انها را طرح نمود ه که بمحض ورود انها بداخل قلعه هدف گلوله قرار بگیرند وبا نقشه وامادگی قبلی مهران وهمراهانش غافلگیر شده وانها را بقل میرسانند .

ضمنا بازماندگان مهران اکنون فامیلی شان ارجمندی است ودوتن از نوه های نامبرده در کشور نروژپناهنده میباشند خلاصه بهرام خان بارانزهی همان کاری را که سردار حسینخان در سرباز انجام داد وی هم قدم جای پای او گذاشت البته این گونه برادرکشیها منحصر به سردار حسینخان وبهرام خان نیست طمع حکومتی وحکمرانی در همه جای گیتی همراه با فجایع وقتل کشتار همراه بوده وهست ملا ها را ببینیم برای ماندن بر سر قدرت چه بروز مردم ایران اورده اند .

بهرجهت پس از رسیدن بهرام خان بحکومتی سربازبود که ستاره اقبال بارانزهی طلوع میکند جریان ونهوه تصرف قلعه پهره که صرفنا با کمک غلام حسین خان برهانزهی صورت میگیرد بموقع ان رویداد وسایر حوادثی که در منطقه پهره وبنپورو سراوان اتفاق می افتد وباعث بقدرت رسیدن بارانزهی میشود بطورکامل بیان خواهیم کرد .

درضمن من اقای سرابندی را فردی با سواد وبا دانش سیاسی میدانم فکرمیکنم از بیان واقعیتها و ازاظهار نظرهای واقعی و سازنده نخواهند رنجید.

چون بنظرم ایشان دراوایل انقلاب سا ل57 جوانی بیست چند ساله بودند ومن ازدوررا دور ایشان وخانواده پدری ومادریش را بخوبی میشنا سم وهم اکنون به ایده ونظرات سیاسی ایشان احترام میگذارم یادم هست ان روزیکه وی اقای بیدل معاون ساواک را در پمپ بنزین پهره خلع سلاح کردند واتومبیل ایشان را با خود بردند من هم در پهره بودم .

من ایشان رادر ان موقع جوانی پرشور وانقلابی که مخا لف با رژیم شاه بودند وبعدا بصف مخالفین حکومت ملایان پیوستند میدانم ولی بنظرم دران شرایط سنی ودر ان جو بوجود امده دوران انقلاب نامبرده فرصتی برای جمع اوری اطلاعات تاریخی از حوزه مکران وحکومت شیرانزهی ها در بن پور پیدا نکرده اند وانچه مسلم است اطلاعات نادرستی در مورد همکاری شیرانزهی در مورد تصرف قلعه بنپور به ایشان داده شده.

مثل اطلاعات جوک مانند ی که در یکی از مقالات خود در مورد امیرمبارک جد بزرگ اقایان مبارکی مطرح کرده بودند وهمچنین اطلاعات بسیارنادرست وبدور از انصافی که به مرحوم مولوی عبدالله نسبت داده بودند که نامبرده از دولت انگلیس مستمری در یافت نموده اند بنظرم بدوراز حقیقت میباشد.

وبیان چنین اتهاماتی جای تائسف دارد البته من در این مورد بحثی نمیکنم چون مردم بلوچستان بخوبی جایگاه طایفه مبارکی ومولوی عبدالله را میدانند و میشنا سند .

خلاصه مطلب این است چون برادرم اقای سرابندی طایفه شیرانزهی وبهرام خان بارانزهی رامطرح نموده بودند بر ان شدم که از نهوه بقدرت رسیدن این دو طایفه در بنپور وپهره که در ان زمان بمنزله مرکز صقل بلوچستان غربی بوده واکنون هم هستند بحکومتی میرسند وهم در زمان اقتدار همین دو طایفه بود که برای اولین بار یعنی در زمان حکومت مخمد علی خان شیرانزهی بنپور بتصرف دولت قاجار در میاید وعلت لشکر کشی قاجار ها هم پناهنده شدن اقاخان مخلاتی سردسته فرقه اسماعیلیه بود که مخمد علی خان از وی نگهداری میکند که در نتیجه دولت مرکزی لشکری بزرگ بسرپرستی فردی سفاک دیوانه بنام حبیب الله خان شاهسون وبهمراهی وراهنمائی یکی از خوانین بهزادی بم که اسم او را فراموش کردم جهت تصرف قلعه بن پور وکشتن ویا دستگیری اقاخان بطرف بن پور گسیل میدارد.

مخمد علی خان غافلگیر شده در یک جنگ نا برابر که قوای دولتی به سلاح گرم مجهز بودند شکست میخورد واقاخان هم بطرف هند متواری میشود ودرهمین لشکر کشی بود که بنپوربرای اولین بار بتصرف دولت قاجاردرمیاید ومخمد علی خان تسلیم شده وبرای همیشه از بنپور خارج میشود و درمنطقه رودبار جیرفت ساکن میشود وبکارکشاورزی میپردازد وچند رشته قنات وچندین جوی اب از رودخانه خلیل احداث میکند وابادی معروف بیژن اباد از یادگار وی میباشد ضمنا مادرمخمد علیخان دختر سعید خان مالکی است که حاکم رودبار کهنوج بوده وبدین سبب تا پایان عمر دررود بارجیرفت ماندگار میشود ودر همانجا بدرود حیات میگوید.

وهم درزمان دوست مخمد خان بارانزهی بود که پهره مرکز حکمرانی وی بتصرف قوای رضاشاه در میاید واز ان زمان ببعد بلوچستان مستقل تکه پاره شده وبه استانی بدل میشود.

واینک اول از نحوه بقدرت رسیدن طایفه شیرانزهی سخن اغاز میکنم انطوریکه از بزرگان طایفه شیرانزهی وبزرگان سایر طوایفه منطقه شنیده وکسب اطلاع نموده ام که اولین لشکر کشی دولت قاجار ببلوچستان وتصرف قلعه بنپوردرزمان مخمد علی خان شیرانزهی حاکم بنپور بوده وایشان نوه سعید خان شیرانزهی هستند که در اوایل حکومت قاجارها سعیدخان همراه ایل تبارش از سیستان کنونی بطرف بنپورکوچ میکنند گویا تاریخ این مهاجرت همزمان بوده با پادشاهی محمد علیشاه شاه قاجاردرایران .

ودرمورد علت مهاجرت هم دو روایت موجود است یکی گویا اختلافی بوده بین سعید خان شیرانزهی وحکومت وقت سیستان دومی روایت خشک سا لیهای متداولی است که هر چند سا لی در سیستان بوقوع می پیوندد بهر جهت علت مهاجرت بطور مسلم یکی از این دو روایت است که سعید خان فرزند مهراب خان تقریبا همراه دویست خانوار ناروئی از منطقه سیستان کوچ نموده وارد بنپورمیشوند اول به بحوادثی که پیش از رسیدن به بنپور ودر بین راه برای سعید خان وهمراهانش اتفاق می افتد می پردازیم که ان حوادث باعث میشود نامبرده با خوشنامی وبقول معروف با دست پر وارد بنپور بشود.

جریان از این قراراست گویا مسیر حرکت قافله سعیدخان از طریق نصرت اباد ومنطقه سمسوربوده یک روز پیش از غروب افتاب در حوالی بزمان بر سر چاهی اطراق میکنند که صبح زود بطرف بنپور راه بیفتند از قضا همنگام غروب افتاب بظاهر قافله ای دیگر که از سمت بنپور میا یند در طرف دیگر چا ه توقف میکنند واین قافله چپاولگرانی بوده اند از عشایر اطراف کرمان که از ضعف حکومت ملک شاه جهان اگاه شده وبچندین روستای بنپور شبیخون میزنند انجا را غارت نموده وتعدادی زن مرد بینوا را هم اسیر میگیرند .

دو طرف هنگام پخت پز که اتشی بر افروخته بودند از وجود همدیگر اگاه میشوند.

سعید خان به افرادش میگوید تا زمانیکه از وجود طرف مقابل اطلاع پیدا نکرده ایم مراقب اوضاع باشید چپاول گران هم فکر میکنند که ما شانس اورده ایم فردا صبح زود این قافله را هم غارت نموده اموال شان را بغنیمت میگیریم .

خلاصه پاسی از شب میگذرد یکی از اسیران بنپوری فرار میکند وخود را بقافله سعید خان میرساند وجریان را برایشان تعریف میکند که تعدادی چپاولگر دیشب چند روستای بنپور را غارت کرده اند وتعدادی زن مرد را هم به اسارت گرفته اند که من توانستم از چنگ انها فرار بکنم سعید خان با شنیدن این خبر فوری تمام افراد خود را جمع میکند ومیگوید بدون درنگ بتعداد اسب سوار گوسفند بکشید وپوست انها را بصورت مشک اب در بیاورید وانهارا سریع پراب بنمائید دستور سعید خان اجرا میشود وهم بلا فاصله سعید خان زن بچها را همراه تعدادی اسکورت وراهنمای بنپوری از بیراهه بطرف بن پور میفرستند وخود افرادش منتظرند تا هوا گرک میش بشودوبه افراد خود سفارش میکند که ما شما پیش از انکه انها از خواب بیدار بشوند برانها بتازیم وبمخض اینکه انها را اماده مقابله دیدیم دست بعقب نشینی بطرف دشت زنگی اخمد بزنیم .

چپاولگران وقتی عقب نشینی مارا می بینند فکر میکنند ما فرار کردیم بدون شک ما را دنبال خواهند کرد وپس از طی مسافتی زمانیکه افتاب بالا امد در یک جای مناسبی توقف نمود دست بحمله متقابل میزنیم وطبق برنامه سعید خان عمل میشود وپیش از انکه انها کاملا از خواب بیدار بشوند بطرف انها حمله میکنند وتعدادی را کشته مجروح میسازند وزمانیکه متوجه میشوند انها اماده حمله متقابل هستند دست بعقب نشینی میزنند.

دزدان هم بتصور اینکه انها فرار کردند بدون برداشتن ابی بتعقیب انها می پردازند

وزمانیکه افتاب کاملا بالاامده وگرما وتشنگی بر انها مستولی میشود سعید خان در نقطه مناسبی توقف نموده اندک استراحتی میکنند وابی می نوشند ودست بحمله متقابل میزنند افراد خسته وتشنه مقابل خیلی زود تاب مقاومت را از دست میدهند تعدادی کشته وتعدادی هم متواری میشوند ودر دشت زنگی احمد تلف میشوند دشت زنگی احمد همان دشتی است که بین بزمان ونرمانشیر واقع شده که تمام تپه ماهورهای ان وسنگهای ان دشت سیاه رنگ هستند .

خلاصه سعیدخان همراهانش سریع بطرف چاه برمیگردند وافراد چپاولگران که مواظب بار واسیران بوده اند فکر میکنند سوارانیکه بطرف انها میتازند خودی هستند که ناگهان سعید خان وسوارانش هم چون اجل بر انها نازل میشوند وانها را از دم تیغ میگذرانند افراد باقی مانده تعداد

کشته وتعدادی هم متواری میشوند سعید خان همراه غنایم بدست امده واسیران بنپوری بعنوان میار ( پناهنده ) وارد بنپورمیشوند .

ملک شاه جهان که در این موقع حکمران بنپوراست بگرمی از پناهندگان خود استقبال میکند وبه انها در حوالی قاسم اباد وپیشک اباد جا ومکان میدهد وهر گونه امکانات رفاهی را برای شان فراهم میکند وفکر میکند پناهندگانی با چنین شهامت دلاوری میتواند پشتیبانی برای خاندان وی و حکومت متزلزل او باشند ملک شاه جهان فردی است بسیار خود خواه مغروروکوتاه فکر که در واوایل حکومتیش اکثر قوم وخویشان خود را از دور بر خود متفرق میکند ودرنتیجه بعلت بی دانشی وظلم بی حساب مورد تنفر طوایفه بنپورقرار میگیرد.

و طایفه هم به وی پشت میکنند در این اواخر احساس تنهائی و خطر میکند که دور برش از اقوام وطایفه خالی شده. ورود سعید خان وهمراهان شجاعش را بفال نیک میگیرد غافل ازاین است که حکومت هفتصد ساله انها توسط همین پناهندگان منقرض میشود مدت زمانی میگذرد سعید خان جوان وبا عقل خوش از موقعیت نا بسامان ملک اگاه میشود وبخود جرئت میدهد که از خواهر بیوه ملک خواستگاری بکند ودر خواست وی مورد موافقت قرار میگیرد.

عروسی انجام میشود وسعید خان بداخل قلعه نقل مکان میکند ودر ردیف خانواده ملک قرار میگیرد ولی سعید خان جاه طلب تمام فکر ذکرش تصرف قلعه وبیرون کردن ملک از انجا میباشد ودر نظر دارد به راهترین نحوی وبدون جنگ درگیری نقشه خود را عملی سازد وبقول امروزیها با یک کودتای مخملی بمقصد خود برسد وچنین هم میشود .

خلاصه زمان انتظار فرامیرسد روزی برحسب عادت ملک همراه تنی چند از نوکرانش

جهت صید شکار از قلعه خارج میشود وی از دوران جوانی عاشق صید شکار بوده

سعید خان که قبلا افراد خود را در جریان مقصد خود گذاشته بوده که بمحض اطلاع فوری

خود را بداخل قلعه برسانند افراد ناروئی بمحض اطلاع خود را بدروازه قلعه میرسانند وبه دروازه بانان میگوید ما با سعید خان کار واجبی داریم ونگهبانان هم رفت امد افراد ناروئی را یک امر طبیعی میدانستند دروازه را میگشایند افراد سعیدخان داخل میشوند ودر یک فرصت مناسب نگهبانان را خلع سلاح نموده وزن بچهای ملک را از قلعه بیرون میکنند وانها را به ابادی ملک اباد میرسانند که در انجا ساکن بشوند ابادی ملک اباد ملک موروثی انها است واین ابادی را ملک دینار پدر ملک شاه جهان اباد کرده بودند.

عیال اولاد ملک با نا باوری تسلیم سرنوشت میشوند عصر روز بعد که ملک از شکار بر میگردد وبنزدیک قلعه میرسد می بیند تعدادی بر اسبهای مادیان او سوارند وانها را میدوانند عصبانی میشود فریاد میزند به این بی عقلها بگوئید مادیانها را ندوانیند که کره انداز میشوند یکی از نوکرانش جلو میاید ومیگوید دیگر این مادیانها بشما تعلق ندارند و قلعه را دیروز سعید خان تصرف کرده وزن بچهای شما را هم از قلعه بیرون کرده وانها را به ملک اباد برده اند که در انجا سکونت بکنند ودر همین موقع از بالای قلعه جار میزنند که ملک صاحب قلعه سعید خان است وبهتر است شما هم خود را بملک اباد برسانید که برای شما در انجا جا ومنزل تهیه شده ملک هم با حالتی زار پریشان بطرف ملک اباد میرود وروزگار بد تر از زهر را سپری میکند.

که میگویند خود کرده را دوائی نیست وبدین نحوه حکومت ملکها در بنپور منقرض میشود وملک تا پایان عمرش جیره بگیر داماد حق نشناس خود میشود وبا ذلت خواری از جهان میرود وبعد از فوت او تنها پسرش بنام ملک شاه عالم که جوانی استب با عقل خوش بن پور رابرای همیشه ترک میکند وخود را بمنطقه لاشار میرساند ودر روستای بنام گردهان سکونت میکند این ابادی در کنار روستای هریدوک واقع شده که ملک ابا واجدادی انها است شاه عالم بتعمیر ومرمت قنات گردهان میپردازد وبکار کشاورزی مشغول میشود وهم با درامد املاک مسکوتان وفنوج میتواند زندگی ابرومندی برای خود سر صورت بدهد واز حمایت حاکم وقت لاشار هم بر خوردار میشود ملکها در طول تاریخ روابط حسنه ای با میران لاشار داشته اند و وصلتهای میان انها صورت گرفته وبا هم خوشاوند می باشند ملک شاه عالم باز هم در کنار روستای هریدوک قنات دیگری بنام نوک اباد را اباد میکند.

وملک شاه عالم را درروستای گردهان داشته باشیم .

وبطرف سعید خان بر میگردیم از نحوه کوچ و بقدرت رسیدن طایفه شیرانزهی وتصرف قلعه بنپورومنقرض شدن حکومت هفتصد ساله ملکها را بیان کردیم وحالا میپردازیم بحوادثی که در زمان جانشینان سعیدخان در منطقه رخ میدهد اشاره میکنیم سعید خان با قدرت ودانش بربنپور وخوزه ان حکومت میکند بنپور در گذشته انبار غله حوزه مکران بوده وحکمران بنپور بطور طبیعی قدرت مند ترین حکمران منطقه شناخته میشده وبنپور در گذشته مرکزحکمرانی بلوچستان بوده که سعید خان شیرانزهی برانجا مصلت میشود چند سالی از حکومت سعید خان میگذرد وی صاحب دوپسرویک دخترازخواهرملک شاه جهان میشود.

که پسران یکی بنام مهراب خان است ودیگری بنام محمد حسن خان ودختر هم بعدا به ازدواج مهراب خان بارانزهی ( شیخ مهراب ) درمیاید ودوسردار بزرگ ونامدار بارانزهی بنامهای میر بهرام خان ودوست مخمد خان از یک طرف نوه های سعید خان شیرانزهی هستند وهم نوه های ملک دیناروازاینجا ببعد بارانزهی با تمام خوانین بلوچستان خویشاوند میشوند واز نحوه بقدرت رسیدن بارانزهی هم سخن میگوئیم.

ولی اکنون سخن از مهراب خان شیرانزهی اغاز میکنیم که طایفه شیرانزهی درزمان وی به اوج قدرت میرسد واز اولین در گیری مهراب خان بشنوید وی جوانی است بسیار رشید تنومند شمشیرزن که دران زمان نظیر ومانندی نداشته وروایت میکنند طول کلاه وی دو وجب بوده یعنی مردی با این هیبت و قد بالا که مادرش دختر ملک دیناراست وپدرش سعید خان شیرانزهی

خلاصه زمانیکه تا هنوز سعید خان در قید حیات بوده تعدادی از چپاولگران اهورانی بچند ابادی حوزه بنپور حمله میکنند وتعداد زیادی بز وگوسفند را بر میدارند با خود میبرند خبر به سعید خان میرسد وی هم فوری تعدادی از سواران ناروئی را مامور میکند که هر چه زودتر چپاولگران را تعقیب نموده مال واخشام مردم را باز پس بگیرند.

مهراب خان جوان بپدرش مراجعه میکند واسرار میکند که مرا هم همراه سوران بتعقیب دزدان بفرستید با اسرار او سعید خان رضایت میدهد مهراب خان همراه سوارا نی بتعقیب میپردازند

وهوا تاریک میشود انها ناچار میشوند روی ردها متوقف بشوند ولی خیلی زود متوجه میشوند شعله اتشی از فاصله نزدیکی پیدا است ویقین پیدا میکنند که دزدان این اتش را جهت پخت پز روشن کرده اند وبلادرنگ بطرف روشنائی حرکت میکنند وخود را بنزدیکی محل توقف میرسانند واهورانیها با شنیدن صدای سم اسبها خود را اماده در گیری میکنند .

طولی نمیکشد جنگی تن بتن در تاریکی شب بوقوع می پیوندد زمانیکه سر دسته اهورانیها

متوجه اوضاع میشود که دیگر نمیتوانند مال واخشامی را با خود ببرند دستور میدهد تا میتوانید

بز ومیشهارا با کار ونیزه شکم بدرید تا انها هم مال سالمی را با خود نبرند خلاصه اهورانیها تعدادزیادی از دامهای بی زبان را شکم میدرند وخیلی زود صحنه را ترک گفته متواری میشوند مهراب خان همراهانش تا روشن شدن هوا در انجا میماند وباقی مانده گوسفندان سالم را برداشته با خود میبرند ضمنا محل در گیری پس از ان واقعه بنام سگندکی نامیده میشود وهم اکنون هم انجا بنام سگندکی معروف است واین اسم بخاطر عملی که اهورانیها انجام دادند وشکم ده ها گوسفند رابا کارد نیزه پاره میکنند البته همه میدانیم شکمبه گوسفند بزبان بلوچی سگندک نام میده میشود سگندکی در طرف جنوب رودخانه بنپور واقع شده واین بود اولین درگیری مهراب خان جوان که تصادفنا در همان شب گلوله ای از یک تفنگ سرپربه ران او اصابت میکند وتا ان زمان تفنگی بنام پتیله ای که اولین سلاخ گرمی بوده که در اروپا اختراع میشود وکم بیش بدست مردم بلوچستان هم میرسد این تفنگ با وجودیکه مسلخ کردن ان زمان میبرد ولی صدای انفجار باروت وگلوله های که از ان پرتاب میشده.

جای شمشیر نیزه وزور بازورا تا حدودی میگیرد ومتعاقب ان با پیدا شدن تفنگهای تک تیر وپنچ تیرشمشیر بطور کلی از میدان خارج میشود ولی تا ان زمان شمشیرهنوز کارائی خود را از دست نداده بود وجنگ شمشیردر بلوچستان ادامه داشته بهر جهت مهراب خان جوان وشمشیر زن بوسیله ساچمه تفنگ پتیله ای مجروح میشود.

ولی نامبرده نه در ان شب ونه هنگام رسیدن بمنزل جریان گلوله خوردن خود را بکسی اظهار نمیکند چند روز میگذرد نوکر وی میگوید من شما را ناراحت می بینم وبوی تعفنی از بدن شما میاید مهراب خان میگوید چیزی نیست من در همان درگیری که پیش امد یک ساچمه به ران من اثابت کرده نوکرهم بلافاصله جریان را به سعید خان گزارش میکندوی هم دستور میدهد طبیبی بیاورند تا ساچمه را از پای مهراب خان بیرون بکنند طبیب میاید زمانیکه ورم وچرک پای مهراب خان را می بیند وحشت میکند ولی سر انجام با همان وسایل ابتدائی ساچمه را از پای مهراب خان بیرون میاورد وشروع بمداوا مینماید پس از مدتها مهراب خان بهبودی خود را باز میابد ولی پای او لنگ میشود ونمیتواند راه دوری پیاده برود.

ونام برده بنام مهراب لنگ هم معروف میشود ولی زمانیکه مهراب خان بر اسب سوار میشده وشمشیرش را به جولان در میاورد صدها نفر حریف او نمیشوند خلاصه بعد از فوت سعید خان مهراب خان بحکومت میرسد واو که خود را نوه ملک دینار میداند در نظر دارد بر تمام حوزه حکمرانی ملکها حکومت بکند اولین لشکر کشی خود را بطرف فنوج اغاز میکند که این منطقه در اواخر حکومت ملک شاه جهان بتصرف خان بشکرد بنام الهورد یخان درمیاید.

ومدتها درفنوج واطراف ان مثل کتیچ محتار اباد ومدمچ واسفند حکومت میکنند ودر این زمان که مهرب خان بطرف فنوج حرکت نموده داماد الهورد یخان بنام بیت الله که برادرزاده اش میباشد در فنوج ودر قلعه ان بنام پشت قلعه سکونت داشته مهراب خان وارد فنوج میشودقلعه را بمحاصره در میاورد جنگ درمیگیرد که در نتیجه در همان ساعات اولیه جنگ

بیت الله همراه تعدادی ازافرادش کشته میشوند .

وتعدادی هم بطرف بشکرد متواری میشوند والهوردیخان را در جریان میگذارند

اهالی فنوج که ازظلم بیت الله بستوه امده بودند باسازدهل ازمهراب خان استقبال میکنند وبه او خوش امد میگویند واو را که نوه ملک دینار است وملکها را حکمرانان اصلی وقدیمی خود میدانند اهالی فنوج از کشته شدن بیت الله خوشخال میشوند ومحرمانه به مهرابخان

میگویند زن بیت الله که تا کنون در قلعه میباشد از نظر زیبائی نظیر ومانندی ندارد وچنان

از حسن وجمال او تعریف میکنند که مهراب خان ندیده یک دل نه بلکه صد دل عاشق میشود .

وبلا فاصله قاصدی نزد دختر الهوردی خان میفرستد واز او خواستگاری میکند زن در جواب میگوید مگر تو مسلمان نیستی باید زمانی از فوت شوهرم بگذرد تا عقد ازدواجی صورت بگیرد میگوید من فعلا اسیر شما هستم وراه نجاتی ندارم منتظر زمان عقد ازدواج باش که از نظر شرعی ایرادی نداشته باشد مهرابخان هم دستور میدهد بطور کلی رفت امد بطرف قلعه متوقف بشود وقلعه کاملا باید در محاصره باشد میگوید فقط به کلفتها اجازه بدهید که برای بردن اب اشامیذنی از قلعه خارج وداخل بشوند چون قلعه پشت قلعه بر بالای تپه سنگی بنا شده وچاه ابی داخل ان نیست واب اشامیدنی را باید از چشمهای داخل نخلستان که در طرف غرب قلعه واقع شده ویا از رودخانه ایکه در پای قلعه ودر طرف شرق ان جاری است بیاورند

بهر جهت دختر الهوردیخان بصورت یک اسیر در فقلعه نگهداری میشود واز ان طرف هم که الهودیخان از کشته شدن دامادش واسارت دخترش با خبر میشود فوری با لشکری از انگهران که مرکز بشاکرد است حرکت میکند وخود را به ابادی کتیچ میرساند.

یاد اورمیشوم بازماندگان الهوردیخان که هم اکنون در خوزه بشکرد ومنوجان زندگی میکنند فامیلی شان کاووسی میباشد ومیگویند ما نژادا بلوچ واز طایفه ملکها میباشیم خلاصه الهوردیخان وارد کتیچ میشود وبلا فاصله دستور تعمیر وبرج باروهای قلعه را میدهد وخان بشکرد اول بفکر نجات دختر خود میباشد که چگونه او را سالم ازاسارت نجات بدهد وبعدا با مهراب خان تسویه خساب بنماید.

سر انجام راهی بفکرش میرسد که امکان نجات دخترش را در ان می بیند وی یک روز با یکی از کلفتهای خود تماس میگیرد ومیگوید بنظر من تنها شما میتوانید دخترم را نجات بدهید کلفت هم میگوید من حاضرم جانم را در این راه فدا بکنم اگرکار ی از من ساخته است بفرمائید تا من انجام بدهم الهوردیخان میگوید چون شما بارها بانجا رفته امد داشته اید اوضاع انجا را میدانید من شما را همراه تعدادی از افراد م بطرف فنوج میفرستم خود را به فنوج رسانده ومخفی بشوید وشما یک روز نزدیک غروب با یک مشک اب بطرف قلعه بروید وخود را به این وسیله بداخل قلعه و بدخترم برسانید وغروب روز بعد وزمانیکه هوا هنوز کاملا تاریک نشده بسیار محرمانه همراه دومشک اب خالی از قلعه خارج بشوید بطوریکه جلب نظر نگهبانان نشود وزمانیکه از قلعه بیرون امدید سریع خود را به افراد برسانید .

وانها میدانند چگونه از بیراهه خود را بکتچ یرسانند واگر ماموریت شما با موفقیت همراه باشد ترا ازاد میکنم واز مال دنیا هم بی نیازت میکنم وکلفت هم میگوید من بدون هیچ انعامی حاضرم این کار را انجام بدهم با این ترتیب گروه نجات با احتیاط بطرف فنوج حرکت میکنند وشبانه

خود را بحوالی فنوج میرسانند ودر نقطه ای مخفی میشوند روز بعد کلفت شجاع طبق نقشه عمل میکند خود را بدا خل قلعه وبدختر خان میرساند.

وبرنامه را با وی در میان میگذارد وانها هم نزدیکهای غروب روز بعد دختر خان با پوشیدن لباس مندرس همراه دومشک اب خالی بعنوان اوردن اب از قلعه خارج میشوند وسریع خود را به افرادیکه منتظر بودند میرسانند ودختر خان را بر قاطری که همراه اورده بودند سوار نموده وبطرف کتیچ براه می افتند صبح روز بعد مهراب خان از فرار دختر الهوردیخان

باخبر میشود فوری چندین سوار همراه با ردگیررا بتعقب میفرستد .

انها فکر میکردند فراریان از راه ابادیهای رامک ومختاراباد بطرف کتیچ میروند ولی انها برعکس وارد تنگ فنوج شده که راه بنت از داخل تنگ میگذرد ردگیر ها هرجه جستجو میکنند اثری وردی که بطرف رامک رفته باشد پیدا نمیکنند وبطرف تنگ بر میگردند ومشاهده میکنند که ردپای افراد زیادی داخل تنگ شده وبطرف بنت میروند مامورین هم روی رد بطرف بنت حرکت میکنند ولی گروه نجات پس از طی مسافتی بسیار ماهرانه از تنگ خارج میشوند که ردی واثری از خود بر جا نمیگذارند انها بطرف سفید کوه وازمسیرصعب العبورابادیهای بنگر وذرتی براه میافتند ومیتوانند روز بعد سالم خود را به کتیچ برسانند وافراد مهراب خان در داخل تنگ حیران سرگردان میشوند .

که فراریان از چه نقطه ای از تنگ خارج شده اند وپس از دو روز تلاش وجسجواز ابادی های مجاوربی نتیجه بفنوج بر میگردند وجریان را به مهراب خان گزارش میکنند.

ومهراب خان قسم میخورد تا من با دخترالهوردیخان ازدواج نکنم به بن پور بر نمیگردم

ودر صد تدارک جنگ با خان بشکرد بر میاید واز ان طرف هم الهوردیخان که دخترش را نجات داده خوشخال است ومایل نیست خود را با مهراب خان درگیر بکند وی در کتیچ موضعه خود را محکم میکند ومنتظر است که مهراب خان چه عکس العملی نشان میدهد

و از ان طرف هم مهرابخان عزمش جزم است که بطرف کتیچ لشکر کشی بکند وچند ماهی از این واقعه میگذرد روزی مهراب خان با سران قوم خود مشورت میکند ومیگوید من قسم خورده ام یا کشته میشوم ویا بهر نحوه ممکن باید با دختر الهوردیخان ازدواج بکنم .

مشاورین هم نا چارند حرف او را تائید بکنند وصلاح کار را در اختیار او میگذارند وامادگی خود را بهر طریقی که او بخواهد اعلام میکنند وپس بحث گفتگوی فراوان مهراب خان میگوید راه حل مناسبی بنظرم رسید که بدون جنگ درگیری شاید زودتر وبهتر بمقصد برسم وان این است که من صلاح میدانم تنها به اتفاق سی نفر سوار بطرف کتیچ بروم بعنوان پتر( عذرحواهی ) بیشتر مشاورینش میگویند صلاح نیست تو بیت الله را کشته اید ونباید همراه سی نفر خود را بدست دشمن بدهید مهراب خان میگوید بنظرم بهترین راه همین است ومن همین فردا صبح بطرف کتیچ حرکت میکنم مهرابخان لجوج یک دنده.

که از شمشیر خود هم اطمینان دارد که کسی حریف او نیست همراه سی نفر از راه مختار اباد

خود را بکتیچ میرساند وپائین قلعه از اسب پیاده میشوند ومیگویند به خان بگوئید

مهراب بعنوان پتر نزد شما امده خان بشاکرد هم از این موقعیت پیش امده خوشخال میشود که دشمنی قوی جهت عذر خواهی بنزد او امده دستور میدهدجا ومنزل مناسبی در اختیار انها بگذارند صبح روز بعد قاصدی میاید وبه مهراب خان میگوید خان داخل قلعه منتظر شما است که تنها همراه من بیائید همراهان مهراب خان نگران میشوند که بطور یقین توطعه ای

در کار است ولی مهراب خان میگوید نگران نباشید من تنها بداخل قلعه میروم.

مهرابخان وارد قلعه میشود که با استقبال الهوردیخان روبرو میشود وپس از مدتی کوتاه مهراب خان شمشیرش را جلو خان میگذارد ومیگوید این شما واین گردن ویا عذر مرا بپذیرید

خان میگوید با امدن شما هر اتفاقی افتاده من گذشت نمودم وبا شما دیگر حساب کتابی ندارم وخیلی زود به اتفاق هم از قلعه خارج میشوند وبمنزلی که مهراب خان در ان اقامت داشته وارد میشوند واز هر دری سخن میگویند وکار بصلح سازش میکشد وپس از چند روز اقامت مهراب خان از امام مسجد کتیچ میخواهد که از طرف من نزد خان برو وبگو مرا بجای بیت الله قبول کن واگر این ماموریت را به انجام برسانی انعام خوبی بتو میدهم ملا هم که میداند از این معامله سبیلش چرب میشود صبح روز بعد وارد قلعه میشود وخان را بخلوت میبرد وبا خواندن چند ایه شروع بصحبت میکند.

و میگوید من از طرف مهراب خان قاصدم که او را بجای بیت الله قبول بکنی وملای چرب زبان سر انجام خان را قانع میکند که دامادی بهتر از مهراب خان که حاکم بنپوراست پیدا نمیشود بلاخره ملا میتواند خان را قانع وراضی کند وبا خوشخالی بنزد مهراب خان برمیگردد.

انعام خود را دریافت میکند وروز بعد که جلسه میشود مهراب خان میگوید حالا که مرا بدامادی خود قبول نموده اید اجازه بدهید عقد وازدواج من صورت بگیرد خان میگوید من ازقول خود برنمیگردم ولی خیلی زود است که برادر زاده من کشته شده لازم است زمانی بگذرد.

مهراب خان میگوید حالا که از نظر شرعی عقد ازدواج اشکالی ندارد ومن هم نمیتوانم به بنپور بروم بر گردم سرانجام خان رضایت میدهد جلسه عقد ازدواج برگذار میشود ومهراب خان به ارزوی خود میرسد ویک هفته بعد که مهرابخان میخواهد همراه همسرش بطرف فنوج برگردد

الهوردیخان میگوید مهراب حالا که من دخترم را بتو دادم حکومتی کتیچ مختاراباد ومدمچ اسفند را هم بتو می بخشم ومن بزودی بطرف انگهران برمیگردم وهمان حدود برای من کافی است.

مهراب خان همراه دختر خان وارد فنوج میشود ودر همان قلعه ایکه چند مدت پیش اسیر بود

سکونت میکند ومهراب خان بطرف بن پور بر میگردد ضمنا زن اول مهراب خان از اقوام پدریش بوده که در بنپور سکونت داشته یاد اورمیشوم شیرانزههایکه اکنون دردامن ساکن هستند اززن اول مهراب خان میبا شند .

خلاصه پس از تصرف فنوج وجریاناتی که با خان بشاکرد پیش میاید نام واوازه مهرابخان از مرزهای بلوچستان هم میگذرد در همین زمان که مهراب خان بقدرت بر تر منطقه بدل شده سرکله میاری ( پناهنده ای ) بنام سعید خان مالکی که خاکم کهنوج رود بار بوده پیدا میشود وی بجای رفتن بطرف کرمان وکمک گرفتن از حکومت قاجار صلاح میدانند ببلوچستان بیاید واز مهراب خان شیرانزهی حکومت بن پور کمک بگیرد و وارد بنپور میشود واز نامبرده تقاضای کمک میکند مهراب خان هم به وی جواب مثبت میدهد ودر صدد تدارک جنگ برمیاید.

خیلی زود لشکری فرا هم نموده بطرف رودبار کهنوج حرکت میکنند که چند ماه پیش قلعه کهنوج بوسیله حاکم جیرف تصرف شده وسعید خان را از حکومتی خلع میکنند .

لشکرمهراب خان وارد منطقه میشود قلعه کهنوج را محاصره نموده وپس ازچندروزاستقامت مخالفین سعید خان تسلیم میشوند واز قلعه بیرون میایند وبدستورمهراب خان سرکرده متجاوزین بقتل میرسد وبعقیه افراد او را مورد عفو قرار میدهند.

وپس از مدتی استراحت وپیش از انکه مهراب خان بطرف بنپور بر گردد سعید خان مالکی جهت استخکام روابطش دختر خود را که بنام بی بی جمال خاتون بوده بعقد مهراب خان در میاورد وباز مهراب خان همراه دختر سعیدخان عازم بنپور میشود وتا اینجا روزگار بر وفق مراد شیرانزهی میگردد لازم بیاد اوری است مهراب خان از دختر سعید خان مالکی صاحب پسری میشود بنام محمد علی خان واکنون شیرانزهی های ساکن فنوج وگه (نیکشهر ) نوه های محمد علی خان میباشند وهمچنین مهراب خان از دختر الهوردیخان هم صاحب پسری میشود بنام لطفعلی خان وبازماندگان وی هم ساکن ابادی های اسفند ورامک وخیراباد فنوج میباشند .

وهم در زمان مهراب خان بود که دیگر بین ورثه او وناروئیها وصلتی صورت نمیگیرد چون او خود را نوه ملک میدانست واز ان ببعد ناروئیها ئیکه همراه پدرش وارد بنپور شده وقوم خویش همدیگر بودند جز طایفه حساب میشوند وشیرانزهی در بنپور میشود سردارو ناروئی میشود طایفه وبرعکس در زابل ناروئی بر مصدر قدرت قرار دارد.

بهر صورت درزمان حکومتی سعید خان اول وپسرش مهراب خان بلوچستان ازهر گونه دست اندازی وتجاوزی از طرف همسایه شمالی خود راحت واسوده بوده ودامنه اقتداروقلمرو مهراب خان تا رود بار جیرفت کشیده میشود وسعید خان مالکی دست نشانده وتابع او حساب میشود. سعید خان مالکی جد اقایان مالکی ومهیمی میباشد که اکنون بنام خوانین رودبار مطرخ میباشند.

وضنمااز همین جا اولین وصلت بین طایفه شیرانزهی وطایفه مالکی صورت میگیرد اقایان مالکی خود را عرب نژاد واز فرزندان مالک اشترمیدانند.

که یکی ازفرماندهان معروف زمان حضرت علی ( ع ) بوده ودر منطقه بنام عرب رودبار هم خانواده مالکی ومهیمی معروف هستند . و پس از این پیروزی بودکه مهراب خان بقدرت مندترین حکمران منطقه تبدیل میشود

مدت زمانی از ماجرای رودبارنمیگذرد بازسر کله میاری دیگر (پناهنده) پیدا میشود.

بنام میردوستین بلیده ای که حاکم منطقه راسک ودشتیاری بوده نامبرده را سران طایفه جدگال که سالها تابع حکومت راسک بوده اند سر بشورش برمیدارند بنامهای میر وریا وسریا این دومرد شمشیزن بجای دادن مالیاتی که معمول بوده میردوستین را از حکومتی را سک هم برکنار میکنند .

وی هم ناچار میشود بمهراب خان پناه بیاورد خود را به بنپور میرساند واز مهراب خان تقاضای

کمک میکند ولی مهراب خان که از موقعیت دشتیاری اگاه است که اب خوردن هم در انجا

کم یاب است صلاح نمیداند برادران خود را در چنین جای بکشتن بدهد .

وامروز فردا میکند ویکسالی از پناهندگی میر دوستین میگذرد وی کاملا از کمک مهراب خان نا امید میشود و حیران سرگردان دربنپور بسرمیبرد تا اینکه روزی( پهلوان بلند) که یکی ازخوانندگان ونوازدگان مشهورزمان مهرابخان بوده ودرنزد وی ازعزت واحترامی برخورداراست .

ضمنا در بلوچستان درگذشته بکسی که هم خواننده بوده وهم نوازنده پهلوان میگفتند پهلوان بلند دلش بحال میردوستین میسوزد وبنزد وی میاید ومیگوید اگر من کاری کردم مهرابخان حاضر بکمک شما شد بمن چه میدهید میردوستین میگوید من هزار قرش همراه دارم حاضرم همه را بشما بدهم .

پهلوان میگوید پس بحرف من گوش کن امشب که قراراست طبق معمول مجلس ساز اوازی در حضور مهراب خان برگذار بشود تو سعی کن خود را بکنار مهراب خان رسانده وپهلوی دست او بنشینید زمانیکه جلسه گرم شد ومن در اخر شعرمیر عالی را میخوانم وخوب توجه کن زمانیکه من به انجا رسیدم که فردی بنام کیدی دست میبرد ودامن عالی را میگیرد وقتی من گفتم دست کیدی دامن عالی تو بگو دست دوستین دامن مهراب فوری چنگ بزن ودامن مهراب خان را بگیر دیگر کارت نباشد خلاصه زمانیکه جلسه در اوج شادی بوده ومهراب خان در اسمان هفتم سیر میکرده شعر پهلوان بهمانجا میرسد که میگوید دست کیدی دامن عالی با گفتن این جمله میردوستین هم با صدای بلند میگوید دست دوستین دامن مهراب دامن مهراب خان را میگیرد .

مهرابخان حرف ناسزائی به پهلوان میدهد و میگوید کار خود را کردی بمیر دوستین میگوید از فردا دستور تدارک جنگ را میدهم .

چند ماهی طول میکشد که لشکر مهراب خان اماده حرکت میشود ومهراب خان در نظر دارد ازطریق ابادی سرمیچ وارد چانف بشود واز میراولیان خان حاکم اهوران بخواهد که در این جنگ وی راهمراه بکند ودر مورد جنگ مهراب خان با جدگالها شعر بسیار زیبا ونغزی سروده شده که من چند سطز ان را بیاد دارم که میگوید.

( په سرومیچ برفتین مردوارا = گون چانفی نیکین سردارا )

( بگوشت میر اولیاخانا = پتی بحتا واقبالا دی جنگی گون جد گالا )

خلاصه انچه را من در مورد جنگ دشتیاری مینویسم ترجمه شعری است که در این مورد سروده شده وداستان سرائی وافسانه نیست مهراب خان وارد چانف میشود ومیر اولیاهم

اماده همکاری میشودوپس از مدت کوتاهی حدود یکهزار نفر اهورانی در چانف حاضر میشود

لشکر مهراب خان همراه میر اولیا ولشکرش از طریق رودخانه کاجه وقصرقند بطرف دشتیاری سرازیر میشوند واز ان طرف هم سران طایفه جدگال از لشکر کشی مهرابخان مطلع میشوند.

وخود را برای پیکاری سخت اماده میکنند که در رائس انها دو شمشیرزن نامی وقهار بنام وریا وسریا قرار دارد و طایفه جد گال بطور بی سابقه ای بسیج شده چون پشتشان به شمشیردو سردار خود گرم است .

طولی نمیکشد لشکر مهراب خان خود را به باهوکلات میرسانند که محل تجمع وپایگاه جدگالها است دولشکر در مقابل هم صف ارائی میکنند سران جدگال در نظر دارند اولین کاری که بکنند خود را بمهراب خان رسانده واول او را از میان بردارند درهمین موقع میروریا بمیدان میاید وچنین میگوید.

( بگشت وریای المستا کجا ین مهرابخانغازی = بکنت گون من دمی بازی کفل بازی شیرازی)

( بگشت ا زحم جنین میرا من کا یان چه بن پورا = ترا لوتوکن ای پیرا مدار جدگال وتا دیرا)

ناگهان دوسردار شمشیرزن جدگال همزمان بطرف مهراب خان یورش میبرند ولی مهراب شمشیرزن به ان دو فرصتی نمیدهد ودریک چشم بهم زدن سر دوجدگال چون گوی بهوا پرتاب میشود وجدگالها که سران خود را کشته می بینند دست بیک حمله بیباکانه میزنند .

وبر سپاه مهراب یورش میبرند ومیتوانند میر اولیا خان وبرادر مهرابخان بنام محمد حسن را بمخاصره بگیرند وعرصه را بر انها تنگ میکنند ودر همین گیر دار به مهراب خبر میدهند که هم میر اولیا بمحاصره در امده وهم برادرت مهراب خان سریع بسمتی که میر اولیا بمحاصر در امده بودند میشتابد محاصره کنندگان را در اندک زمانی تار مار میکند وسپس بکمک برادرش میشتابد محاصره کنندگان او راهم از پای در میاورد .

ولی در ان گیردار میراولیا زخمی میشود ویکی از سرکردگان معروف اهورانی بنام شاه سلیم کشته میشود شاه سلیم جد میران نکهچ میباشد.

خلاصه در پایا ن روز سپاه جدگال کاملا متلاشی میشود وبیرق تسلیمی را بلند میکنند وپس از پرداختن جریمه ای سنگین ومدتی استراحت مهراب خان بطرف بنپور بر میگردند.

ومیر دوستین دوباره بحکومتی راسک دشتیاری میرسد واز قرار اطلاع میردوستین جد اقای حاجی کریم بخش سعیدی میباشند بهر جهت مهرابخان بافتح پیروزی بطرف بنپور بر میگردد

ودر بین راه یکی از مهراب خان سئوال میکند هنگام محاصره میراولیا ومحمد حسن برا درت چرا اول بکمک میر اولیا رفتی میگوید میر اولیا هزار برادر بود ومحمد حسن یکنفر.

مهرابخان بیشترین غنائیم را به میر اولیا وهمراهانش میدهد واز طریق چانف وسرمیچ به بنپور بر میگردد وتا اینجا روزگار بر وفق مراد مهراب خان میگردد ودیگر در مقابل خود رقیبی وحریفی نمی بیند.

ومدتی پس از برگشتن وی از جنگ دشتیاری با شوهر خواهرش که بنام مهراب خان و ( یا شیح مهراب بارانزهی بوده ) که در پهره بعنوان کوتوال در قلعه قدیمی پهره که اکنون بنام کهنه قلعه معروف است در انجا حکومت میکرده اختلافی بروز میکند که منجر بقتل شیح مهراب میشود ولازم شد اول از شیح مهراب بگوئیم .

نامبرده در زمان حکومتی سعیدخان اول پایه گذار حکومت شیرانزهی در بنپور از سراوان همراه تعدادی از بستگانش به بنپور میاید واظهار ارادت وفرمانبرداری میکند وخیلی زود مورد توجه سعیدخان قرار میگیرد تا جائیکه سعید خان دختر خود را که از مادر مهرابخان است به ازدواج شیح مهراب در میاورد.

وپس از فوت سعید خان ودر زمان مهراب خان هم شیح مهراب بعنوان کوتوال پهره حکومت میکند سالها میگذرد تا اینکه پس از بر گشتن مهراب خان از جنگ دشتیاری بین او ودامادش دلخوری بوجود میاید واو را از کوتوالی پهره عزل میکند وفرد دیگری را بجای او به پهره میفرستد وبه شیح مهراب دستور میدهد که همراه عیال خود به بنپور بیاید ولی شیح مهراب اول همسرش را که خواهر مهراب است جهت شفاعت به بنپور میفرستد تا دوباره او را بحکمرانی پهره بر گرداند ولی مهراب خان تقاضای خواهرش را نمیپذیرد ومیگوید من بخاطر تو از جرم او گذشتم پیغام بدهید بیاید در بنپور زندگی بکنید پیغام به شیح مهراب میرسد او بجای رفتن به بنپور وعذر خواهی از مهراب خان تصمیم میگیرد به کرمان برود واز حکومت قاجار کمک بگیرد وبا مهراب خان درگیر بشود .

و با این نیت از پهره عازم کرمان میشود وخبر رفتن او بکرمان به مهراب خان میرسد وی هم فوری بیکی از سران ناروئی ماموریت میدهد که همراه تعدادی سوار بدنبال شیح مهراب برو وبگو من تورا بخاطر خواهرم صرفنظر کردم برگرد ولی اگر با تو برنگشت نعش او را با خود بیاور .

خلاصه افراد مامورنزدیکیهای بزمان بوی میرسند وقتی شیح مهراب سوارانی که به او نزدیک شده بودند میشناسد که افراد مهراب خان هستند صدا میزند نزدیک نشوید وازراهی که امده اید بر گردید وگرنه کشته میشوید انها هم در جواب میگویند ما برای درگیری دنبال شما نیامده ایم ما از طرف مهراب خان قاصدیم بشما بگوئیم بر گردید مهراب خان شما را بخشیده شیح مهراب توجهی بسخنان انها نمیکید وبطرف انها تیر اندازی میکند ویکی مورد اثابت گلوله قرار میگیرد وکشته میشود ناروئیها هم متقابلا شروع به تیر اندازی میکند وشیح مهراب ویکی دیگر از همراهانش کشته میشوند وبعقیه افراد او تسلیم میشوند بالادرنگ نعش شیح مهراب ودو کشته دیگر را بر میدارند بطرف بنپور بر میگردند وشیح مهراب را در بنپور دفن میکنند.

ومجاجرای شیخ مهراب بدین طریق خاتمه پیدا میکند وروایتی دیگر این است که شیح مهراب در زمان حکومتی ملک شاه جهان وارد بنپورشده وخیلی زود مورد توجه ملک قرار میگیرد واو را بعنوان وزیر خود انتخاب میکند و زمانیکه شیح مهراب متوجه موقعیت نابسامان ملک وتثبیت موقعیت سعید خان میشود وزیر وداماد خق ناشناس دست بیکی میشوند وملک را از حکومتی برکنار میکنند ومیگویند به پاداش همین همکاری بود که سعید خان شیرانزهی دختر خود را که خواهرزاده ملک بود ه به عقد او درمیاورد .

ولی بنظر من این روایت درست نیست چون اگر شیح مهراب زمان ملک شاه جهان بعنوان وزیر او در بنپور بوده وباید سن سالی از وی گذشته باشد ودارای زن فرزندانی باشد وحکایتی از زن بچهای اولی او نیست وفقط اولاد او از خواهر مهراب خان هستند که فرزند ارشد او بنام اعظم خان است وانچه مسلم است وبواقعیت نزدیک است شیخ مهراب در زمان حکومتی سعید خان وارد بنپور میشود نه در زمان ملک بهر صورت شیح مهراب بارانزهی بدستور مهراب خان شیرانزهی بقتل میرسد وپس از قتل وی زن بچهایش را مهراب خان سرپرستی میکند وزمانیکه پسر شیح مهراب بزرگ میشود به نام اعظم خان مهراب خان ابادی شهردراز را بحساب خون بها به خواهر زاده اش اعظم خان می بخشد ابادی مذکور را مهراب خان شیرانزهی اباد میکند وبدستور او بوده که از پائین ابادیهای دامن یک جوی اب از رودخانه دامن کشیده میشود که یکی از طولانی ترین وپر اب ترین نهراب در منطقه پهره میباشد .

واز ان زمان وبه این خاطر این ابادی بورثه بارانزهی تعلق میگیرد .

ضمنا پسر اعظم خان بنام رستم خان است وپسران وی هم یکی میر بهرام خان بزرگ ودیگری میرعلی محمد پدر دوست محمد خان است وسومی میر امین نام داشته که بدست مامورین انگلیسی در منطقه مند کشته میشود واین اتفاق در زمان حکومتی میر بهرام خان رخ میدهد

واز نحوه بقدرت رسیدن بارانزهی هم مطا لبی بیان میشود .

ولی فعلا از مهراب خان که به ابر قدرت منطقه بدل شده بگوئیم که هوای تصرف کلیه منطقه مکران را درسرمی پروراند ودر صدد تصرف منطقه لاشار وگه وبنت میباشد ودر همین فکر خیال بوده که باز سرکله میاری دیگر بنام سالار اگی پیدا میشود نامبرده از منطقه

رمشک ومارز میباشد وی هم بعلت اختلافی که در منطقه پیدا میکند همراه تعدادی از بستگانش خود را به بنپور میرساند واز مهراب خان تقاضای کمک میکند .

ومهراب خان از پذیرفتن تقاضای کمک سالارخود داری میکند ومیگوید قرار نیست هر کسی اختلاف خانوادگی داشته باشد من لشکرکشی بکنم سر انجام به سالار اگی پیشنهاد میکند که اگر بتوانی اول برای من ماموریتی انجام بدهید در ان صورت بتو کمک میکنم تا از مخالفین خود تلافی بکنید اوهم میگوید انچه از دست من ساخته باشد انجام میدهم-

پایان قسمت اول

واینک در نظر دارم حوادث و رخدادهای زمان حکومت طایفه شیرانزهی وبارانزهی را در چند قسمت بسمع علاقمندان بتاریخ بلوچستان عزیز برسا نم وبا اطمینان میگویم نوشتارم مستند وجای شک تردیدی وجود ندارد.

ضمنا هدف از نوشتن این مقاله تاریخی این بود که شایسته نمیدانم برادر دانشمندم اقای الس در مقالات پربار خود مطالب مجهول وتوهین امیز بیان دارند البته من چیزی به ایشان دیکته نمیکنم میگویند صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

درپایان لازم دا نستم ازنوه های ملک شاه جهان وسعید خان شرانزهی و شیخ مهراب بارانزهی که همزمان بوده اند و اکنون تعدادی از نوه های انها که دراروپا ساکنند نام میبرم.

نوه ملک شاه جهان

دکترحبیب الله ملک ساکن انگلس فرزند ملک مخمد خان = ملک شیردل خان = ملک شهپسند= ملک میرزا خان = ملک شهپسند = ملک شاه عالم = ملک شاه جهان که در زمان وی حکومت ملکها منقرض گردید دکتر ملک هفتمین نسل وی میباشد نوه سعید خان شیرانزهی .

محمد شیرانی ساکن کشور سوئد فرزند یوسف خان= سردارعبدالله خان = سردار چاکرخان= سردار محمد علی خان = سردار مهراب خان = وسردار سعید خان اول پایه گذار حکومت شیرانزهی در بنپور بودند که محمد شیرانی ششمین نسل وی میباشد.

نوه مهراب خان باران زهی (شیخ مهراب) .

واحد بارکزهی ساکن کشور نروژ فرزند میرامین = امیردوست محمد خان = میرعلی محمد = میررستم خان= میراعظم خان= مهراب خان (شیخ مهراب ) واحد بارکزهی ششمین نسل شیخ مهراب میباشند.

درپایان منتظر نظزات وپیشنهادات وانتقادات عزیزان میباشم

موفق باشید عبدالکریم بلوچ.

بخش دوم

به انجا رسیده بودیم که مهراب خان جهت کمک به سالاراگی شرایطی را پیشنهاد میکند .

ازجریان بقدرت رسیدن وتصرف قلعه بنپور ومنقرض شدن حکومت هفتصد ساله ملکها توسط سعید خان شیرانزهی مطالبی را بطور خلاصه بیان میکنم تا انجائیکه من اطلاع دارم وبدون شک اکثریت قریب به اتفاق بزرگان منطقه میدانند اولین لشکر کشی قاجار ها و اولین درگیری در بنپوربا محمد علی خان شیرانزهی نوه سعیدخان که پایه گذار حکومت شیرانزهی در بنپور بودند رخ میدهد.

که منجر بشکست ایشان وتصرف قلعه بنپور میشود ونه شیرانزهی ها جهت تصرف قلعه بنپوربا فرمانفرما همکاری کرده اند درست عکس قضیه را برادرم مطرح کرده اند چون تا زمان تصرف قلعه بنپور دو نسل از شیرانزهی در بنپور حکومت کرده اند که تا ان زمان دولت قاجار هیچ گونه تسلطی دربلوچستان نداشته یعنی در زمان حکومت سعید خان اول ومهراب خان بزرگ ود رزمان محمد علی خان فرزند وجانشین مهراب خان بود که اولین لشکر کشی زمان قاجار ها در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه صورت میگیرد.

که منجر به شکست محمد علی خان میشود وقلعه بنپور بتصرف قوای مهاجم در میاید ودر این زمان شاهزاده فرمانفرما از طرف دولت قاجا ر بعنوان حکمران کرمان وبلوچستان تعین شده بودند ولشکر کشی ببلوچستان در زمان حکمرانی فرمانفرما صورت میگیرد ولی شخصا در ان لشکر کشی شرکت نداشته اند فرمانفرما در زمان حکمرانیش دوبار ببلوچستان سفر میکنند .

بار اول تا ان زمان مرکز حکمرانی بلوچستان بنپور بوده ودر همین سفر اول بود که دوباره پس از دودهه انزوا طایفه شیرانی از قدرت چون محمد علی خان پس از شکست تسلیم میشود وبطور کلی از منطقه بلوچستان خارج میشود وتا پایان عمرش در منطقه رود بار جیرفت بکار کشاورزی می پردازد چون مادر وی دختر سعید خان مالکی بودند که درمنطقه کهنوج رود بار حکومت میکردند ومهراب خان بزرگ با دختر ایشان ازدواج میکند ومحمد علی از طرف مادر از خوانین رودبار هستند ونامبرده میتواند ملک واملاک فراوانی در ان منطقه اباد بکنند وقنات معروف بیژن ابان از یادگار ایشان میباشد که اکنون نوه های ایشان مالک انجا هستنند.

وضمنا تعدادزیادی از طایفه ناروئی که هم اکنون در اطراف رودبار سکونت دارند بازماندگان همان همراهان محمد علی خان هستند خلاصه بعد از فوت محمد علی خان دو فرزند ایشان که مادر شان دختر ملک شاه عا لم است ودر این زمان اولاد شاه عالم در منطقه لاشار و در روستائی بنام گردهان که همجوار روستای هریدوک میباشد زندگی میکردند وپس از شاه عالم پسرش بنام ملک شاه پسند در این روستا سکونت داشتند ومحمد علی خان با دختر شاه عالم که خواهر ملک شاه پسند است بنام بی بی مریم ازدواج میکنند که سردار حسین وسردار چاکرخان از طرف مادر نوه های ملک شاه عالم هستند وشاه عالم هم پسر شاه جهان است که خکومت ملکها در زمان وی منقرض میشود وپس از مرگ شاه جهان در بنپور شاه عالم بمنطقه لاشار میاید وقنات گردهان را که ملک موروثی انها بود مرمت و اباد میکنند و دیگر برای همیشه بازماندگان ملک شاه جهان از بنپور خارج شده واکنون بازماندگان ملک در فنوج ومسکوتان سکونت دارند.

خلاصه بازمیگردیم بطرف شاه زاده فرمانفرما و اولین مسافرت وی ببنپور که کلیه سران عشایر منطقه مکران بدیدن وی میایند منجمله دو پسر مخمد علی خان و در همین مسافرت بودکه باز بقول معروف ستاره اقبال شیرانزهی طلوع میکند وپس از دو دهه انزوا وگوشه گیری بدستور فرمانفرما حکومت منطقه سرباز را به سردار چاکرخان وبرادرش سردار حسین خان واگذار میکند وعلت واگذاری منطقه سرباز به این خاطر بوده شاه زاده پیش از برگشتنش بکرمان روزی دستور میدهد درمیدانی پائین قلعه یک رائس گاو تنومند را بیاورند وتمام سران عشایر را خبر میکنند که در میدان حاضر باشند منجمله دو برادر هم که جهت دیدن شاه زاده امده بودند خود را بمیدان مسرسانند ودر صف خاضرین قرار میگیرند فرمانفر میگوید من شما را به این میدان دعوت کردم واین گاو را که اورده اند میخواهم بدانم تا کنون کسی از شما پیدا میشود که با شمشیربتواند گردن این گاو را بزند حاضرین از پیشنهاد وی ساکت میشوند وکسی خاضر نمیشود قدم جلو بگذارد در همین موقع حسین خان جوان میگوید اگر بمن اجازه بدهید به اقبال شما من سر این گاو را از تن جدا میکنم شاه زاده میگوید برو جلو حسینخان اول میاید افسار گاو را میگیرد وان را پائین میکشد وافسار را مخکم بدوست گاو می بندد بطوریکه گردن گاو بشکل منحنی در میاید ودر همین موقع میگوید من اماده ام وشاه زاده اشاره میکند حسین خان شمشیرش را از غلاف میکشد وبا یک ضربت سر گاو تنومند از تن جدا میشود وصدای احسن افرین از حضار بلند میشود شاه زاده پس از مدتی مکس میگوید شما دوبرادر فردا به قلعه بیائید وروز بعد نامبردگان بقلعه میروند شاه زاده میگوید حکم حکومتی سرباز را بنام سردار چاکر خان که برادر بزرگتر بوده بنویسند وبدین طریق شیرانزهی دو باره بقدرت وخکومت میرسد .

چند سالی میگذرد حوادث گوناگونی در منطقه بوقوع می پیوندد ودر همین مسافرت بوده که با پیشنهاد فرمانفرما وموافقت دولت مرکز حکومتی بلوچستان از بنپور به پهره انتقال میابد وقلعه ای بنام ناصری ساخته میشود ومامورین دولتی از بنپور به پهره نقل مکان میکنند.

وباز حوادثی پیش میاید که سردار حسین خان از دولت ناراض میشود ودر همین زمان دولت انگلیس در صدد است سمیم تلگرافی از بمبئی بکشند وان را به بوشهر وصل نماید وشرکتی بنام هند شرقی مسئول کشیدن سیم تلگراف میشود وسیم بحدود چابهار میرسد ودر همین موقع تعدادی از علمای منطقه فتوا میدهند که باید جلو کار انگلیسهای کافرگرفته بشود.

سردار حسین خان که در این زمان از دولت رنجیده ومیخواهد عکس العملی نشان بدهد شبانه به چابهار حمله میکند تعدادی از نگهبانان شرکت کشته میشوند وبعقیه از طریق دریا فرار میکنند.

وخود را به بوشهر میرسانند وجریان را به مامورین انگلیسی که در انجا مستقر بوده اند گزارش میکنند ومامورین هم دولت ایران را در جریان میگذارند ومیخواهند که باید حسین خان سرکوب بشود تا دوباره کار خود را شروع بکنیم.

خلاصه ازطرف دولت بفرمانفرما دستور میدهند شخصا ببلوچستان رفته وحسینخان را سرکوب بنماید وپیش از رسیدن فرمانفرما به پهره بتمام سران منطقه اطلاع میدهند جهت ملاقات با شاه زاده در پهره حاضر باشید.

تمام سران قبایل مکران در موعد مقرر در پهره جمع میشوند از جمله دلاور خان بزرگزاده که در این زمان حکومتی منطقه سراوان را بعهده داشته خود را به پهره میرساند واز منطقه لاشار مهیم خان اول واز منطقه دلگان نواب خان بامری واز منطقه قصرقند بلیده ای واز منطقه چانف اهوران میر حیر مخمد مبارکی وهمچنین از سردار حسین خان هم که دران موقع در سرباز سکونت داشتند دعوت می شود که جهت ملاقات شاه زاده به پهره بیایند.

تمام سران عشایر در موعد مقرر در پهره حاضر میشوند وشاه زاده بیشتر از همه مهیم خان لاشاری ونواب خان بامری را مورد تفقد قرار میدهد چون میداند با اختلاف وکشتاری که بین طایفه لاشاری وشیرانزهی در زمان مهراب خان بزرگ پیش امده میدانستند اختلاف دوطایفه بقوت خود باقی است وشاه زاده در نظر دارد اگر سردار حسین از دستور سرپیچی بکند تنها طایفه که از همکاری جهت سرکوب حسین خان استقبال میکند لاشاری ها هستند.

شاه زاده پیش ازاینکه بداند حسینخان تسلیم میشود ویا اماده در گیری به مهیم خان حاکم لاشار درجه سرهنگی میدهد ونواب خان بامری هم چند سال پیش در ملاقاتی که در کرمان با شاه زاده داشته اند بوی درجه سرتیپی میدهند یعنی نواب خان بامری سرتیپ ومهیم خان لاشاری سرهنگ وشاه زاده میداند که سران این دوطایفه جهت سرکوبی حسین خان امادگی کامل دارند.

سردار حسینخان وقتی از امدن شاه زاده با خبر میشود میداند قصد اودر گیری با وی میباشد وصلاح خود را دران می بیند وقتی مهیم خان همراه شاهزاده میباشد میداند زمان تلافی فرا رسیده چون سردار حسین خان هم زمانیکه سران طایفه لاشار میر هوتی خان اول را از زندان قلعه بنپور نجات میدهند سردار حسین هم همراه کوتوال بنپور بنام کاظم خان بتعقیب میرهوتی خان میروند که جریانی طولانیست وبعدا به ان می پردازیم.

واز سردار بگوئیم او تصمیم میگیرد که خود را به چانف رسانده همراه دامادش میرخیرمحمد مبارکی که حاکم اهوران است جهت عذر خواهی خود را به پهره برساند وی هم خود را به پهره میرساند وروز بعد از ورود سردار حسین خان ومیر خیر محمد برای دیدن شاهزاده به قلعه احضار میشوند و بمحض ورود دستور میدهد هر دونفر رادستگیر وزندان بنماید مهیم خان از جریان دستگیری سردار ومیر خیر محمد با خبر میشود فوری بنزد شاه زاده میرود ومیگوید درست است که میر خیر محمد داماد سردار میباشد ولی نامبرده پسر عموی من است وبلا فاصله میر خیر محمد باپادر میانی مهیم خان ازاد میشود وهمراه وی از قلعه خارج میشوند.

و روز بعد هم دلاور خان را به قلعه احضار میکنند ونامبرده را هم دستگیر زندانی میکنند وهمزمان با دستگیری سردار حسین تعداد دوازده نفر ناروئی از همراهان وی را دستگیر مینمایند شاه زاده سفاک جهت ایجاد رعب وحشت وزهر چشم گرفتن دو روز بعد از دستگیری سردار حسین خان دستور می هد هر دوازده ناروئی را به دهن توپ ببندند انهارا جلو دروازه قلعه پهره یکی یکی بتوپ می بندند واجسادشان تکه تکه میشود.

ودر میدان پراکنده میشوند واجساد تکه تکه شده را سربازان با سرنیزه در یک جا جمع میکنند گویا هر کدام را که جلو توپ میبرند چشمهای انها را می بندند نوبت به فردی میرسد بنام کندل او میگوید چشمهای مرا نبندید چون من از دهن زرخاتون نترسیده ام از دهن این توپ هم نمی ترسم گویا زرخاتون نام همسر وی بوده ناروئی شجاع با گفتن این جوک از مرگ استقبال میکند وبا گفتن همین کلمه هنگام اعدام نام او باقی میماند چند روز بعد سران عشایری که برای همکاری امده بودند مورد تفقد شاه زاده ظالم قرار میگیرند وسردارحسین خان ودلاور خان بزرگزاده را با کند زنجیر همراه خود بکرمان میبرند ودر انجا زندانی میشوند.

خلاصه دوسال از زندانی نامبردگان میگذرد واز سراوان یکی از پسران دلاور خان برای دیدن پدرش به کرمان میرودوپسر دلاور خان چند روز بعد از ورود بکرمان بر اثر بیماری وبا در کرمان فوت میکند ودردی دیگر بر درد دلاورخان افزوده میشود چند روز بعد از فوت پسر دلاور خان یک روز صبح زودتر ماموری میاید میگوید من بشما خوش خبری میدهم چون دوپسر از شاه زاده را وبا گرفته وعهد کرده اگر پسرانش از بیماری شفا پیدا بکنند تمام زندانیان را ازاد میکند واز زندانیان میخواهند جهت شفای فرزندان شاه زاده دعا بکنید.

همه زندانیان دست بدعا بلند میکند منجمله دلاور خان ولی او بزبان بلوچی سراوانی دعا میکند.

( الله چه من یکی چه ای دو ) خلاصه دعای دلاور خان بکمک وبا مستجاب میشود هر دوپسر شاه زاده فوت میکنند شاه زاده بر اثر ناراحتی حالت دیوانگی به وی دست میدهد وبجای او فرد دیگری را بکرمان میفرستند ودر همین موقع اقوام رودباری سردار بکرمان میایند واز وی شفاعت میکنند وبا پرداخت رشوه سردار ودلاور را ازاد میشوند دوباره حکومت گه به سردار وحکومتی سراوان به دلاور خان واگذار میشود وانها بمحل زندگی خود بر میگردند.

وسردار تا پایان عمر در گه سکونت میکند ودر همانجا زندگی را بدرود میگوید . ضمنا در نظر دارم از نحوه ورود شیرانزهی به بنپور ونحوه بقدرت رسیدن ودرگیری های مهراب خان بزرگ ومحمد علی خان راکه در کتاب بلوچستان سرزمین دلیران بطور مفصل بیان شده صفحات مربوط بطایفه شیرانزهی وبارانزهی را در انترنت منتشر میکنم .

تا از بقدرت رسیدن دوطایفه در بنپور که تا ان زمان بعنوان انبار غله بلوچستان معروف بوده وهر قوم قبیله ای که در گذشته حاکم بنپور بوده اند قدرت مند ترین خان وفرمانروای منطقه محسوب شده اند.

هدف بنده این بود که برای برادر دانشمند من بعید است در مقالات نغز وشیوای خود مطالبی مجهول وتوهین مانند بیان گردد .

بهرجهت من چیزی را به ایشان دیکته نمیکنم میگویند صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

 

موفق باشید عبدالکریم بلوچ